سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

داستان نازخاتون ,رمان مذهبی, شهید سید طاها ایمانی, رمان آنلاین ,داستان واقعی
25

رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت۱۶۶تاپایانی

رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت۱۶۶تاپایانی

رمان با داستان واقعی

سرگذشت واقعی

نام رمان : نسل سوخته

نویسنده : شهید سیدطاها ایمانی
?قسمت صد و شصت و ششم?

بی تو میمیرم

ضربان قلبم به شدت تند شد. تمام بدنم می لرزید، به حدی که حتی نمی تونستم، علامت سبز رنگ پاسخ رو بکشم.
– بفرمایید
– کجایی مهران؟
بغضم ترکید، صدای #سید_عبدالکریم بود. از بین همهمه عزاداران
– چیزی به ظهر عاشورا نمونده
سرم گیج رفت، قلبم یکی در میون می زد. گوشی از دستم افتاد.
دویدم سمت در، در رو باز کردم. پله ها رو یکی دو تا می پریدم. آخری ها را سر خوردم و با سر رفتم پایین.
از در زدم بیرون، بدون کفش، روی اون زمین سرد و بارون زده. مثل دیوانه ها دویدم سمت خیابون اصلی.
حس کربلایی رو داشتم که داشتم ازش جا می موندم و این صدا توی سرم می پیچید.
– کجایی مهران؟ چیزی به ظهر عاشورا نمونده.
خیابون سوت و کور بود، نه ماشینی، نه اتوبوسی. انگار آخر دنیا شده بود. دیگه نمی تونستم بایستم. دویدم، تمام مسیر رو تا حرم…
رسیدم به شلوغی ها، و هنوز مردمی که بین راه و برای پیوستن به جمعیت، می رفتن
بین جمعیت بودم که صدای اذان بلند شد و من هنوز، حتی به میدان توحید نرسیده بودم، چه برسه به شهدا
دیگه پاهام نگهم نداشت، محکم، دو زانو رفتم روی آسفالت. اشک هام، دیگه اشک نبود، ضجه و ناله بود … بدتر از عزیز از دست داده ها موقع تدفین، گریه می کردم. چند نفر سریع زیر بغلم رو گرفتن و از بین جمعیت کشیدن بیرون.
سوز سردی می اومد، ساق هر دو شلوارم خیس شده بود. من با یه پیراهن و اصلا سرمایی رو حس نمی کردم.
کز کردم یه گوشه خلوت، تا #عصر_عاشورا
توی وجود من، قیامت به پا بود. – یه عمر می خواستی به کربلا برسی. کی رسیدی؟ وقتی سر امامت رو بریدن؟ این بود داد کربلایی بودنت؟ این بود اون همه ادعا؟ تو به توحید هم نرسیدی…
اون لحظات، دیگه اینها واسم اسامی خیابان نبود. میدان توحید، شهدا، حرم …
برای رسیدن باید به توحید رسید و در خیل شهدا به امام ملحق شد.
تمام دنیای من، روی سرم خراب شده بود. حتی حر نبودم که بعد از توبه، از راه شهدا به امامم برسم.
عصر عاشورا تمام شد و روانم بدتر از کوه ها، که در قیامت، چون پنبه زده شده از هم متلاشی می شن.
پام سمت حرم نمی رفت، رویی برای رفتن نداشتم. حس اونهایی رو داشتم که ظهر عاشورا، امام رو تنها گذاشتن، من تا صبح توی خیمه امام بودم. اما بعد … رفتم سمت حسینیه، چند تا از بچه ها اونجا بودن، داشتن برای #شام_غریبان حاضر می شدن.
قدرتی برای حرف زدن و پاسخ به هیچ سوالی رو نداشتم. آشفته تر از کسی که عزیزی رو دفن کرده باشه، یه گوشه خودم را قایم کردم.
تا آروم می شدم. دوباره وجودم آتش می گرفت. من، امامم رو تنها گذاشته بودم.
? .

?قسمت صد و شصت و هفتم?

