سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

0

رمان آنلاین قبله ی  من قسمت ۲۱تا۴۰ 

رمان آنلاین قبله ی  من قسمت ۲۱تا۴۰ 

رمان :قبله ی من 

نویسنده:میم سادات هاشمی 

#قبله_ی_من
#قسمت۲۱

کوله پشتیم روبرمیدارم و به سمت دستشویی می دوم. درش رو باز می کنم و درعرض چند ثانیه مشتم را پر از آب میکنم و صورتم رو می شورم. لبه های مقنعه ام خیس میشن. اما چه اهمیتی داره؟! مهم اینه که امروز قشنگ ترین روز زندگی منه! روزی که بدون ترس با پوشش مورد علاقه ام بیرون میرم.

کتونی های نو با بندهای رنگی رو به پا میکنم و از خونه بیرون میزنم. حس می کنم هوا خنک تر شده! آسمون آبی تر! مثل دیوونه ها می خندم و به سمت مدرسه میرم. کمی آستین هام رو تا می زنم و مقنعه ام رو عقب می کشم. در ذهنم می گذره: اینجا که بابا نیست ببینه!

از پیاده رو بیرون می پرم و در حاشیه ی خیابون با قدمهای بلند مسیر رو پیش می گیرم. روی جدول میرم و برای حفظ تعادل دستهام رو باز می کنم. احساس آزادی میکنم!

_ آخ! بلاخره پریدم!!!

 

دوران خوش پیش دانشگاهی و تفکرات احمقانه ام شروع شد! دروس ریاضی و فیزیک یک استاد مشترک داشت. استاد پناهی! مردی پخته وجذاب که بسیار خوش مشرب به نظر می رسید. درتدریس بسیار جدی بود و از شوخی های بی جا شدیدا بدش می اومد. موقع استراحت عینکش رو روی موهاش می گذاشت و به حیاط خیره می شد. وجود یک مرد بین اونهمه استاد زن، هیجانات دخترانه رو تحریک میکرد! حلقه ی باریک و نقره ای در دست چپش مانعی مقابل افکار مسخره ی من و هم کلاسی هام شد.خودش را دهه شصتی معرفی کرده و به حساب ما سی و خورده ای ساله بود. روز اول نام خودش را باخط خوش روی تخته ی گچی نوشت: ” محمد مهدی پناهی ”

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۵۰]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۲

محمد مهدی پناهی باوجود ریش نه چندان کوتاه و یقه ی بسته اش، درنظرم امل و عقب مانده نبود!! جذب تیپ و منش عجیبش شدم. ذهنم را به بازی گرفتم و در مدتی کم از او شدیدا خوشم آمد. تأهل او باعث شد خودم را به راحتی توجیه کنم: “من فقط به دید یه استاد یا پدر دوسش دارم!” اواسط دی ماه، یکی از هم کلاسی هایم که دختری فوضول و پرشور بود خبر آورد که از خود آقای پناهی شنیده: نمیخوام بچه ها بفهمن از شیدا جدا شدم!

نمیدانم چرا باشنیدن این خبر خوشحال شدم! میگفت که استاد درحالی که باتلفن صحبت می کرد با ناراحتی این جملات را بیان کرده. بعد از آن روز فکرم حسابی مشغول شد! همه چیز برایم به معنای ” محمدمهدی ” بود! یک مرد مذهبی و بااخلاق که چهره ی معمولی اش از دید من جذاب بود! به مرور به فکرم دامن زدم و رویاهای محال را درذهنم ردیف کردم، نمی فهمیدم که همراه باچادرم کمی حیا را هم کنار گذاشتم! در کلاس به عقب رفتن مقنعه ام توجهی نمی کردم و بعد از فهمیدن ماجرای طلاق از شیدا، از زیبا دیده شدن هم لذت می بردم! بی اختیار دوست داشتم که کمی خودنمایی کنم. خیلی خلاصه: دوس داشتم محمدمهدی نگام کنه!!”

 

لبهایم را روی هم فشار می دهم و به اشکهایم فرصت آزادی می دهم. لعنت به من و حماقت هجده سالگی!چرا که هرچه کلمات را واضح تر ثبت کنم، بیشتر از خودم متنفر میشوم، نمیتوانم جلوی تصویرها را بگیرم! تمام آن روزها مقابل چشمانم رژه می روند…

 

به بهانه ی درس و تست و معرفی کتابهای کنکور شماره ی استاد را گرفتیم. هربار دنبال یک سوال می گشتم تا از خانه به تلفن همراهش زنگ بزنم و او باجدیت جواب بدهد! بگوید: بله! و من هم با ذوق بگویم: سلام! محیام استاد! مرور زمان کلمه ی بله ی پناهی به جانم محیا تبدیل شد! برایم هیچ گاه سوال نشد که چرا مردی که مذهبی است به راحتی به شاگرد جوانش می گوید: جانم! سرم را به حالت تاسف تکانی می دهم وچشمانم را می بندم…

خاطرات برخلاف خواسته ام دوباره برایم تداعی می شوند.تنها راه نجات، یادداشت نکردنشان است!

 

بادست گلویم رامی فشارم و چندبار سرفه میکنم. باناله روی تخت دراز می کشم و ملافه را تاسینه ام بالا می کشم. به سقف خیره میشوم و از درد پهلوهایم لب پایینم را می گزم. سرما آخر به جانم افتاد و باعث شد تا چهار روز به مدرسه نروم! می توانم به راحتی بگویم: “دلم برای محمدمهدی تنگ شده” با تجسم نگاه های جدی ازپشت عینکش، لبخند کجی می زنم و یک بار دیگر سرفه می کنم. تمام وجودم درتب می سوزد اما روی پیشانی ام دانه های درشت عرق سرد نشسته است.

مادرم در حالیکه یک ظرف پلاستیکی راپراز آب کرده، با عجله به اتاقم می آید و بالای سرم می ایستد. موهای کوتاهش کمی بهم ریخته و رنگش پریده! امان ازنگرانی های بیخودش! دستمال سفید کوچکی را در آب خیس می کند و روی پیشانی ام می گذارد. بی اراده از سرمای آب که مانند یک شوک به درونم می دود، دستهایم را مشت می کنم و بلافاصله بعد از چندلحظه به حالت اول بازمیگردم. مادرم کنارم روی تخت می نشیند و محبتش را درغالب غر برایم میگوید: چقد گفتم لباس گرم بپوش!؟ حرف گوش نکن باشه؟! قبلا میگفتی کاپشن زیر چادر پف میکنه.خب الان که چادر نمی پوشی! چرا اینقد لج بازی! ببین باخودت چیکار کردی !ازدرستم عقب افتادی!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۵۱]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۳

بی اراده لبخند می زنم. چقدر برایم درس شیرین شده! سکوت می کنم و به فکر می روم. “کاش می شد بهش زنگ بزنم، چند روز صداش رو نشنیدم! اما به چه بهانه ای؟!” مادرم چند باری دستمال را خیس می کند و روی پیشانی و پاهایم می گذارد.خم می شود، صورتم را می بوسد و برای آماده کردن سوپ از اتاق بیرون می رود.

سرم سنگین شده و حالت تهوع دارم. از سرماخوردگی بیزارم! بنظرم ازسرطان هم بدتر است! از همه چیز میمانی! باحرص زیر لب زمزمه میکنم: دیگه گندشو در میاره اه!

همان لحظه صدای ویبره ی تلفن همراهم از داخل کیفم می آید. با اکراه از جا بلند می شوم و دستم را سمت کیفم که کنار تخت و روی زمین افتاده، دراز می کنم. زیپش را باز میکنم و تلفنم رابیرون می آورم. شوکه از دیدن نام میم پناهی دستمال را از روی پیشانی ام بر میدارم و به هوا پرت می کنم. گلویم را گرچه می سوزد، صاف می کنم و جواب میدهم: سلام استاد!

_ به به سلام محیا خانوم! چطوری؟

_ خوبم! ” البته دروغ گفتم! یک دروغ شاخ دار!

_ خوبه! خداروشکر که خوبی! همین مهمه!

_ شما خوبید؟

_ من شاگردم خوب باشه، بیست بیستم!

به سختی می خندم. باورم نمی شود خودش با من تماس گرفته! سعی میکنم باصدای آرام صحبت کنم تا از گرفتگی صدایم باخبر نشود. با حالتی نرم می پرسد:

_ از کلاس ها خسته شدی دیگه نمیای؟! یا از استادش؟

_ این چه حرفیه!

_ دو جلسه غیبت خوردی سر کلاس فیزیک. سه جلسه هم سر ریاضی!

_ راستش…

_ راستش؟

_ دوروزه تب کردم!

مکث می کند و اینبار جدی می پرسد:

_ دروغ گفتی؟؟؟

_ ببخشید!

_ دخترخوبا دروغ نمیگن که! رفتی دکتر؟!

_ نه!

_ برو دکتر! باشه؟

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۵۲]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۴

دردلم قند آب می شود.

_ چشم!

