سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
0

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰

رمان با داستان واقعی 

نویسنده :ناهید گلکار

 

 

قسمت بیست و ششم:

وقتی همه نشستن خدمتکارشون که یکی گل نسا زن میون سال و چاقی بود ( بسیار کم حرف و کاری بود شوهرش از خونه بیرونش کرده بود و او هم به آقاجان پناه اورده بود و همیشه می گفت غیر از آقاجان مرده شور هر چی مرده ببرن ) و دیگه عذرا دختر باغبون بود که توی خونه کار می کردن …..
دو تایی برای همه چایی ریختن ….معصومه دختر بزرگ آقاجان با محبت لبخندی به من زد و گفت نرگس جون بفرمایید شما شروع کنین بفرما ، خوش اومدین چه عجب! خوشحالمون کردین ….
بازم خجالت کشیدم از اینکه اونا بفهمن بعد از این من اون جا موندگارم و باید منو و دوتا بچه مو تحمل کنن از خودم شرمم اومد شاید دیگه این رفتار محترمانه رو با من نداشته باشن ….از اینکه اونام بخوان به من بی احترامی کنن ترسیدم .

رقیه و بانو خانم هی به من تعارف می کردن ولی چیزی از گلوم پایین نمی رفت ….
بیشتر تعجب کردم از اینکه دخترا با پسرا حرف می زدن و گاهی شوخی و خنده می کردن چرا اینا همه با هم خوبن ؟ چرا بهم نگاه غیض آلود ندارن ؟ چرا لقمه های همدیگرو نمی شمرن و چرا زن ها از مردا نمی ترسن …. همون جا فهمیدم که به دنیای بهتری از زندگی پا گذاشتم و تازه فهمیدم از چه دنیای سیاهی اومدم بیرون …….
جایی که سرنوشتم رقم خورد ….

بانو خانم و معصومه موندن… بانو کنار آقاجان نشست ومعصومه کنار من………… رجب دوباره خوابش برده بود و سرش روی پای من بود نمی تونستم از جام جم بخورم ولی دل تو دلم نبود اگه اونا بفهمن چی میشه !

آقاجان خطاب به آبجیم گفت : خانم جان ترتیب اتاقه نرگس خانمو بده بزار جا بجا بشه بند دلم ریخت پایین الان بود که بانو خانم می فهمید چه بلایی سرم اومده سرمو مثل احمق ها کردم زیر چادر تا کسی رو نبینم ….
آقاجان ادامه داد : دارم به همه میگم نرگس خانم دختره منه اینجا از این به بعد خونه ی اونم هست و صدای بانو خانم اومد که : البته که هست قدمش سر چشم همه ی ما…… من که اونا رو نمی شناختم ولی حتما که لیاقت خانم خوبی مثل شما رو نداشتن …من هنوز سرم زیر چادر بود دلم می خواست بمیرم و سر بار کسی نشم آبجیم گوشه ی چادر منو زد عقب و گفت : تو چرا خجالت می کشی اونا باید حیا می کردن…..

معصومه جلو تر اومد و دستشو گذاشت روی پام و گفت : نرگس جون خدا خواست از اون خونه بیای بیرون به خدا همیشه خانم جان دلواپس شما بود همه حدس می زدیم که اینطوری بشه ولی نه به این زودی به نظر من هر چی زودتر بهتر ناراحت نباش ما همه حال روز شما رو می دونیم حا لا ما یه خواهر دیگه دارم (همه تو خونه رقیه رو خانم جان صدا می کردن )

حرفای اونا یه کم حالمو بهتر کرد ولی واقعا دلم نمی خواست اونجا بمونم این بود که گفتم : خیلی ممنونم ولی اگه آقاجان اجازه بده یه خونه برا خودم بگیرم و مزاحم نشم بیشتر راضیم.. پولم دارم …. اینو گفتم تا اونا بدونن من محتاج نیستم ….

ولی آقاجان با صدای بلند قاه قاه خندید و گفت :یادتون باشه نرگس خانم چقدر پولتونو به رخ ما کشیدین نقل قضیه این نیست…. یک زن جوون تک و تنها هزار تا بلا سرت میاد مردم راحتت نمی زارن ، اونوقت به من چی میگن ؟ گفتم که شما مزاحم نیستن لطفا دیگه حرفشو نزنین یه مدت اینجا باشین اگه ناراحت بودین یه فکری می کنیم ….