عطش

همیشه تا ۱۰ روز بعد از عاشورا، توی حسینیه کوچک مون مراسم داشتیم.
روز سوم بود. توی این سه روز، قوت من اشک بود. حتی زمانی که سر نماز می ایستادم.
نه یک لقمه غذا، نه یک لیوان آب، هیچ کدوم از گلوم پایین نمی رفت. تا چیزی رو نزدیک دهنم می آوردم دوباره بغضم می شکست.
– تو از کدوم گروهی؟ از اونهایی که نامه فدایت شوم می نویسن و نمیرن؟ از اونهایی که نامه فدایت شوم می نویسن ولی …
یا از اونهایی که … روز سوم بود و هنوز این درد و آتش بین قلبم، وجودم رو می سوزوند.
ظهر نشده بود، سر در گریبان، زانوهام رو توی بغلم گرفته بودم. تکیه داده به دیوار، برای خودم روضه می خوندم. روضه حسرت…
که بچه ها ریختن توی حسینیه، دسته جمعی دوره ام کردن که به زور من رو ببرن بیرون. زیر دست و بغلم رو گرفته بودن.
نه انرژی و قدرتی داشتم، نه #مهر_سکوتم شکسته می شد. توان صحبت کردن یا فریاد زدن یا حتی گفتن اینکه “ولم کنید” رو نداشتم.
آخرین تلاش هام برای موندن و چشم هام سیاهی رفت. دیگه هیچ چیز نفهمیدم.
چشم هام رو که باز کردم، تشنه با لب های خشک، وسط بیایان سوزانی گیر کرده بودم. به هر طرف که می دویدم جز عطش، هیچ چیز نصیبم نمی شد. زبانم بسته بود و حرکت نمی کرد.
توان و امیدم رو از دست داده بودم. آخرین قدرتم رو جمع کردم و با تمام وجود فریاد زدم:
– خدا …
مهر زبانم شکسته بود. بی رمق به اطراف نگاه می کردم که در دور دست، هاله شخصی رو بالای یک بلندی دیدم.
امید تازه ای وجودم رو پر کرد، بلند شدم و شروع به دویدن کردم. هر لحظه قدم هام تند تر می شد. سراب و خیال نبود، جوانی بالای بلندی ایستاده بود.
با لبخند به چهره خراب و خسته ام نگاه کرد.
– سلام … خوش آمدید … نگاه کردن به چهره اش هم وجود آشفته ام رو آرام می کرد و جملاتش، آب روی آتش بود. سلامش رو پاسخ دادم و پاهای بی حسم به زمین افتاد.
– تشنه ام، خیلی … با آرامش نگاهم کرد.
– تشنه آب؟ یا دیدار؟ … صورتم خیس شد، فکر می کردم چشم هام خشک شدن و دیگه اشکی باقی نمونده.
– آب که نداریم، اما #امام توی #خیمه #منتظر شماست …
و با دست به یکی از خیمه ها اشاره کرد، تا اون لحظه، هیچ کدوم رو ندیده بودم.
مرده ای بودم که جان در بدنم دمیده بود. پاهای بی جانم، جان گرفت. سراسیمه از روی تپه به پایین دویدم. از بین خیمه ها و تمام افرادی که اونجا بودن، چشم هام جز خیمه امام، هیچ چیز رو نمی دید.
پشت در خیمه ایستادم، تمام وجودم شوق بود و سلام دادم. همون صدای آشنا بود، همون که گفت: حسین فاطمه ام …
دستی شونه ام رو محکم تکان می داد
.
.

?قسمت صد و شصت و هشتم?