_ دوس دارم سر کلاس چهارشنبه ببینمت!

تمام بدنم گر می گیرد. چه گفت؟؟؟!!! خدای من یکبار دیگر می شود تکرار کند؟؟؟؟!!

دهانم را از جواب مشابه پر میکنم که مادرم به اتاقم می آید و می گوید: ناهارحاضره! بیارم؟

با اشاره ی ابرو جواب می دهم: نه!

محمدمهدی تکرار میکند: میبینمت درسته؟

_ بله حتما!

از طرفی مادرم می پرسد: با کی حرف می زنی!؟

چه بد موقع به اتاقم آمد. خیلی عادی یک دفعه میگویم: امم…راستی استاد! میخواستم خودم زنگ بزنم و بگم کجاها رو درس دادید!

زیر چشمی مادرم را زیر نگاهم می گیرم. جمله ام جواب سوالش را می دهد. لبخند گرمی میزند و از اتاق بیرون می رود.

محمدمهدی خیلی خوبه که اینقد پیگیری! ولی الان باید حواست به خودت باشه!

_ اونو که گفتم چشم!

_ بی بلا دختر!

_ لطف کردید زنگ زدید،خیلی خوشحال شدم!

_ منم خستگیم در رفت صداتو شنیدم!

جملاتش پی در پی مثل سطلهای آب سرد روی سرم خالی می شد. لب می گزم و جواب میدهم: بازم لطف دارید!

_ مزاحم استراحتت نمی شم! برو بخواب. عصری دکتر یادت نره. چهارشنبه…

جمله اش را کامل میکنم: می بینمتون!

_ آفرین! فعلا خداحافظ!

_ خدافظ!

تلفن را قطع میکنم و برای پنج دقیقه به صفحه اش خیره میمانم. حس میکنم خوب شدم! دوست دارم بلند شوم و تا شب از خوشحالی برقصم! اما حیف تمام بدنم درد میکند! نمی فهمیدم گناه به قلبم نشسته! به اسم علاقه به استاد و حس پدرانه، خودم را درگیر کردم! شاید باورش سخت باشد. من همانی هستم که از مهمانی رستمی بیرون زدم تا به یک مرد غریبه نزدیک نشوم… اما توجهی نکردم که همیشه میگویند: “یکبار جستی ملخک!…”

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۵۲]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۵

 

دوروز خودم را با آب میوه های طبیعی خفه کردم تا کمی بهتر شوم و به مدرسه بروم. مادرم مخالفت میکرد و میگفت تا حسابی خوب نشدی نباید بری. بدنم ضعیف بود و همین خانواده ام رانگران میکرد. هوای اصفهان رو به سردی می رفت و بارش باران شروع شده بود.چهارشنبه صبح با خوشحالی حاضر شدم و یک بافت مشکی که کلاه داشت را تنم کردم. رنگ مشکی به خاطر پوست سفید و موهای روشنم خیلی بمن می آمد. کلاه راروی سرم انداختم ، کوله ام را برداشتم و با وجودی پراز اسم محمدمهدی به طرف مدرسه حرکت کردم…

 

قبل ازرسیدن به مدرسه، مسیرم راکج میکنم و به یک گل فروشی میروم.شاخه گل رز سفیدی را می خرم و بااحتیاط درکوله ام میگذارم. سرخوش ازمغازه بیرون می زنم و مسیر را پیش می گیرم. هوای سرد و تازه را با ریه هایم می بلعم. کلاه بافتم راروی سرم میندازم و به پیاده رو می روم. چنددقیقه نگذشته صدای بوق ماشین ازپشت سرم ، قلبم را به تپش میندازد. می ایستم و به سمت صدا برمیگردم. پرشیای سفید رنگی چندمتر عقب ترایستاده و برایم نور بالا میزند.اهمیتی نمی دهم و به راهم ادامه میدهم. دوباره بوق میزند. شانه بالا میندازم و قدم هایم را سریع تربرمیدارم.

پشت هم بوق میزند ومن بی تفاوت روبه رو را نگاه میکنم. همان دم صدای استاد پناهی برق ازسرم میپراند: محیا؟ بوق ماشین سوختا!

متعجب سرمیگردانم و بادیدن چهره اش باخوشحالی لبخند عمیقی میزنم. به طرف ماشینش میروم و باهیجان سلام میکنم. عینک دودی اش رااز روی چشمهایش برمیدارد وجواب می دهد: علیک سلام. خداروشکر خوب شدی.

_بعله.

درحالیکه سوار ماشین می شود، بلند می گوید: بدو سوارشو دیرمیشه.

_ نه خودم میام!

_ تعارف نکن. سوارشودیگه.

ازخداخواسته سوار میشوم و کوله ام راروی پایم می گذارم. دستی را روبه پایین فشار می دهد و آهسته حرکت میکند.

فضای مطبوع ماشین به جانم میشیند. شاید الان بهترین فرصت است.زیپ کیفم راباز میکنم ، گل را بیرون می آورم وروی داشبورد میگذارم. جامیخوردو سریع میپرسد: این چیه؟!

_ مال شماست.

لبهایش به یکباره جمع و نگاهش پرازسوال می شود: برای من؟ به چه مناسبت؟!

_ بله. برای تشکر از زحمتاتون!

دست دراز میکند و گل را برمیدارد.

_ شاگرد خوب دارم که استاد خوبیم.

نگاهم میخندد و اوهم گل را عمیق می بوید.دنده را عوض میکند و گل رادوباره روی داشبورد میگذارد. زیر چشمی نگاهم میکند. خجالت زده خودم را در صندلی جمع میکنم و میپرسم: خیلی که عقب نیفتادم؟!

_ نھ. ساده بود مباحث.چون تو باهوشی راحت با یه توضیح دوباره یاد میگیری

_ چه خوب! ” باشیطنت می پرسم” خب کی بهم توضیح بده؟

لبهایش رابازبان تر میکند و بالحن خاصی میگوید: عجب سوالی!چطوره یجای خاص بهت یاد بدم؟!

ابروهایم را بالا میدهم و باذوق می پرسم: کجا؟!

_ جاشو بهت میگم!امروز بعد مدرسه چطوره؟

میدانم مادرو پدرم نمی گذارند و ممکن است پوستم را بکنند و باآن ترشی درست کنند اما بلند جواب می دهم: عالیه.

باتکان دادن سر رضایتش را نشان می دهد. خیلی زود میرسیم. چندکوچه پایین تراز در ورودی نگه میدارد تا کسی نبیند.تشکر میکنم و پیاده میشوم.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۵۳]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۶

 

برایم بوق میزند و من هم باهیجان دست تکان می دهم. چقدر این استاد باحال و دوست داشتنی است. لبم را جمع و زمزمه میکنم: خیلی جنتلمنی محمد!!

میدانم امروز یک فرصت عالی است برای گذراندن چند ساعت بیشتر کنار مردی که ازهرلحاظ برایم جذاب است.

دل در دلم نیست. به ساعت خیره شده ام و ثانیه هارا میشمارم. پای چپم را تندتند تکان می دهم و کمی از موهایم را مدام می جوم. چرا زنگ نمی خورد؟ هوفی میکنم ، موهایم را زیر مقنعه مرتب وبرای بار اخر خودم را درآینه ی کوچکم برانداز میکنم. سرم را زیر میز میبرم و ازلحظات اخر برای زدن یک رژ لب صورتی مایع استفاده میکنم.همان لحظه زنگ می خورد. کوله پشتی ام را برمیدارم و از کلاس بیرون می دوم. حس میکنم جای دویدن ، درحال پروازم. یعنی قرار است کجا برویم؟! راهرو را پشت سر میگذارم و باتنه زدن به دانش آموزان خودم رااز مدرسه به بیرون پرت میکنم. یکی ازسال دومی ها داد می زند:هوی چته!

برایش نوک زبانم را بیرون می آورم و وارد خیابان می شوم. به طرف همانجایی که صبح پیاده شدم ، حرکت میکنم. سر کوچه منتظر می ایستم. روی پنجه ی پا بلند می شوم تا بتوانم مدرسه را ببینم. حتما الان می آید. یکدفعه دستی روی شانه ام قرار میگیرد. نفسم بند میآید و قلبم می ایستد. دست را کنار می زنم و به پشت سر نگاه میکنم.

بادیدن لبخند نیمه محمدمهدی نفسم را پرصدا بیرون می دهم و دستم را روی قلبم می گذارم. دستهایش را بالا می گیرد و میگوید: من تسلیمم! چیه اینقدر ترسیدی؟!

_ من..فک…فکر کردم که…

_ ببخشید! نمیخواستم بترسی! تو کوچه پارک کردم قبل ازینکه تو بیای!

_ نه آخه…آخه…شما…

تند تند نفس می کشم. باورم نمی شود! دستش را روی شانه ام گذاشت!

طوری که انگار ذهنم را می خواند، لبخند معنا داری می زند و میگوید: دستمو گذاشتم رو بند کوله ات، خودم حواسم هست دختر جون!