معصومه با مهربانی دستم رو گرفت و گفت : آره قبول کنین قول میدیم بهتون بد نگذره …. خیلی خوب میشه با هم دوست میشیم …..

آبجیم حرفی نمی زد ولی بانو خانم هم خیلی محبت کرد و بالاخره راضی شدم و رجب رو گوشه ای خوابوندم به زهرا گفتم مواظب داداشت باش …..و همراه آبجیم برای دیدن اتاقم راه افتادم …..

خونه ی حاجی در مقابل این خونه هیچ چی نبود خیلی بزرگ و با شکوه بود آنقدر اتاق داشت که برای دیدن همه ی آنها یک روز کامل وقت لازم بود ….
اتاقی که من اول به اون وارد شدم بسیار بزرگ بود تقریبا همه ی خانواده ی آقاجان اون جا دور هم جمع می شدن همون جا غذا می خوردن و اگر مهمانی که خودمونی بود به اونا وارد می شد ، همون جا پذیرایی می کردن چون خود آقاجان اون اتاق رو خیلی دوست داشت و اغلب همون جا بود مگه وقت خواب که با رقیه یک جا می خوابیدن ….

قسمت بیست و هفتم:

چیزی که باعث تعجب من شد…… خودم اونقدر تحقیر شده بودم که هضم بعضی چیز ها برایم سخت بود .
این اتاق چهار در داشت یکی به اندرونی می رفت یکی به ایوان و یکی به یک سالن وصل می شد که دو طرفش اتاقهای زیادی بود که هر کدوم از بچه ها یک اتاق داشتن و در چهارم به یک راهرو باز می شد که آن هم دو طرفش اتاق بود و اونجا اتاق دو تا خدمتکار و احمد آقا و دایه ای که بچه ها رو شیر می داد و باغبون بود و اتنهای راهرو مطبخ که خیلی شیک و تمیز بود ….

و اما اتاق من پشت اندرونی دو تا اتاق دلباز و تمیز بود که به حیاط راه داشت و تقریبا یک طوری مجزا بود که وقتی دیدم به دلم نشست وسط اتاق وایسادم حال عجیبی داشتم یک جور بغض غریبی گلومو فشار می داد ، نمی دونم چرا اینقدر دلم برای خودم می سوخت ….با اینکه اون طوری که فکر می کردم آواره نشدم و بطور معجزه آسایی سر پناهی امن پیدا کرده بودم باز هم احساس بدی داشتم ….

فکر اینکه توی خونه ی حاجی چی کشیدم و از همه بد تر توی اتاق حاجی چقدر رنج و درد را تحمل می کردم وجودم رو به آتیش می کشید و حالا مثل یک آشغال منو از خونه ای که باید مال من باشه بیرونم کردن و چقدر مظلومانه اومدم بیرون و حالا اونجا بودم ، جایی که با همه ی خوبی هایش مال من نبود و من یک مهمان ناخوانده بودم …..

این طوری شد که من خونه ی آبجیم موندگار شدم تا عصر جابجا شدم آقا جان نهایت محبت رو به من و بچه هام می کرد و این یک حقیقت بود نه تنها خودش بلکه تمام خانواده اش نسبت به من مهربان بودند و مثل عضوی از خودشان قبولم کردن ، حتی بانو خانم هم مرا دوست داشت و خیلی به من و بچه هایم می رسید . کارم که تموم شد به حیاط نگاهی کردم با گل کاریهای زیبا و درختهای تنومند حوض بزرگی که وسط اون بود بهترین جایی بود که هر وقت دلم می گرفت کنار پنجره می نشستم و عقده های دلم را خالی می کردم ….

به زودی توی اون خونه ی پر از احترام و محبت جا افتادم ، رجب برای آقاجان شیرین زبانی می کرد و خیلی دوستش داشت به زور او را از آقاجان جدا می کردم …او بین بچه های خودش و زهرا و رجب فرقی نمی گذاشت تا حدی که بچه ها آقاجان را پدر خودشون می دونستن …..ولی من هنوز معذب بودم اغلب با بچه ها توی اتاقم می ماندم و تا منو صدا نمی کردن نمی رفتم ….