جاده کربلا
کابووس های من شروع شده بود. یکی دو ساعت بعد از اینکه خوابم می برد با وحشت از خواب می پریدم. پیشانی و سر و صورتم، خیس از عرق
بارها سعید با وحشت از خواب بیدارم کرد.
– مهران پاشو، چرا توی خواب، ناله می کنی؟
با چشم های خیسم، چند لحظه بهش نگاه می کردم.
– چیزی نیست داداش، شما بخواب.
و دوباره چشم هام رو می بستم.
اما این کابووس ها تمومی نداشت، شب دیگه و کابووس دیگه
و من، هر شب جا می موندم. هر بار که چشمم رو می بستم، هر دفعه، متفاوت از قبل
هر بار #خبر_ظهور می پیچید، #شهدا برمی گشتند، کاروان ها جمع می شدند، جوان ها از هم سبقت می گرفتند و من، هر بار جا می موندم. هر بار اتوبوس ها مقابل چشمان من حرکت می کردن و فریادهای من به گوش کسی نمی رسید، با تمام وجود فریاد می زدم.
دنبال اتوبوس ها می دویدم و بین راه گم می شدم.
من یک بار در بیداری جا مونده بودم، تقصیر خودم بود. اشتباه خودم بودم و حالا این خواب ها …
کابووس های من بود؟ یا زنگ خطر؟
هر چه بود، نرسیدن، تنها وحشت تمام زندگی من شد. وحشتی که با تمام سلول های وجودم گره خورد و هرگز رهام نکرد. حتی امروز … علی الخصوص اون روزها که اصلا حال و روز خوشی هم نداشتم.
مسجد، با بچه ها مشغول بودیم که گوشیم زنگ زد، ابالفضل بود.
ـ مهران می خوایم #اردوی_راهیان، کاروان ببریم غرب، پایه ای بیای؟
بعد از مدت ها، این بهترین پیشنهاد و اتفاق بود. منم از خدا خواسته:
– چرا که نه، با سر میام. هزینه اش چقدر میشه؟
– ای بابا، هزینه رو مهمون ما باش.
– جان ما اذیت نکن، من بار اولمه میرم غرب، بزار توی حال و هوای خودم باشم.
خندید?
– از خدات هم باشه اسمت رو واسه نوکری شهدا نوشتیم.
ناخودآگاه خندیدم، حرف حق، جواب نداشت. شدم مسئول فرهنگی و هماهنگی اتوبوس ها و چند روز بعد، کاروان حرکت کرد.
تمام راه مشغول و درگیر نهار، شام، هماهنگ رفتن اتوبوس ها، به موقع رسیدن به نقاط توقف و نماز، اتوبوس شماره فلان عقب افتاد، اینجا یه مورد پیش اومده، توی اتوبوس شماره ۲ حال یکی بهم خورده و …
مشهد تا ایلام، هیچی از مسیر نفهمیدم. بقیه پای صحبت راوی، توی حال خودشون یا … من تا فرصت استراحت پیدا می کردم یا گوشیم زنگ می زد یا یکی دیگه صدام می کرد. اونقدر که هر دفعه می خواستم بخوابم، علی خنده اش می گرفت:
ـ جون ما نخواب، الان دوباره یه اتفاقی می افته.
حرکت سمت #مهران بود و راوی مشغول صحبت و من بالاخره در آرامش، غرق خواب که اتوبوس ایستاد. کمی هشیار شدم، اما دلم نمی خواست چشمم رو باز کنم که یهو علی تکانم داد:
– مهران پاشو،#جاده_کربلاست .
?قسمت صد و شصت و نهم?