آب دهانم را قورت می دهم و لب هایم را کج و کوله میکنم. اما نمیتوانم لبخند بزنم!

برای آنکه آرام شوم خودم را توجیه میکنم: رو حساب استادی دست گذاشت! چیزی نشده که!

نفسهایم ریتم منظم به خود میگیرد. سوار ماشین می شوم. نگاه نگرانش را می دوزد، به دستم که روی سینه ام مانده.

_ هنوزم تند میزنه؟! یعنی اینقدر ترسیدی؟!

دستم را برمیدارم و بارندی جواب می دهم: نه! خوبه! همینجوری دستم اینجا بود!

_ آها!

_ خب… قراره کجا درسارو بهم بگید؟!

_ گرسنت نیست؟

_ یکم!

 

ادامه دارد…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۱۹]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۷

_تا برسیم حسابی گرسنت میشه!

نمیدانم کجا می خواهد برود! ولی هرچه باشد حتما فقط برای درس های عقب مانده و یک گپ معمولی است! بازهم خودم را توجیه میکم: یه ناهار با استاده! همین!

سرعت ماشین کم می شود و در ادامه مقابل یک آپارتمان می ایستد. پنجره را پایین می دهم و به طبقاتش زل میزنم.

“چرا اینجا اومدیم؟!” به سمتش رو میگردانم و با تعجب می پرسم: استاد؟! اینجا کجاست؟!

میخندد

_ مگه گشنت نبود دخترخوب؟!

گنگ جواب می دهم: چرا! ولی…مگه….

کیف سامسونتش را برمیدارد و میگوید: پیاده شو!

شانه بالا میندازم و پیاده می شوم. سریع با قدمهای بلند به طرفم می آید و شانه به شانه ام می ایستد. کمی خودم را کنار می کشم و می پرسم: دقیقا کجا ناهار می خوریم؟!

نیشش راباز میکند

_ خونه ی من!

برق از سرم می پرد! “چی میگه؟!”

پناهی_ همسرم چند روزی رفته! خونه تنهام، گفتم ناهار رو باشاگرد کوچولوم بخورم!

حال بدی کل وجودم را میگیرد. اما باز با این حال ته دلم میگوید: قبول کن! یه ناهاره!

بعدشم راحت میتونه بهت درس بده. بعدم اگر یه تعارف زد برت میگردونه خونه!

می پرانم: لطف دارید واقعا! ناهار به دست پخت شما؟!

_ نه دیگه شرمنده…یکم حاضریه! و بلند می خندد.

جلو می رود و در را برایم باز میکند. همانطور که به طرف راه پله میرویم، بدون فکر و کودکانه می گویم: چقد خوبه ناهار پیش شما!

ازبالای عینک نگاه کوتاه و عمیقی به چشمانم و مسیرش را به سمت آسانسور کج میکند. چیزی نگفتنش باعث می شود که بدجنسی بپرسم: همسرتون کجا رفتن؟!

از سوالم جا می خورد و من من میکند

_ رفته خونه مادرش. یکم حال و هواش عوض شه…

_ مگه کجان؟

_ لواسون!

آسانسور به همکف می رسد. با آرامش در را برایم باز میکند و داخلش می رویم. باز می گویم: خب چرا شما نرفتید؟

_ چون یکی مثل تورو باید درس بدم!

دوست دارم به او بفهمانم که از جدا شدنش باخبرم!! لبم را به دندان میگیرم. چشمانم را ریز میکنم و باصدای آهسته می پرسم: ناراحت نمیشه من بیام خونتون؟

قیافه اش درهم می شود

_ نه! نمیشه!

آسانسور در طبقه ی پنجم می ایستد. پیش از اینکه در را باز کند.تصمیمم را میگیرم و با همان صدای آرام و مرموز ادامه میدهم: ناراحت نمیشن یا….کلا دیگه بهشون ربط نداره؟!

در را رها میکند و سریع به سمتم برمیگردد

_ یعنی چی؟

کمی می ترسم ولی با کمی ادا و حرکت ابرو میگویم: آخه خبر رسیده دیگه نیستن!!

مات و مبهوت نگاهم میکند

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۲۰]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۸

 

یک قدم به سمتم می آید و چشمانش را ریز میکند

_ ازکجا خبررسیده؟؟ عقب میروم و به آینه ی آسانسور می چسبم…حرفم را میخورم و جوابی نمی دهم. شاید زیاده روی کرده ام! عصبی نگاهش را به لبهایم میدوزد

_ محیا پرسیدم کی خبر آورده؟؟!

باصدایی ضعیف جواب می دهم:یکی از ز بچه ها شنیده بود!…بدون قصد!

ته صدایم می لرزد. کمی از صورتم فاصله میگیرد و میگوید: به کیا گفت؟!

سریع جواب میدهم: فقط به من!

_ خوبه!!

ازآسانسور بیرون می رود و ادامه می دهد: البته اصلا خبر خوبی نبود!توام خیلی بد به روم آوردی دخترجون!

عذرخواهی می کنم و پشت سرش می روم. کمی کلافه به نظر می رسد، دوباره عذرخواهی میکنم که به طرفم برمیگردد و میگوید: دیگه معذرت خواهی نکن! من فقط…فقط دوست نداشتم کسی باخبر بشه…حالا که شدی! مهم نیس!چون خودشم مهم نبود!

جمله ی آخرش را سرد و بی روح می گوید و مقابل یک در چوبی می ایستد. کلید را درقفل میندازد و در را باز میکند. عطر گرم و مطبوعی از داخل به صورتم می خورد. لبخند یخی میزند و جلوتر از من بدون تعارف وارد می شود. حتم دارم در دنیایی دیگر سیر میکند،حرف من شوک بدی برایش بود. پیش از ورود کمی مکث میکنم. نفس عمیق میکشم تا تپش های نامنظم قلبم را کنترل کنم. با دودلی کتونی هایم را در می آورم و درجا کفشی سفید و کوچک کنار در می گذارم.

پذیرایی نه چندان بزرگ که مسقیم به آشپزخانه ختم می شود. چیدمانی ساده اما شیک. کوله ام را روی مبل راحتی زرشکی رنگ می گذارم و به دنبالش می روم. بلند می گوید: ببخشید تعارف نزدم!به خونم خوش اومدی. شانه بالا میندازم

_ نه! اشکالی نداره!

به طرف اتاق بزرگی می رود که در ضلع جنوب شرقی و بعداز اتاق نشیمن واقع شده.

باسراشاره می کند که می توانم به اتاق بروم. اما نیرویی از پشت لباسم را چنگ می زند. بی اختیار سرجایم می ایستم

_ نه! منتظر میمونم!

وپشتم را به دراتاق خواب میکنم. در را می بندد و بعداز چند دقیقه با یک تی شرت سبز فسفری و شلوار کتان کرم بیرون می آید.

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۲۰]
#قبله_ی_من
#قسمت۲۹

چقدر خوش لباس است! او با همه فرق دارد هم ریشش را نگه میدارد و هم تیپ خوبش را! چه کسی گفته هرکسکه مذهبی است نباید رنگهای شاد بپوشد؟! به سمت مبل سه نفره ای می رودکه کنارش میز تلفن کوچک گردویی گذاشته شده. خودش را روی مبل میندازد و یک آه بلند میگوید و به بدنش کش و قوس می دهد.

پناهی_ چقدر سخته از هفت صبح سرپا باشی!

وبعد به مبل مقابلش اشاره می کند: بشین چرا وایسادی!؟

جلو می روم و مقابلش می نشینم. تلفن را برمیدارد و می پرسد: غذاچی میخوری؟!

ملایم لبخند می زنم

_ نمیدونم!! هرچی شما میخورید!

_ نچ! دختر خوب چرا اینقد تعارف میکنی؟

_ آخه حس خوبی ندارم! اصلا نباید مزاحم شما می شدم

اخم ساختگی میکند و تلفن را روی گوش چپش می گذارد.

_ جوجه دوس داری؟!

باخجالت تایید میکنم. به رستوران زنگ می زند و دو پرس جوجه بابرنج با تمام مخلفاتش سفارش می دهد. تلفن را قطع میکند و یک دفعه به صورتم زل می زند! گر میگیرم و صورتم رااز نگاهش می دزدم. بلند می خندد، ازجا بلند می شود و به طرف آشپزخانه می رود. بانگاه دنبالش می کنم. پشت اپن می ایستد و می پرسد: آخه تو چرا اینقدر خجالتی هستی؟!

چیزی نمیگویم. ادامه میدهد:خب نسکافه یا قهوه؟!

_ نه ممنون!

_ دوست نداری؟!

_ نه نمیخوام زحمت شه!

_ تاغذا بیارن طول میکشه، الانم یه چیز گرم میچسبه…خب پس نسکافه یاقهوه؟

_ هیچ کدوم!

_ نچ! لجبازی!

_ نه آخه دوست ندارم!

_ از اول بگو!… هات چاکلت خوبه؟

_ بله!