معصومه از همه بیشتر با من مهربون بود و مرتب به سراغم میومد و از هر دری حرف می زدیم …….من حالا هفده سال داشتم و معصومه دو سال از من کوچکتر بود ولی خیلی فهمیده و عاقل بود و من از او خیلی چیز ها یاد گرفتم .

تا یک روز توی اتاقم نشسته بودم که رقیه اومد و با خوشحالی گفت : فهمیدی چی شد آبجی ؟ امشب برای معصومه خواستگار میاد ….با خوشحالی گفتم : خوبه بسلامتی همین امشب ؟ رقیه با هیجان و طبق عادتش که تمام سر و دست و گردنشو تکون می داد گفت : حدس بزن کی میاد خواستگاریش ؟ گفتم نمی دونم …من از کجا بدونم ..تو بگو کی میاد ؟او با همون ذوق و شوقی که نشون می داد گفت : فرمانفرماییان !…

پرسیدم خوب کی هست ؟ با تعیب پرسیدمگه تو نمی دونی فرمانفرماییان کیه ؟
خیلی پولداره از اون گردن کلفتای تهرونه ، نصف تهرون مال اونه همین دیگه اون که بیشتر آب تهرون از قنات های اونا میاد می گن ماشین هم دارن…… خیلی …خیلی ….خوب شد .

رقیه اون قدر خوشحال بود که نمی دونست چطوری برای من مهم بودن این خواستگاری رو تعریف کنه ….بالاخره گفت خوب حالا ولش کن آبجی بیا کمک خیلی کار داریم …
چنان برو و بیایی راه افتاده بود که نگو و نپرس سر سرا آماده پذیرایی می شد بهترین میوه ها و شیرینی ها و انواع خوراکی ها جور و وا جور چیده شد منم پا به پای رقیه و بانو خانم می دویدم تا همه چیز آماده شد صلاح نمی دونستم تو دست و پاشون باشم پس رفتم به اتاقم …….
از پنچره اومدنشان را دیدم خیلی با دبدبه و کبكبه وارد شدن با خودشون چند نفر اورده بودن که توی حیاط دست به سینه وایساده بودن …آحمد آقا یک مجمعه ی بزرگ شیرینی و شربت و میوه برایشان برد و از اونا هم پذیرایی کرد.

قسمت بیست و هفتم – بخش دوم:

شب اول خواستگاری دو ساعتی طول کشید ….من دیگه بیرون نرفتم بچه ها رو خوابوندمو بدون شام خوابیدم .

فردا که برای ناشتایی رفتم فهمیدم که قرار عقد و عروسی گذاشتن و از لا به لای حرفای اونا متوجه شدم که فرمانفرماییان چندین زن داره ….وقتی معصومه به من گفت که می خواد با من حرف بزنه فکرم این بود که او از این وصلت ناراضیه و می خواد با من در میون بزاره ولی این طور نبود و متوجه شدم که آقاجان با اینکه از فرمانفرماییان خیلی رو در وایسی داشت تصمیم رو به عهده ی دخترش گذاشته بود و او را مجبور به کاری نمی کرد …. همه چیز برایم غیر واقعی بود دنیای من با این دنیا خیلی فرق داشت .

می خواستم یک طوری محبت های معصومه رو جبران کنم این بود با اونکه تا اون زمان گلدوزی و سوزن دوزی نکرده بودم شروع به دوختن کردم تا برای جهاز او چیزایی تهیه کنم و شبانه روز کار کردم .

از روی مدل هایی که توی خونه ی رقیه بود نگاه می کردم اونو تو ذهنم می سپردم و شب مدلش رو تغییر می دادم و می دوختم و می دوختم و نتیجه کار آنقدر چشم گیر بود که همه تعجب کردن و هیچ کس باور نمی کرد که این کار اول منه و تونستم باعث خوشحالی معصومه بشم .