تشنه لبیک
سریع، چشم های خمار خوابم رو باز کردم و نگاهم افتاد به خیابان مستقیمی که واردش شدیم. بغض راه نفسم رو بست?
خواب و وقایع آخرین عاشورا، درست از مقابل چشم هام عبور می کرد. جاده های منتهی به کربلا، من و کربلا، من و موندن پشت در خیمه و اون صدا … چفیه رو انداختم روی سرم و کشیدم توی صورتم، اشک امانم رو بریده بود. – آقا جون، این همه ساله می خوام بیام. حالا داری تشنه، من بی لیاقت رو از کنار جاده کربلا کجا می بری؟ هر کی تشنه یه چیزیه. شما #تشنه_لبیک بودی و من تشنه گفتنش..
وارد منطقه جنگی مهران شده بودیم، اما حال و هوای دل من، کربلا بود.
– این بار چقدر با خیمه تو فاصله دارم، پسر فاطمه؟
از جمع جدا شدم، چفیه توی صورت، کفشم رو در آوردم و خودم رو بین خاک ها گم کردم. ضجه می زدم و حرف میزدم. – خوش به حالتون، شما #مهر_سربازی_امام_زمان توی کارنامه تون خورده، من بدبخت چی؟ من چی که سهم من از دنیا فقط جا موندنه؟ لبیک شما رو مهدی فاطمه قبول کرد. یه کاری به حال دل من بی نوا بکنید. منی که چشم هام کوره، منی که تشنه لبیکم، منی که هر بار جا می مونم.
به حدی غرق شده بودم که گذر زمان رو اصلا نفهمیدم. توی حال خودم بودم، سر به سجده و غرق خاک، گریه می کردم که دست ابالفضل، از پشت اومد روی شونه ام.
ـ چی کار می کنی پسر؟ همه جا رو دنبالت گشتم.
دل کندن از خاک مهران، کار راحتی نبود. داشتم نزدیک ترین جا به کربلا، داغ دلم رو فریاد می زدم.
بلند شدم، در حالی که روحی در بدنم نبود. جان و قلبم توی مهران جا مونده بود.
چشم ابالفضل که بهم افتاد، بقیه حرفش رو خورد، دیگه هیچی نگفت. بقیه هم که به سمتم می اومدن، با دیدنم ساکت می شدن.
از پله ها اومدم بالا، سکوت فضا رو پر کرد. همهمه جای خودش رو به آرامش داد.
– علی داداش، پاشو برگشت رو من بشینم کنار پنجره.
دوباره چفیه رو کشیدم روی سرم و محو وجب به وجب خاک مهران شدم. حال، حال خودم نبود که علی زد روی شونه ام. صورت خیس از اشکم چرخید سمتش، یه لحظه کپ کرد.
– بچه ها، می خواستن یه چیزی بخونی اگه حالشو داری …
جملات بریده بریده علی تموم شد. چند ثانیه به صورتش نگاه کردم و میکروفون رو گرفتم. نگاهم دوباره چرخید سمت مهران – #بی_سر_و_سامان_توئم_یا_حسین
تشنه فرمان توئم یا حسین.
آخر از این حسرت تو جان دهم
کاش که بر دامن تو جان دهم
کی شود این عشق به سامان شود؟
لحظه لبیک من و ، جان شود
? .
.

?قسمت صد و هفتاد?

سرباز مخصوص
دردهای گذشته، همه با هم بهم هجوم آورده بود. اون روز عاشورا، کابووس های بی امانم و حالا … دیگه حال، حال خودم نبود، بچه ها هم که دیدن حال خوشی ندارم، کسی زیاد بهم کار نمی داد. همه چیز آروم بود تا #سر_پل_ذهاب، آرامگاه #احمد_بن_اسحاق، وکیل امام حسن عسکری.
از اتوبوس که پیاده شدم، جلوی آرامگاه، خشکم زد. همه ایستادن توی صحن و راوی شروع به صحبت، در شأن مکان و احمد بن اسحاق کرد و عظمت شهیدی که اونجا مدفون بود. کسی که افتخار مهر مخصوص سربازی امام زمان “عج” در کارنامه اش دو داشت. شهید “#حشمت_الله_امینی”
این اسم، فراتر از اسم بود. آرزو و آمال من بود. رسیدن و جا نموندن بود. تمام خواسته و آرزوی من از دنیایی به این عظمت، آرزویی که توی مهران، با التماس و اشک، فریاد زده بودم.
اما همه چیز، فقط آرزویی مقابل چشمان من نبود. اون آرامگاه و اون محیط، خیلی آشنا به نظر می رسید. حس غریب و عجیبی وجودم رو پر کرده بود. اما چرا؟ چرا اون طور بهم ریخته بودم؟
همون طور ایستاده بودم، توی عالم خودم که دوباره ابالفضل از پشت زد روی شونه ام.
– داداش، اسم دارم به خدا. مثل نینجا بی صدا میای یهو میزنی روی شونه ام
خندید?
– دیدم زیادی غرق ساختمون شدی گفتم نجاتت بدم تا کامل خفه نشدی. حالا که اینطور عاشقش شدی، صحن رو دور بزن. برو از سمت در خواهران، خانم حسینی رو صدا کن بیاد جای اتوبوس وسائل رو تحویل بگیره.
با دلخوری بهش نگاه کردم
– اون زمانی که غلام حلقه به گوش داشتن و برای پیج کردن و خبر دادن می فرستادنش، خیلی وقته گذشته. داداش، هم خودت پا داری، هم موبایل. زنگ زدی جواب نداد، خودت برو. تازه این همه خانم اینجاست.
ـ به یکی از خانم ها پیغام دادم، ما رو کاشت، رفت که بیاد، خودش هم که برنمی داره. بعد از نماز حرکت می کنیم، بجنب که تنها بیکار اینجا تویی، یه ساعته زل زدی به ساختمون.
آرامگاه رو دور زدم و رفتم سمت حیاط پشتی که…
نفسم برید و نشستم زمین،
– یا زهرا … یا زهرا … چشم هام گر گرفت و به خون نشست.
? .
.