ده دقیقه بعد با دو فنجان و دو برش کیک وانیلی که درسینی گذاشت به سمتم آمد و این بار با کمی فاصله کنارم نشست. حسابی گرسنه بودم اما به آرامی یک تکه از سهم کیکم رابا چاقو بریدم و با چنگال در دهانم گذاشتم. چقدر دوست داشتم خانه خودمان بودم و تمام کیک را یکباره در دهانم میکردم! از فکرم خنده ام گرفت. محمد مهدی از چند روزی که مریض بودم پرسید و خودش هم توضیحاتی کوتاه راجب درسها داد. آخرش هم اضافه کرد که بعد از ناهار باتمرین بیشترکار میکنیم!

جوجه با سالاد و زیتون کلی چسبید. بعد برای درس بهاتاق مطالعه رفتیم که به گفته ی خودش قرار بود زمانی اتاق بچه اش باشد! پشت میز کوچکی نشستیم و تمرین را شروع کردیم.

توضیحاتش را به دقت گوش میدادم و گاها بدون منظور به چشمان و لبش خیره می شدم. بعداز یک ساعت خودکارش را بین صفحات کتاب ریاضی گذاشت و مستقیم به چشمانم زل زد! جاخوردم و کمی نگاهم را دزدیدم اما ول کن نبود! آخر سر باخجالت مقنعه ام را روی سرم مرتب کردم و پرسیدم: چی شده؟!

خودش را جلو کشید و به طرفم خم شد. بااسترس صندلی ام را چند سانت عقب دادم. لبخند عجیبش میان ته ریش مرتبش گم شد

پناهی_ واقعا چشمات فوق العاده اس!!!

هول کردم و جای تشکر سریع گفتم: مال شما هم!!!!

و خودم متعجب از حرف مزخرفی که زده بودم، سرم راپایین انداختم و دستهایم را باحرص مشت کرد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۲۱]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۰

 

محمدمهدی لبهایش را با زبان ترمیکند و لبخند دندان نمایی می زند.

_ محیا چرا اینقد به در و دیوار نگاه میکنی؟

ازاسترس پوست دستم را نیشگون های ریز میگیرم و جوابی میدهم.ادامه میدهد:

_ میشه وقتی باهات حرف میزنم مستقیم نگام کنی؟

بازهم سکوت میکنم!ضربان قلبم شدت میگیرد

بده دخترجون! یه اداب احترام اینکه وقتی یکی داره باهات حرف میزنه بهش توجه کنی.

حرفش منطقی به نظر میرسد.سرم را به حالت تایید تکانی میدهم و نگاهم را به سختی روی مردمک چشمانش متمرکز میکنم. لبخندی ازسررضایت می زند و میگوید: خوبه.حالا شد! میدونی اگر خوب نگام نکنی نصف چیزایی که میگم رونمیفهمی؟

آرام میگویم: بله!حق باشماست.

جمله هایش قانع کننده بود. البته برای من! یکدفعه می پرسد: مامان چشماش این رنگیه یا بابا؟

_ مامان.

_ پس مامانتم قشنگه.

ازتمجید غیرمستقیمش ذوق و تشکرمیکنم. چیزی نمیگوید و دوباره درس رااز سر میگیرد.

 

گذراندن زمان درکنار محمدمهدی برایم جز بهترین لحظات حساب میشد. به او اعتماد داشتم و به راحتی به منزلش می رفتم. بهانه های مختلفی هم هربار پیش می آمد. احساس میکردم که خود او هم بی میل نیست.میپرسید: چی شده باز بعضی روزا دیر میای؟! من هم با پناهی هماهنگ کردم که به مادرم میگویم: کلاس فوق العاده و خصوصی برایم گذاشته اید.او هم با خوشحالی پذیرفت و زیرلب گفت: خیلی بلایی ها.

پای من به حریم خصوصی و درواقع مرکز اشتباهاتم باز شد. رفته رفته دیگر توجیهی برایم بوجود نمیآمد دیگر خجالت نمیکشیدم از تصور دوست داشتنش.با دلی قرص و محکم به تفکراتم دامن میزدم.دیگر او برایم فقط یک استاد نبود.صحبتهایم بااو رنگ و روی دیگری به خود گرفته بود. خودم را غرق در آزادی و شادی میدیدم.نام دختری که خبر جدایی محمدمهدی را به گوشم رساند میترا بود. قابل اعتماد بنظر می رسید. پوست تیره و چشمای درشتش برام جالب بود. شبیه سیاه پوستا بود اما ازهمان خوشگلها!هرباراز خانه ی محمدمهدی برمیگشتم به او زنگ می زدم و ارحرفهایمان می گفتم. اوهم غش غش میخندید و گاها میگفت: دروغ؟ برو!باورش نمی شد که مااینقدر سریع باهم راحت شده باشیم.از سخت گیری های خانواده ام هم خبر داشت.میگفت : پس چرا این توکلاس اینقد گند دماغه؟ من هم میخندیدم و با حماقت میگفتم: خب محیا باهمه فرق داره! تمام دنیای من لبخندهای محمدمهدی بود.دنیایی که خودم برای خودم ساخته بودم. دنیایی که هرلحظه مرا بیشتر درخود میکشید و فرو میخورد.

 

به سقف خیره میشوم و با دهانم صدا در می آورم.

از عصرجمعه متنفرم.ازبچگی عادت داشتم باصدای دهانم مغزهمه را تیلیت کنم.اینبارهم نوبت مادرم بود که صدایش سریع درآمد: نمیری دختر!چرااینقد بااعصاب بازی میکنی؟! سرجایم میشینم و به چهره ی کلافه اش با پررویی زل می زنم.

_ خا حوصلم سررفته! و باز صدا در میاورم! روبه روی تلویزیون نشسته و سالاد درست میکند. من هم که تاچند دقیقه ی پیش روی مبل لم داده بودم، از جا بلند میشوم و کنارش میشینم.

پیازدستش میگیرد و بااولین برش زیر گریه میزند.باتعجب نگاهش میکنم

_ وا!چی شد؟

چاقوی کوچک با دسته زرد را بالا می آورد و بابغض جواب میدهد:

_ دیدی چجوری گذاشت رفت!؟

بااسترس میپرسم: کی کیوگذاشت؟

با سرچاقو به صفحه ی تلویزیون اشاره میکند و ادامه میدهد:

_ این پسره متین!! گذاشت رفت!

دوزاری ام می افتدمنظورش سریال مزخرفی است که هرشب پایش میشیند. هوفی میکنم و بلند میگویم: مادرمن دلت خوشه ها!نشستی واسه یه تخیل فانتزی اشک میریزی!!

اخم میکند

_ نگفتم که توام گریه کنی!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۲۱]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۱

میخندم و یک خیار نصفه که درظرف سالاد بود برمیدارم و به طرف اشپزخانه میروم.

بلند می پرسد: ببینم بچه تو امتحان نداری؟ درس و مشق نداری؟!

_ وای مامان کارامو کردم.

_ ببینم این استاده مرد خوبیه؟!بابات خیلی نگرانته. میگه این استاده میشنگه.

_ نه مادرمن.بابا بیخود نگرانه اون زن داره.

_ اخه خیلی جوونه.

باذوق زیر لب میگویم: خیلیم خوبه!

مامان_خلاصه مراقب باش دختر!… به غریبه هااعتمادی نیست.

_ استادمه ها.

دریخچال را باز میکنم و بطری کوچک آبمیوه ام رابرمیدارم

مامان_ میدونم .میدونم! ولی …حق بده دلش شور بیفته!بلاخره خوشگلی..سرزبون داری.

_ خب خب؟!

دربطری را باز میکنم و سرمیکشم

مامان_ الحمدالله یه چادر سرت نمیکنی که خیالمون یخورده راحت شه.

ابمیوه به گلویم میپرد. عصبی میگویم: ینی هنوز زندگی ما لنگ یه چادرمنه؟!

ازجا بلند میشود و بالبخند جواب میدهد:نه عزیزم!خداروشکرعصاب نداری دوکلمه بهت حرف بزنم!

_ اخه همش حرفای کهنه و قدیمی !بزرگ شدم بخدا.اونم مرد خوبیه. بنده خدا خیلی مراقب درسمه. نمره هامم عالیه

شانه بالا میندازد

_ خب خداروشکر که مرد خوبیه. خدابرا زنش نگهش داره.

دردلم میگویم: اتفاقا خوب شد که نگه نداش.

اما بلند حواب میدهم: خدابرا شاگرداش نگهش داره!