?قسمت آخر?

چشم های کور من

پاهام شل شده بود، تازه فهمیدم چرا این ساختمان، حیاط، مزار شهدا، برام آشنا بود.
چند سال می گذشت؟ نمی دونم فقط اونقدر گذشته بود که …
نشستم یه گوشه و سرم رو بین دست هام مخفی کردم.
ـ خدایا، چی می بینم؟ اینجا همون جاست، خودشه، دقیقا همون جاست. همون جایی که توی خواب دیدم. آقا اومده بود، شهدا در حال #رجعت، با اون قامت های محکم و مصمم. توی صحن پشتی، پشت سر هم به خط ایستادن و همه منتظر صدور فرمان امام زمان.
خودشه، اینجا خودشه … زمانی که این خواب رو دیدم، یه بچه بودم. چند بار پشت سر هم و حالا … اونقدر تک تک صحنه ها مقابل چشمم زنده بود، که انگار دقیقا شهدا رو می دیدم که به انتظار ایستاده اند.
– یا زهرا، آقا جان! چقدر کور بودم، چقدر کور بودم که نفهمیدم و ندیدم، این همه آرزوی سربازیت، اما صدای اومدنت رو نشنیدم. لعنت به این چشم های کور من…
داخل که رفتم، برادرها کنار رفته بودن و خانم ها دور مزار سرباز امام زمان، حلقه زده بودن و من از دور …
ـ به همین سلام از دور هم راضیم، سلام مرد، نمی دونم کی؟ چند روز دیگه؟ چند سال دیگه؟ ولی وعده ما همین جا، همه مون با هم از مهران میریم استقبال آقا…
اشک و بغض، صدام رو قطع کرد. اشک و آرزویی که به همون جا ختم نشد.
از سفر که برگشتم یه کوله خریدم و لیست درست کردم. فقط، تک تک وسائلی رو که یه سرباز لازم داره برای رفتن، برای آماده بودن، با یه جفت کتونی.
همه رو گذاشتم توی اون کوله. نمی خواستم حتی به اندازه برداشتن چند تا تیکه از کاروان آقا عقب بمونم. این کابووس هرگز نباید اتفاق می افتاد و من اگر اون روز زنده بودم و نفس می کشیدم، نباید جا می موندم.
چیزی که سال ها پیش در خواب دیده بودم و درک نکرده بودم، #ظهور بود.
ظهوری که بعد از گذر تمام این مدت، هنوز منتظرم و آماده … سال هاست ساکم رو بستم.
شوقی که از عصر پنجشنبه آغاز میشه و چقدر #عصرهای_جمعه دلگیرن.
میرم سراغش و برش می گردونم توی کمد و من، پنجشنبه آینده هم منتظرم …
تا زمانی که هنوز نفسی برای کشیدن داشته باشم.
?
.
سلام دوستان.
دوباره نویسنده با تقاضای مهران ناگهانی داستان رو تموم کرد.

دلیل مهران برای ادامه ندادن داستان???

دوستان درگیر من شدن نه هدف داستان. من بهانه بودم اما هدف شدم
من علی رغم تمام سختی ای که نقل این مطالب داشت با این انگیزه بیان شون کردم که شاید جرقه کوچکی برای “من طلبنی” ایجاد کنم. آرزوی همیشه من این بود که جلوه جدیدی از بودن با خدا رو هر چند کوچک و به اندازه ظرف حقیرم؛ ولی به همه نشون بدم.
اما الان بتی به اسم مهران ساخته شده. آدمی که معنایی پیدا کرده غیر از چیزی که هست.
من نه عارفم، نه بنده حقیقی خدا، نه قدرت دست گیری و حاجت دهی دارم.
اگر حتی به دعای این حقیر بود؛ امام زمان ظهور کرده بود یا حداقل شهید شده بودم.