و با حالتی مسخره میخندم

 

روی میز میشینم و با شکلک ادای معلم زیست را درمی آورم و همه غش غش میخندند! همیشه دراین کارها مهارت خاصی داشتم. میترا که ازخنده قرمز شده روی صندلی ولو می شود. همان لحظه چندتقه به درمیخورد معاون آموزشی وارد کلاس می شود. سریع ازروی میز پایین میپرم و سرجایم مثل بچه تخس ها آرام میشینم. موهایم راکه بخاطر تحرک بیرون ریخته زیر مقنعه ام میدهم و به دهان خانوم اسماعیلی خیره می شود. یک برگه نشانمان میدهد که زمان برگزاری ازمون های مختلف و تست زنی است. هربخش را با هایلایت یک رنگ کرده. چه حوصله ای.برگه را به مسئول کلاس میدهد تا به برد بزند. درسم خوب بود، اماهنوز انگیزه ی کافی برای کنکور نداشتم.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۲۲]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۲

 

خانوم اسماعیلی بعداز توصیحاتش ازکلاس بیرون میرود و دوباره بچه ها مثل زندانی های به بندکشیده ازجا میپرند و مشغول مسخره بازی میشوند.میترا که بابرگه های امتحانی خودش راباد می زند با لب و لوچه آویزان میگوید: وای کنکور !

درسش خوب نبود و همیشه سرامتحان باسرخودکارش پایم را سوراخ میکرد.یا مدام باپیس پیس کردن ندا میداد که حسابی تو گل گیر کرده لبخند میزنم

_ خب نده.

_ خلیا!! پس چراتاالان اومدم مدرسه؟!

_ چه میدونم! خب بده!

_ برو بابا توام بااین راهنماییت!

_ خب خودمم نمیدونم میخوام چی بخونم تودانشگاه!اصن انگیزه ندارم!!

_ واقعا؟! من همش فکر میکردم ،میخوای بری دانشگاه تااز دست خانوادت خلاص شی!

مثل گیج ها میپرسم: یعنی چی؟

_ بابا خیلیا میرن دانشگاه تا یکوچولو ازاد شن. خیلیام درس میخونن برن یه شهر دیگه کلا مامان باباها نباشن!

هاج و واج نگاهش میکنم.یکدفعه ازجا می پرم و میگویم: ببین یه بار دیگه بگو!

چشمهای درشتش گردتر می شود: چیو بگم؟!

_ همین …این این…این چیز…

_ اینکه خیلیا میرن تاخلاص شن؟

چیزی درذهنم جرقه میزند!دستهایم را دوطرف صورتش میگذارم و لپهایش را به طرف داخل فشار میدهم: وای میترا تو فوق العاده ای فوق العاده!

دستهایم را عقب میزند و صورتش را میمالد

_ چته تو!؟ دیوونه

.درسته!حرفش کاملا درست است!!! نجات واقعی یعنی رفتن به جایی که خانواده ات نیستند!!

 

ادامه دارد…

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۳]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۳

 

پاکت چیپس را باز و به مادرم تعارف میکنم. دهنش را کج و کوله میکند و میگوید: اینا همش سرطانه! بازبان نمک دورلبم را پاک میکنم

_ اوممم! یه سرطان خوشمزه!

_ اگه جواب ندی نمیگن لالی مادر!

میخندم و به درون پاکت نگاه میکنم. نصفش فقط با هوا پر بود! کلاهبردارا!

مادرم عینکش را روی بینی جا به جا میکند و کتاب آشپزی مقابلش را ورق می زند، حوصله اش که سرمی رود کتاب می خواند! باهر موضوعی! اما پدرم بیشتر به اخبار دیدن و جدول حل کردن، علاقه دارد… ومن عنصر مشترک میان این دو نازنین خداروشکر فقط به خوردن و خوابیدن انس دارم! نمیدانم شاید سر راهی بودم! عینکش را روی کتاب میگذارد و بی هوا می پرسد: محیا؟!

_ بعله!؟

_ این پسرخالت بود…

چیپسی که به طرف دهانم برده بودم، دوباره داخل پاکت میندازم…

من_ کدوم پسرخاله؟!

_ همین پسر خاله فریبا …

_ خو؟

_ پسره خوبیه نه؟

_ بسم الله! چطو؟

_ هیچی هیچی!

دوباره عینکش را می زند و سرش داخل کتاب می رود! برای فرار از سوالات بودارش به طرف اتاقم می روم.

“مامان هم دلش خوشه ها! معلوم نیست چی تو سرش! پوف…!!”

روی تخت ولو می شوم و پاکت را روی سینه ام میگذارم. فکرم حسابی مشغول حرفهای میتراست! ” اون عقب مونده هم خوب حرفی زدا! اگر…اگر بتونم خوب درس بخونم… خوب کنکور بدم!…. اگر…اگر …وای ینی میشه؟!” غلت می زنم و مشغول بازی با پرزهای پتوی گلبافت روی تختم می شوم. پاکت چپه می شود و محتویاتش روی پتو می ریزد. اهمیتی نمیدم و سعی میکنم تمرکز کنم! مشکل اساسی من حاج رضاست! ” عمرا بزاره بری محیا! زهی خیال باطل خنگول! امم..شایدم اگر رتبه ی خوبی بیارم، دیگه نتونه چیزی بگی! چراباید مانع موفقیتای من بشه؟!” این انصافه؟!” پلک هایم راروی هم فشار میدهم و اخم غلیظی بین ابروهایم گره می زنم. ” پس محمد مهدی چی؟! من بهش عادت کردم!” روی تخت مینشینم و به موهای بلندم چنگ میزنم و سرم را بین دستانم میگیرم.” اون سن باباتو داره! میفهمی؟! درضمن! این تویی که داری بهش فکر میکنی وگرنه برای اون یه جوجه تخس لجبازی! ” ازتخت پایین می آیم و مقابل آینه روی در کمدم می ایستم. انگشت اشاره ام را برای تصویرم بالا می آورم و محکم میگویم: کله پوک! خوب مختو کار بنداز! یامحمدمهدی یا آزادی! فهمیدی؟!” به چشمان هشیده و مردمه براقم خیره می شوم! شاید هم نه! چرا یا…شاید هردو باهم بشود! پوزخندی می زنم و جواب خودم رامیدهم: خل شدی؟! یعنی توقع داری باهاش ازدواج کنی؟! خداشفات بده!”

انگشتم را پایین می آورم: خب چیه مگه! تحصیل کرده نیست که هست! خوش تیپ نیست که هست! خوش اخلاق و مذهبی ام هست! حالا یکوچولو زیادی بزرگ تر ازمنه!” و…و…” زنم داشته!” ” شاید بتونم باازدواج بااون هم به مرد مورد علاقم برسم هم به آزادی…به درس و دانشگاه و هرچی دلم میخواد!” پشتم رابه آینه میکنم” این چه فکریه!؟ خدایاکمک! اون بیچاره فقط به دید یه شاگرد بهم نگاه میکنه، اون وقت من!”…خیلی پررو شدی دختر! ” گیج و گنگ به طرف کیفم می روم و تلفن همراهم رااز داخلش بیرون می آورم. شاید یکم صحبت کردن بامیتراحالم رابهتر کند.

 

با اشتها چنگالم را در ظرف سالاد فرو میبرم و مقدار زیادی کاهو وسس داخل دهانم میچپانم. پدرم زیرچشمی نگاهم میکند و خنده اش میگیرد. مادرم هم هرزگاهی لبخند معنادار تقدیمم میکند. بی تفاوت تکه ی آخرمرغم را دردهانم میگذارم و میگویم: عالی بود شام! بازم هست؟!

حاج رضا_ بسه دختر میترکی!

_ یکوچولو! قد نخود! خواهش!

مامان ظرفم را میگیرد و جلوی خودش میگذارد. بااعتراض میگویم: خب چرا گذاشتی جلوت؟!

پدرم باخونسردی لبخند میزند و جواب میدهد: باباجون دودیقه بادقت به حرفای مادرت گوش کن!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۳]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۴

دودستم رازیر چانه ام میگذارم و میگویم: بعله! بفرما!

مادرم دور لبش را بادستمال تمیز میکند و بی مقدمه میگوید: حسام باخاله فریبا حرف زده گفته بریم خواستگاری محیا!

دهانم باز می شود.

_ چیکا کرده؟!

_ هیچی! سرش خورده به یجا گفته میخوام بریم خواستگاری!

به پشتی صندلی تکیه میدهم

_ اون وقت خاله فریبام خوشال شده زنگ زده به شما؛ آره؟

_ باهوش شدی دخترم!

_ بعد ببخشید شما چی گفتید؟!

_ گفتم با باباش حرف میزنم!

نگاهم سریع روی چهره ی شکفته از لبخند کج پدرم می چرخد…

_ بابا شما چیگفتید؟؟؟!

پدرم یک لیوان دوغ برای خودش میریزد و شمرده شمرده جواب میدهد:

_ حسام جوون بدی نیس! پسرخالته! ازبچگی میشناسیمش…لیسانس گرفته و سرکار مشغوله! سربه زیره…به مام میخوره! چی باید میگفتم بنظرت دختر؟!

حرصم میگیرد.دندانهایم راروی هم فشار میدهم و ازجا بلند می شوم.

_ یعنی این وسط نظر من مهم نیست؟!

چشمان گیرا و جذاب پدرم میخندد

_ چرا عزیزم هست! برای همین داریم برات میگیم…ما موافقت کردیم توچرا میگی نه؟!