داستانی که براتون گذاشتم به اسم نسل سوخته بود از اقای طاها ایمانی نویسنده شخصا با شخصیت اصلی داستان مصاحبه کرده و داستان را به شیوۀ رمان به رشتۀ تحریر در آورده است
اقای مهران فضلی شهید نشدن فقط نمیخوان که بیشتر در مورد خودشون بگن ولی آقای طاها ایمانی مرداد همین امسال همزمان با تولد حضرت معصومه شهید شدن
یاد و نامش گرامی
ممنونم از همراهیتون

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=414

25 دیدگاه در “رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت۱۶۶تاپایانی

  1. با سلام و ارادت به ساحت قدسی امام زمان عج الله با ارزوی بالاترین درجه برای شهید اقای ایمانی و هزاران افسوس که در این برهه از زمان اینچنین جوانی را از دست داده ایم و امیدوارم اقای مهران همیشه حق نگهدارشان باشد و اینچنین مردانی در سرزمین ایران بیشتر به چشم بیایند انشاالله.
    حقیقتا داستان زندگیش مرا تحت تاثیر قرار داد و همراه با شرایط دلتنگیش من هم میگریستم ای کاش این همشهری را یک بار هم شده ببینم

  2. سلام خیلی تحت تاثیرقرار گرفتم

    خدا ایشون رو برای اسلام و مسلمین حفظ کنه ان شا ءالله

    شنیده ها رو ایشون بلطف خدا درک کرده اند خوش بسعادتشون

    التماس دعا داریم

  3. سلام داستان واقعا زیباست،اگه میشه با آقای فضلی صحبت کنید رضایت بدن ادامه داستان ،سرگذشت زندگی ایشون خیلی جالبه،من سعی میکنم الگو بگیرم،من تو خیلی سردرگم هستم این داستان واقعا کمکم میکنه،حداقل بخاطر همون شهدا ازشون بخواین که رضایت بدن

  4. سلام داستان واقعا زیباست،اگه میشه با آقای فضلی صحبت کنید رضایت بدن ادامه داستان ،سرگذشت زندگی ایشون خیلی جالبه،من سعی میکنم الگو بگیرم،من تو خیلی سردرگم هستم این داستان واقعا کمکم میکنه،حداقل بخاطر همون شهدا ازشون بخواین که رضایت بدن
    ممنون

  5. سلام.داستان خیلی خوبه. آقای طاهریان شهادتشان مبارک.کاش آقای فضلی راضی بشن و ادامه سرگذشت رو واسمون بگن خیلی قشنگه واقعا تاثیرگذاری…

  6. به نام حق سلام امروز این رمان که متعلق به زندگی واقعی بود رو در ۴ ساعت خوندم ‌. زندگی که پر از تقرب بود تقربی که واقعی بود ‌. سعادت میخواد از بچگی با خدا بودن سعادت میخواد متفاوت بودن سعادت میخواد دوست خدا بودن . زندگی که پر از امتحانه های بود که در زندگی یک فرد که عاشق واقعی خداهست به اندازه ی عسل شیرینه . این عشق ،عشق واقعی هست که همه ی ما در مورد شهیدان خوندم و در زندگی مون نام شون پا برجاست زندگی نامه ی بسیار ارزشمند از لحاظ معنوی و درس برای زندگی مادی امیدوارم به آرزوی دلتون برسید فی امان الله

  7. لارفیق من لارفیق له سلام امروز این رمان رو مطالعه کردم در ۴ ساعت رمانی که تخیلی نبود و واقعی بود زندگی ولی این زندگی فرق زیادی با زندگی های ما داره تو این زندگی همه چیز هست منظور از همه چیز مسائل مادی نیست بلکه خدا هست وقتی خدا در تمام مراحل زندگی باشد یعنی همه چیز هست این زندگی نامه پر از تقرب بود زندگی پر از سعادت از همان کودکی زندگی که ناب هست این زندگی پر از مشکلات برای فرد به دلیل عشق از عسل هم شیرین تره عشق واقعی رو می توان دید زندگی نامه شون پرازتحول در زندگی معنوی و راهکار در زندگی مادی ان شاء الله همه به سعادت برسند فی امان الله

  8. من باخوندن این داستان فهمید….ک ای وای….وصد وای ک راه رو اشتباه رفتم…والان سردرگم هستم..خدایا خودت هادیم باش…میخام منم بشم عاشقت نه مثل شهدا ولی شبیه شون…
    برام دعا کنید ک حال خرابی دارم…
    یازهرا.س