محکم و بلند میگویم: نه نه نه نه! همین!

مادرم باتعجب می پرسد: وا خب یبار بگی ام میفهمیم! بعدم این پسره چشه؟!

_ چش نی دماغه! خوشم نمیاد ازش!

مامان_ خوشت نمیاد؟! چطو تا دیروز داداش حسامت بود!!!

فکری به دهنم می زند! خودش جواب دستم داد! قیافه ای حق به جانب به خودم میگیرم و آرام میگویم: بله! …هنوزم میگم! چطوری به کسی که بهش میگفتم داداش و هم بازیم بوده، الان به دید خواستگار نگاه کنم؟!

مادرم خودش را لوس میکند و چندبار پشت هم پلک میزند و میگوید: اینجوری نگاش کن!

واقعا خانواده ی سرخوشی دارم ها! صندلی ام را سر جایش هل میدهم و دوباره تاکید میکنم: نه نه نه! همین که گفتم! بگید محیا رد کرد!

 

دراتاق را پشت سرم می بندم و کوله پشتی ام راروی تختش میگذارم. بوی ادکلن تلخ درکل فضا پیچیده. یک عکس بزرگ سیاه و سفید بالای تختش دیوار کوب شده! ازداخل کوله پشتی ام یک تونیک با روسری بیرون می آورم .تونیک را تن و روسری را با سلیقه سرم میکنم. مقداری از موهای عسلی ام را هم یک طرف روی یکی از چشمانم می ریزم.

کمی به لبهایم ماتیک می زنم و از اتاق بیرون می روم. پشت درمنتظر ایستاده. بادیدنش میترسم و دستم راروی قلبم می گذارم. با خنده میگوید: دختر اینقد لفتش دادی کم مونده بود بیام تو! حالت خوبه؟!

_ بله ببخشید!

پشتش رابه من میکند و به سمت اتاق مطالعه می رود.

امروز دل را به دریا زده ام! میخواهم از همسر سابقش بپرسم. فوقش عصبی می شود و یک چیز سنگین بارم میکند… لبهایم راروی هم فشار میدهم و وارد اتاق می شوم. اما خبری از او نیست. گنگ وسط اتاق می ایستم که یک دفعه پرده ی بلند و شیری رنگ پنجره ی سرتاسری اتاق تکانی می خورد و صدای محمدمهدی شنیده می شود: بیا تو ایوون! پس ایوان هم دارد! لبخند می زنم و به ایوان می روم. میز کوچک و دوصندلیو دوفنجان قهوه! تشکر میکنم و کنارش مینشینم.” اوایل مقابلش می نشستم ولی الان…” فنجان را کنار دستم میگذارد و میگوید: بخور سرد نشه!

لبخند می زنم و کمی قهوه را مزه مزه می کنم. شاید الان بهترین فرصت است تا گپ بزنیم! مستقیم و خیره نگاهش میکنم. متوجه می شود و میپرسد: جان؟ چی شده؟

_ یه سوال بپرسم؟!

_ دوتا بپرس!

_ محمدمهدی توخیلی راجب خانواده ی من پرسیدی ولی خودت…

بین حرفم میپرد: وایسا وایسا…فهمیدم میخوای چی بگی…راجب زنمه؟

چشمانم را مظلوم میکنم

_ اوهوم!

صاف مینشیند و به روبه رو خیره می شود

_ خب راستش…راستش شیدا خیلی شکاک بود!…خیلی اذیتم میکرد…. زندگیما فقط سه سال دووم اورد!…به رفت و آمدهام….شاگردام…به همه چیز گیر میداد! حتی یمدت نمیذاشت ادکلن بزنم! میگفت کجا میخوای بری که داری عطر می زنی!

شاخ درمی آورم! زن دیوانه! مرد به این خوبی! باچشمهای گرد به لبهایش چشم میدوزم که حرفش راقطع میکند.

_ شاید بعدا بیشتر راجبش صحبت کنم! حق بده که اذیت شم بایاد آوریش!

به خوبی به او حق می دهم و دیگر اصراری نمی کنم.

 

ازتاکسی پیاده می شوم و سمت کوچه مان می روم که همان موقع پدرم سرمی رسد و موهای آشفته و آرایش نه چندان زیادم را می بیند.

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۴]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۵

اخم می کند و ماشین را نگه میدارد تاسوار شوم. لب پایینم رابه دندان میگیرم و سریع موهایم را زیر مقنعه میدهم. سوار ماشین می شوم. بدون سلام و احوال پرسی می گوید: قرار نبود باچادر حیاتم بره! بود؟

جوابی نمیدهم!

_ تو همیشه این موقع میای خونه؟!

با من و من و استرس جواب میدهم: من…من…بعضی روزا کلاس فوق العاده دارم!

_آها!

حرفی نمی زند و به خانه می رسیم. از ماشین پیاده میشوم و داخل ساختمان می روم. خیلی بد شد! نباید مرا می دید! مادرم به گرمی به استقبالم می آید و قبل از اینکه ازپله ها بالا بروم میگوید: محیا مامان من روم نشد خاله فریبارو رد کنم! گفتم بیان شاید تو بادیدن حسام نظرت عوض شد!

باناباوری برمیگردم و به چشمان خندانش زل می زنم!

_ ینی چی! من تو این خونه آدمم مامان خانوم! و به طرف اتاقم می دوم….

 

باز هم خاطرات را مثل یک فیلم تراژدی جلو میزنم… بگذار صفحات زندگی ام سریع ورق بخورند! دل دل میکنم تا زودتر تو باشی در هر سطر از دفتر من! اینکه حسام پسر خاله فریبا را رد کردم مهم نیست! اینکه بامادرم بحث کردم سر علایق و تصمیمات خودم هم مهم نیست! کمی جلوتر بلاخره محمدمهدی یک روز عصر که مهمانش بودم، عکس کوچکی از زنش را نشانم داد و فلسفه بافت! راجب مشکلاتش و بدبینی شیدا! بماند که من از آن زن متنفر شدم! بماند که دلم را آب کردم که همسر فوق العاده ای برایش می شوم! بماند که چقدر خودم راشیرین کردم و هر روز برایش گل خریدم! یکماه و نیم به عید مانده بود که محمدمهدی ازمن خواست تاباهم برویم و خرید کنیم! آنقدر هیجان زده شده بودم که بی معطلی پذیرفتم. لباسهایش را به سلیقه من می خرید و مدام نظرم را می پرسید! همانجا از او پرسیدم که چرا دوباره ازدواج نمیکند؟! اوهم گفت: سخت میشه اعتماد کرد! کسی نیست که واقعا دوسم داشته باشه! همانجا قسم خوردم که قبل ازعید به علاقه ام اعتراف میکنم! فکر همه جا را کردم! حتی پدرم! چه لزومی داشت در خواستگاری از زن اولش بگوید؟! فکر احمقانه ی من به شناسنامه ی دوم هم کشیده شد! درخیال کودکانه ام او مرد رویاهایم بود!

 

اواخر بهمن ماه و باریدن برف لطیف، حال وهوای شهر را عوض کرده!

پوتین هایم را پا و ازمادرم خداحافظی میکنم. یک روز تعطیل و شیطنت گل کرده ی من! به قنادی می روم و یک جعبه شیرینیمیخرم با چندشاخه گل رز! من او رادوست دارم و اعتراف این مسئله چه گناهی میتواند داشته باشد!؟ تصمیم دارم خیلی هم خودم را بی ارزش نکنم! باپاپیش بکشم و بادست پس بزنم! حسابی غافل گیر می شود اگر مرا ببیند! اولین باراست که سرزده به خانه اش می روم! خنده ام میگیرد! یعنی میخوام به خواستگاریبروم؟! سرم راتکان می دهم

_ نه احمق جون! فقط…فقط…میری و… خیلی غیرمستقیم میگی که بعنوان یه شاگرد دوسش داری و قدردان زحماتش هستی همین! لبخند موزیانه ای می زنم و ادامه میدهم: بعدم صبرمیکنی که ببینی اون تو جواب دوست دارم چی زمیگه! بعدم دوباره سوالای چرا خوب دورتونو نگاه نمیکنید برای ازدواج و این چیزا… بلاخره میفهمه! دوزاریش که کج نیس! هس؟!

ابروبالا میندازم و دردلم میخندم. آرایشم کمی بیشتر از دفعات قبل است! نمی خواهم برای دلبری بروم … فقط… یکم بیشتر به خودم رسیده ام! یک ساعت تا منزلش راه است و بلاخره باکلافگی می رسم. سی چهل متر مانده به در ساختمان بادیدن صحنه ی مقابلم سرجا خشک می شوم. به سختی چندقدم جلو می روم و پشت یک درخت پنهان می شوم. محمدمهدی درماشینش را برای یک دختر باز میکند تا او پیاده شود! حتما اشتباه میکنم! جلوتر پشت یک درخت دیگر می روم…خودش است! دختر باخنده پیاده می شود و دستش را روی شانه ی محمد مهدی میگذارد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۴]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۶

 

قلبم می ایستد و تمام وجودم یخ میزند! ازشدت لرز نگهداشتن جعبه ی شیرینی و گلها کاری غیرممکن می شود! محمدمهدی کتش را روی شانه ی آن دختر میندازد…دختری که چیزی تاعریان شدنش نمانده! مانتوی جلوباز، جوراب شلواری مشکی ولی نازک، شالی کوتاه روی قسمتی ازسرش و یقه ی بشدت باز! نمیتواند زنش باشد! من عکسش رادیدم!