  9. سلام
    واقعا می تونم بگم بهترین داستانی واقعی که مطالعه کردم هست
    از این داستان خیلی چیزا ها رو میشه یاد گرفت که بزرگ ترین اون ها داشتن ایمان واقعیه که جناب اقای مهران این رو در خود از کودکی پرورش دادن
    دست نویسنده ی شهید این داستان درد نکنه خدا رحمتش کنه تو دنیا داره با خدا حال می کنه

  10. این داستان عااالی بود.آقای فضلی گفتن که مردم اوشون رو دیدن به جای هدف اما برای من واقعا این طور نبود.هدف رو دیدم..زیااد.به همه هم پیشنهاد میکنم بخونن…تازه داشتم خییلی چیزایی که دنبالش میگشتم رو پیدا میکردم.خیلی چیزا یاد گرفتم.حیف شد..خیلی دوست دارم ادامش رو بدونم….ان شاالله همیشه سالم باشن.

  11. نمیدونم اون جرقه ای که ایشون میگنه یا نه من بار ها از منجلاب فساد خدا دستم رو گرفته وحالا هم دوباره بعد از یک دوران کوتاه گناه دوباره با این سایت وداستاناش داره دستم رو میگیره ….امیدوارم به ارزوش برسه ….امروز عصر پنشنبه است وشاید هیچ چیز اتفاقی نباشه برای دل من دعا کنید ….هر چند در طی داستان حس غیر واقعی بودن داستان بهم دست میداد ولی داره زندگیم رو عوض میکنه ….

    برای ظهور اقا صلوات

  12. شهید عزیز
    امروز رمان شما رو خوندم.
    رمانی که شما سطر به سطرش رو بالا پایین کردید باورم نمیشه توفیق داشتم از قلم شما بهره مند بشم … شما رو قسم میدم اون دنیا ما رو شفاعت کنید
    شما با قلمتون دل منو هوایی کردید جوانمردانه نیست که منو تو این دنیای گناه رها کنید … دعا کنید برامون عاقبت به خیر از این دنیا بریم..

  13. سلام .واقعا فوق العاده بود خیلی چیزا از زندگی ایشون یاد گرفتم . با این همه سختی ها و امتحاناتی که داشتن کم نیاوردن .از خدا گله نکردن ولی امان ازما خودمو رو میگم .با کوچکترین مشکل تو زندگی نا امید میشم و حکمت و بزرگی خدا رو زیر سوال میبرم
    .خدایا منو ببخش و حتی یک لحظه من رو بحال خودم رها نکن

  14. سلام بر شهدا وصدیقین
    آقای مهران داستان شما واقعا عالی و تاثیر گذار بود،داشتیم طریقه ی عشق بازی با خدارو یاد میگرفتیم ،که شما نصف ونیمه رهاش کردی ای کاش و ای کاش وای کاش ادامه میدادین،خیلی وقته تو این مسیرم اما سردرگمم،باور کنید شیوه های رسیدن شما به خدا خیلی راه گشا بود

  15. بسم رب الشهدا
    برادر شهیدم شهید سید طه ایمانی
    خوشا به حالت که به خیمه ی
    ارباب رسیدی.این همه گمنامی تو را لایق فاطمی بودن میکند
    حالا که گمنامی را برگزیدی هر گاه مادرت فاطمه زهرا را دیدی سلام ما را بر آن بانو برسان وبخواه که ما را هم دعا کنند
    تو خود خود خود مهرانی وبه آرزویت رسیدی.

  16. به نام خدا
    با رخصت ازشهدا میتونم بگم این داستان جزوه بهترین و تاثیرگذارترین داستان هایی بود که خوندم و بغض کردم و دلم لرزید روح نویسنده عزیز شاد و ان شاالله دعامون کنند خیلی مشتاق به ادامه داستان بودم اگر مقدور هست از آقای فضلی بخواین که ادامه بدن در این بهبوهه ی زمان که جنگ نرم وفرهنگی زیاد شده این داستان های حقیقی کمک بزرگیه برای نسل جوان اجرتون با سیدالشهدا یا علی

  17. به نام خدا
    بارخصت از شهدا میتونم بگم این داستان حقیقی یکی از بهترین ماجراهای تاثیرگذاری بودکه خوندم و خیلی جاها بغض کردم و دلم لرزید وبهم تلنگر میخورد روح نویسنده عزیزشاد ان شاالله دعامون کنند خیلی دلم میخواست ادامه داستان رو بخونم خیلی مشتاق بودم چون برای همسرم هم میخوندم اگر مقدور هست از آقای فضلی بخواین ادامه بدن در این شرایط زمانی که جنگ نرم وفرهنگی زیادشده جوانان ما به این روایات حقیقی نیاز دارن تا دوست و دشمنو بشناسن و اون روح پاک گمشدشونو دوباره پیداکنن پس لطفا ادامه بدین درپناه حق یاعلی

  18. اولش اصلا از اسم داستان خوشم نیامد ولی وقتی شروع کردم سعی کردم بدون وقفه ادامه بدهم.چندساعته همه اش را خواندم.
    خیلی هنر می خواهد پاک بودن
    حداقل این داستان این بود که منتی سرخدا ندارم بابت کارهایم
    خدا توفیقات ایشان را روز افزون کند

  19. این داستان واقعاعالیه من ازهمه بخصوص آقای فضلی تشکرمیکنم ک قبول کردن داستان زندگیشونوبابقیه ی عاشقان درمیون بزارن این داستان بدجوردیدمنوبه زندگی عوض کردوباخوندن کلمه به کلمه این داستان متوجه اشتباهات خودم شدم وبغضم ترکیدممنون ک به یکی مثه من چنین تلنگری زدید

  20. داستان عالی بود … واقعا عالی از یه روایتگر عالی… روایتگری که وصیت کرد عکسی ازش به انتشار نذارند… روایتگری که مثل شخصیت های داستانش پرواز کرد و رفت به دیدار حق تعالی… روایتگری که خودش هم عشق حقیقی را دید و عاشق شد…
    داستان عالی بود اما تنها ایرادی که میشه ازش گرفت اینه که آدم رو پر توقع می کنه. آدم دیگه فکر می کنه با دو سه تا نماز شب خوندن دیگه خواب میبینیو شهدا رو میبینیو
    هدف خواندن این داستان ها درک مطلبه… فهمیدن راهه … امیدوارم کسی از این توهمات نداشته باشه که با دو سه تا قدم مورچه ای از این اتفاقا بیفته براش…
    من به شخصه از خوندن این داستان کیف کردم… انشاالله که این شهید هم موقع شفاعت کردن نگاهی به ما هم بندازه…

  21. با سلام
    فقط میخواستم بگم من به معنای واقعی راهم رو گم کرده ام امیدوارم که امام زمان(عج)و شهدا یک نظر کنند و دستم رو بگیرند التماس دعا

  22. اقای فضلی داستان زندگی تون پر از فراز و نشیب بود چیزی که داستان زندگی شمارو خاص میکنه اینه که شما درهرموقعیتی که قرار میگرفتید به یاد خدا بودید چیزی که در جامعه کنونی کم شده …
    داستانتون عالی بود و من در تمام لحظات داستان دلم می لرزید و بغض داشتم …
    وخوشا به سعادت اقای امینی که شهید شدند ان شاءالله تو اون دنیا دستمونو بگیره و شفاعتمون کنند

  23. سلاام
    فقط میتونم بگم که ممنوون عالی بود
    فکر میکنم تو بهترین موقع زندگیم داستان رو خوندم
    شباهت عجیبی بین منولوگ هایی که مهران داستان با خودش داره و منولوگ های خودم از بچگی تا حالا دیدم و دقیقا موقعی که شاید احتمال لغزیدنم وجود داشت خوندن این داستان باعث شد محکم تر از قبل شم
    ممنون که واقعیت زندگی تون رو گفتید و ممنون از شهید سید طاها ایمانی که قطعا با قلم گیراش خیلیا رو تحت تاثیر قرار داده
    خداکنه که خدا مارو هم به اندازه مهران قصه دوست داشته باشه و خداکنه ماهم بتونیم همینقدر بنده خوبی براش باشیم
    (لطفا اگر فکر میکنید ادامه این داستان میتونه اثرات بیشتری بزاره بازم به طریقی ادامش بدید)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.