اصلا…اصلا اگر زنش باشد… مگرجدا نشده اند!.. محمدمهدی… با…این؟! کجای تیپ این به ریش اون میاد؟! کاملا گیج شده ام!.. نمی خواهم جلو بروم… شاید اشتباه میکنم…شاید هم…هرچه که باشد فعلا باید ازدور تماشا کنم… تصویر مقابلم تار می شود…هیچ چیز نمی شنوم…دختر باقهقهه به محمدمهدی تکیه می دهد و باهم داخل ساختمان می روند. همانجا روی برف کمی که زمین را پوشانده، می نشینم وبغضم را رها میکنم. گلها ازدستم میافتند و جعبه شیرینی هم دربرف خیس می شود… نمی فهمم!.. خودش گفت که تنهاست….خواهرهم که ندارد!

پس این….این…

پیشانی ام راروی زانوهایم میگذارم و به هق هق می افتم…

_ خیلی احمقی محیا!.. گول ریشش رو خوردی!؟ اره؟

_ وا دیوونه! هنوز که مطمئن نیستی! شاید فامیلشونه! اصن شاید شاگردشه! اونکه فقط مدرسه ی شما تدریس نداره! زیر پلکم را پاک میکنم…

_ هه! اره شاگرد ول میشه تو بغل آدم؟

_ خب چرا جلو نرفتی؟!

_ نمیخوام بروم بیارم…باید یجور دیگه بفهمم!

_ پس نق نقت چیه!؟

_ دوسش دارم میفهمی؟ ببند دهنتو ببند!

_ کیو دوس داری؟! چیشو؟

_ خودشو! اخلاقشو!

_ اون کجاش شبیه توعه؟

_ همه چیش!

_ خب بگو یکی یکی…

_ اخلاقش…ویژگی هاش…آرماناش… مذهبیه ولی امل نیست! مث عقب مونده ها رفتار نمیکنه!

_ واقعا؟ مث الان که یه دختر از ماشینش پیاده شد!؟

سرم را محکم بین دودستم فشار میدهم: خفه شو خفه! هنوز هیچی معلوم نیست!

 

قرص را روی زبانم میگذارم و با یک لیوان آب ولرم قورتش می دهم.

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۵]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۷

حال خرابم راهیچ کس درک نمیکند. کف دستهایم ازاسترس مدام عرق میکند.سه روز پیش من مرگ را زیر بارش برف دیدم.مرگ قهقهه می زد کنار مردی که…باز هم بغض…باز هم سوزش قلبم.ناخن هایم راانقدر در دستم فشار داده ام که جایشان زخم شده.

باید اورا ببینم و راجب ان دختر بپرسم.اسمش چیست و چه نقشی در زندگی لعنتی اش دارد. زیرچشمانم گود شده و صورتم حسابی پف کرده.مادرم بانگرانی سوال پیچم میکند و من بادعوا جوابش رامیدهم. چقدر به پروپایم میپیچد.دیوانه شدم.

 

مقنعه ام راسرم میکنم و به طرف مدرسه می روم. امروز بااو کلاس دارم ولی چرا دیگر خوشحال نیستم.آسمان دور سرم می چرخد و به خیالاتم پوزخند میزند. دنیا تمام شده…؟ نه! هنوز چیزی معلوم نیست!

 

پررنگ لبخند می زند و میپرسد: چه دختر خوب و ساکتی! چته نگران شدم.

من بازهم سوار ماشینش شدم.بازهم قراراست به خانه اش بروم،اما اینبار با دفعات قبل فرق دارد.میخواهم ازکارش سردربیاورم.میخواهم بفهمم زیر پوست مذهبی اش چه شخصیتی خوابیده!! دنده را عوض میکند و آستینم را میگیرد و چندباردستم را تکان میدهد.

دستم راعصبی عقب میکشم و نفسم را پرصدا بیرون می دهم. لحنش جدی می شود: چی شده؟ حالت خوبه؟

باید طبیعی رفتار کنم: اره!خوبم!…یکم مریض شدم! سردرد دارم.

_ چقد تو مریض میشی. عب نداره الان میریم خونه ی من استراحت میکنی.

حالم از حرفش بهم میریزد.چراحس میکنم هرکلمه اش را بامنظور میگوید.طاقت ندارم که به منزلش برسیم و بعد سراغ نقشه ام بروم. به زور لبخند می زنم و صدای ناله مانندی ازگلویم به سختی بیرون می اید: محمدمهدی؟

_ جان دلم؟

دوست دارم داد بزنم حالم ازت بهم میخوره عوضی. اما آرام نگاهش میکنم و میگویم:

_ خیلی دوست دارم…

سرعتش راکم میکند و بانگاه خاصی به صورتم خیره می شود.اب دهانم را فرو می برم و درحالیکه صدایم میلرزد ادامه میدهم: این ازطرف شاگردت بود!تواستاد فوق العاده ای هستی.

ماشین را به طرف کنار خیابان هدایت میکند و با تبسم جواب میدهد: توام فوق العاده ای محیا! خشم به وجودم دویده…اما …اماالان وقت فوران نیست! وحشت دارم از مابقی صحبتم، حرفم را قورت میدهم، نمیتوانم! یکدفعه میگوید: میدونی؟!…حالاکه…حالاکه خودت گفتی باید یه چیزم من بگم!

مشتاق ولی باتنفر نگاهش میکنم

محمدمهدی_ کاش زنم مثل تو بود! چشمات… صدات…شیطنت و روحیت…اعتمادت…

دردلم میگویم” خربودنم”

میگذارم حرفش را تمام کند…

_ شاید مسخره باشه دخترجون! ولی چندبار به ذهنم اومد ازت درخواست ازدواج کنم! استاد از شاگردش…

حرفش رازد! تیرم به هدف خورد….پس آن دختر….خیلی مهم نیست

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۵]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۸

 

حتما فامیلی چیزی بوده. بالبخند به لبهایش خیره می شوم

محمدمهدی_ ولی ترسیدم که…از من بدت بیاد. تو ازیه خانواده ی استخوون داری. خوشگلی حرف نداری… ولی من…شانسی ندارم…

حرفهایش کم کم آتش درونم راخاموش میکند که یکدفعه میگوید: ولی خب بابات که هیچ وقت نمیزاره

سرم را تکان میدهم

محمدمهدی _ برای همین…میخوام یه چیزی ازت بپرسم!

_ چی؟

به چشمانم زل می زند.پشتم میلرزد و قلبم گرومپ گرومپ میزند!.. نگاهش جانم را میگیرد. حس بدی پیدا میکنم.چرااینطور نگاهم میکند

سرم را تکان میدهم…

محمدمهدی_ برای همین میخوام یه چیزی ازت بپرسم…

_ چی؟

کمی حرفش را مزه مزه و دوباره تاکید میکند: بابات که نمیزاره من بیام خواستگاری… توام که…

به سر تاپایم نگاه میکند.

_ توام که خیلی دختر خوب و تکه هستی!

بزور لبخند می زنم.

_ وما از اخلاق هم خوشمون اومده….

_ خب!

_ ودوست داریم باهم باشیم….ینی ازدواج کنیم!

حالت تهوع ام شدید ترمی شود

_ خب… بنظرت خیلی مهمه که خانوادت بویی ببرن ازعقد ما؟!

متوجه منظورش نشدم! سرکج میکنم و می پرسم: ینی چی؟!

_ ینی.. ینی چرا باید با اطلاع اونا عقدکنیم!

بازهم نفهمیدم!!!

_ ببین محیا….

یکدفعه دستش رابرای اولین بار به سمت دستم می آورد که باوحشت خودم رابه در ماشین میچسبانم.. پوزخندی می زند و ادامه میدهد:

_ دخترجون نترس! …مامیتونیم خودمون بین خودمون عقد بخونیم!

قلبم ازتپش می ایستد و نفس درسینه ام حبس می شود… عقم می گیرد و ته دهنم تلخ می شود. بانفس های بریده می گویم: ینی..ینی…

_ آره عزیزم…برای اینکه راحت بریم و بیایم…و اینکه..بخاطر علاقمون معذب نشیم… میتونیم یه صیغه موقت بخونیم! نظرت چیه؟!

چشمهایم راریز میکنم و باتنفر به چهره اش خیره می شوم. دستهای یخ زده ام را مشت میکنم و دندانهایم را باحرص روی هم فشار میدهم… میدانم کمی بگذردترس جانم را میگیرد… باصدای خفه ای که ازته چاه بیرون می آید، می پرسم: جز من…جز من.. کسی هم…

بین حرفم می پرد: نه نه! توتنها کسی هستی که بعد شیدا اومد خونه ی من!

ازخشم لبریزم…دوست دارم سرش را به فرمون بکوبم! دوست دارم جیغ بکشم و تمام دنیارا باشماتت هایم خرد کنم….چطور جرئت کرد به من پیشنهاد بدهد؟ چرا دروغ میگوید! من خودم دیدم دخترطنازی راپیاده کرد و… پلکی میزنم و از مژه های بلندم دوقطره بغض پایین می آید.. لبهایم میلزرد…فکم رابزور کنترل می کنم و میگویم: ن..نگ…نگه…دا…دار…

متوجه ی حالتم می شود و دستش را به طرف صورتم می آورد” چی شد گلم؟” سرم را عقب می کشم و باصدای ضعیفی که از بین دندانهایم بیرون می آید باخشم میگویم: نگه…نگه…دار عوضی!

مات و مبهوت نگاهم میکند و میپرسد: چی گفتی؟

تمام نیرویم را جمع میکنم و یک دفعه جیغ میکشم: میگم بزن کنار آشغال!

عصبی می شود و بازویم راچنگ میزند: چی زر زدی؟

_ توداری زر میزنی…نگه دار احمق!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۶]
#قبله_ی_من
#قسمت۳۹

نیشخند بدی میزند و به صندلی فشارم میدهد.کوله ام را مثل سپر مقابلم میگیرم تا بیشتراز این دستان کثیفش ب من نخورد. هق هق میزدم و بانفرت سرش داد میکشم.

انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش میگیرد و ابروهایش را بالا میدهد

_ هیـــس…هیسسس… ببند دهنتو… هارشدی پاچه میگیری!

 

_ هارتویی عوضی! تویی که باریش و قیافه ی موجه هرغلطی میکنی!

_ ریش من جاتو تنگ کرده که گاز میگیری!؟ بدبخت دارم بهت لطف میکنم!

_ بہ اون دختره هم لطف کردی؟…همونی که ازماشینت پیاده شد؟

_ هه! بپا هم شدی؟ اره؟!

_ بتو ربطی نداره!

_ پس اون دختره هم به تو ربطی نداره! همه آرزوشونه اینو ازمن بشنون! کی بود خودشو چسبوند به من! هااان؟

چنان داد زد که خشک شدم… چندبار با مشت به داشبوردش میزنم و جیغ میکشم: آره…توراس میگی حالا پیادم کن!

_ نکنم چی؟

جلویچشمانم سیاه میشود….سرم گیج می رود…اگر بلایی سرم بیاورد! چطور اثبات کنم که او…بہ من…من…میان هق هق التماسش میکنم

_ تروخدا پیادم کن….پیاااادم کنن…

_ چی شد؟ رام شدی!

حرفهایش جانم را میسوزاند…کاش میفهمیدم زیراین پوست چه گرگی خوابیده!؟

_ نگهدار…التماست میکنم!

چهره ی پدرم مقابلم تداعی می شود…اگر بفهمد سکته میکند. سرم رابین دستهایم فشار میدهم و داد میزنم: نگه نداری میپرم پایین!

سرعتش رابیشترمیکند

_ بپر کوچولو!

میدانم دیوانه شده ام! به مغزم فشار آمده! جیغ میکشم: میپرما!

_ بپر عزیزم!

مثل یک مار نیشم می زند

_ فقط یادت نره اونیکه درباغ سبز نشون داد تو بودی! بازمیگم که من بهت لطف کردم!

تمام کینه ام رابه زبان می آورم

_ برو به مادرت لطف کن!

چشمانش دوکاسه ی خون می شود و بدون مکث محکم باپشت دست دردهانم میکوبد…

_ یکباردیگه زر زیادی بزنی دندوناتو میریزم توحلقت!

زیرلب باحرص میگویم: وحشی!

دستم راروی دهانم میگذارم و انگشتانم گرم می شوند. لخته های خون دستم راپر میکنند. دیگر طاقت ندارم.در را باز میکنم که عربده می کشد و فرمان راکج میکند. سرعتش کم می شود و دسته ی کوله ام را محکم میگیرد. منتظر نمیمانم تاکامل بایستد، چشمانم رامیبندم و خودم رابیرون میندازم.

دادمیزند: روانی!

کنارخیابان چندبار غلت می زنم و بلاخره ساکن می شوم. نفسم درنمی آید و صدای خس خس را به خوبی می شنوم. خون بینی و دهانم بند نمی آید. باآرنج به زمین تکیه می دهم وبه زور روی زانوهای لرزانم می ایستم… هیچ کس مرانمی بیند! کسی نیست کمکم کند…پیاده می شود و درحالیکه کوله ام را دردست تاب می دهد میخندد.. گریه امانم را بریده نمیتوانم خوب ببینمش…کوله پشتی ام راجلوی پایم میندازد و با تهدید میگوید: دهنتو میدوزم اگر چرت و پرت پشتم بگی! بدون هیشکی باور نمیکنه! اونیکه خراب میشه خودتی! یکاری نکنی واسه همیشه لالت کنم! آخرین توانم خرج تف کردن در صورتش میشود…. باحرص نگاهم میکند و به عقب هلم میدهد… محکم زمین می خورم و لبه ی جوب می افتم….صدایش رامی شنوم: بی لیاقت احمق!

و بعد به طرف ماشینش میرود و صدای جیغ لاستیکهایش گوشم را کر میکند…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۸ ۲۰:۳۷]
#قبله_ی_من
#قسمت۴۰

 

رنگش می پرد و به تته پته می افتد: مح…محیا…تو…تو…

به تلخی لبخند می زنم و تایید میک

نم: آره…میدونم…داغونم!

مانتو و سر زانوهایم پاره شده، نمیتوانستم به خانه بروم تنها راهی که داشتم خانه ی میترا بود.

الان هم بدون آنکه داخل بروم در پارکینگشان ماندم تاخودش پایین بیاید و فکری برای ظاهرم کند! نگران دو دستش راروی گونه هایم میگذارد و میپرسد: محیا…چرا این شکلی… دارم سکته میکنم!

نمیتوانم چیزی به او بگویم! هر چقدر هم راز دار باشد میترسم… نگاه های تیز محمدمهدی تنم را میلرزاند… میترسم بلایی سرم بیاورد! از آن حیوان چیزی بعید نیست! من من میکنم و میگویم: یه ماشین سر یه خیابون زد بهم ولی در رفت!

چشمانش ازحدقه بیرون می زند: وای یاخدا… بیشور…کسی جلوشو نگرفت!

وقت گیر اورده ها _ نہ! خلوت بود!

_ الهی بمیرم عزیزم! بغض میکنم و خاک مانتوام را می تکاند…

وقت ندارم! سریع میپرسم: تو پارکینگتون دستشویی دارید؟

خودش تازه متوجه نیازم میشود و میگوید: آره آره پشت پله ها! روشویی هم داره میتونی صورتتو بشوری… موهاتم بهم ریخته… زخم شده کنار لبت برو منم میام!

_ کجا؟

میخندد و میگوید: دیوونه اون تورو نمیگم که! میرم بالا برمیگردم.

به دستشویی میروم و مقنعه ام رادر می آورم. دستم را زیر آب سرد میگیرم و لبم رابا دندان میگزم. پوست کف دستم روی آسفالت خیابان کشیده شده و حالا گوشتم هم مشخص است! دوباره بغض جانم سنگینی میکند. یک آینه ی شکسته به دیوار زده اند. به چشمانم خیره میشوم” محیا…توچیکار کردی…”

موهایم را باز و یکبار دیگر میبندم… صورتم را میشویم و کنار لبم را باسرانگشت لمس میکنم. حسابی می سوزد. باورم نمیشود من یک دیوانه را اینقدردوست داشتم؟پست! به شلوارم نگاه میکنم. همان لحظه چند تقه به در فلزی دستشویی میخورد و صدای میترا آرام می آید: عزیزم! بیا برات مقنعه و شلوارآوردم… در را باز میکنم. لبخندکجی می زند…

نفسم را به بیرون فوت میکنم و آب دهانم را قورت میدهم… میترا متوجه جای دست روی دهان و گونه هایم شد… برایم کرم آرایشی آورد تا حسابی کبودی را بپوشانم چشمانم رامیبندم و لبم راگاز میگیرم… امیدوارم مادرم نفهمد!

 

بلند سلام میکنم و وارد پذیرایی میشوم…خبری ازهیچ کس نیست! زمزمه میکنم خداروشکر و به سختی از پله ها بالا می روم. میترا حسابی کلید کرد تا حقیقت را بگویم اما من دروغ دوم را گفتم که یک پسر آمده بود برای زورگیری! اوهم باورش شد و گفت: وای اگر محمدمهدی بود لهش میکرد! و تنها جواب من تبسمی تلخ بادلی شکسته بود!

 

ادامه دارد…

@nazkhatoonstory

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1487

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.