معصومه از روزی که به خانه ی فرمانفرماییان رفت خانم صدایش کردن و دیگه همه برای همیشه او را با این اسم صدا زدن ….بعد از خانم دو دختر آقاجان و یک دختر بانو خانم پشت سر هم با آدما سر شناس شهر عروسی کردن و رفتن…… خیلی خوب بود در هر مراسم کلی برو بیا انجام می شد کمترین کاری که از دستم بر میومد این بود که برای همه لباس می دوختم حالا کارم راحت تر بود چون رقیه چرخ خیاطی داشت کار با اونوخیلی زود یاد گرفتم و چرخ رو اوردم تو اتاقم و بیشتر شب ها تا نزدیک صبح کار می کردم .
دوسال به همین منوال گذشت ولی آقا جان با همه ی نفوذی که داشت نتوانست حق منو بگیره….

قسمت بیست و هشتم:

دوسال به همین منوال گذشت … آقا جان با همه ی نفوذی که داشت ، نتونست حق منو از بچه های حاجی بگیره ….

چند جلسه با اونا حرف زد ولی بی فایده بود اونا منکر همه چیز بودند و تا چشم بهم زدیم خونه رو فروختن و اموال حاجی رو بین خودشون تقیسم کردن.
آقاجان بعد از چند جلسه رفت و آمد به من گفت : دخترم به نظر من از خیرش بگذر اونا خودشون دارن تو سر و کله ی هم می زنن اصلا ارزش نداره ما هم قاطی این کارا بشیم…
حال من که از دیدن اونا با اون همه حرص و طمع بهم می خوره این پول به درد تو نمی خوره ، بابا ولش کن خدا رو شکر هست من هیچ وقت تنهات نمی زارم نه تو رو نه بچه هاتو خیالت راحت باشه ……….

با این حساب همه چیز از دست رفت و حتی یک شاهی ازمیراث حاجی را به بچه ها ندادند . چیزی که بیشتر دلم رو می سوزوند پول نبود ظلمی بود که به من روا شده بود می خواستم خودم رو ثابت کنم ولی نشد …..

حالا من نوزده ساله بودم , قد بلند و کشیده ای داشتم انگار نه انگار دو تا بچه زاییده بودم …. بعد از برو و بیای خونه ی آقاجان پشت سر هم برای من خواستگار پیدا می شد …زنش مرده پنج تا بچه داره ….مرد پیریه می خواد یکی ازش مراقبت کنه …..یه آدم پولداره چهار تا زن داره می خواد تو رم بگیره ….تاجره پولداریه فقط هفت زن داره ….حالم از همشون بهم می خورد ، واقعا دیگه دلم نمی خواست شوهر کنم از این پیغام ها خسته بودم … عاقبت به آبجیم گفتم : تو رو خدا دیگه به من نگو اصلا نمی خوام هر وقت از من خسته شدی به خودم بگو یه فکری برا خودم می کنم ولی نگو شوهر کنم دیگه حرفشم نزن که ازت دلگیر میشم …..

دیگه احساس غریبی نمی کردم منم شدم عضوی از اون خونه تدارکات ناهار و شام و مهمونی ها رو انجام می دادم و هر کاری که از دستم بر میومد و حالا طوری شده بود که انگار اگر من نبودم اموراتشون نمیگذشت . و این مسئولیت ها از من آدم دیگه ای ساخت .

تابستان بود برای محمود پسر آقاجان دختره یکی از فامیل های فرمانفرماییان را شیرینی خورده بودن و قرار بود عروسی توی حیاط برگزار بشه این بود که آقاجان تصمیم گرفت حیاط رو مطابق شان فامیل عروس از نو بسازه .
برای این کار گارگر و عمله و بنا ریختن تو حیاط خونه و شروع کردن به کندن آجر های کف حیاط و اونو دوباره با موزائیک های جدیدی که تازه آمده بود فرش کنند .گارگر ها مشغول کار شدن .

هوا ی گرمه آخرای مرداد بود بعد از نهار همه خوابیدن منم بچه ها رو خوابوندم ولی خودم خوابم نمی برد صدای گلنگ که به آجر را می خورد منو پشت پنجره کشوند …. چشمم افتاد به گارگرایی که توی حیاط و زیر آفتاب کار می کنن خوب معلوم بود که خیلی با سختی کار می کنن دلم سوخت …. تصور کار کردن در اون شرایط خیلی سخت بود همین طور پشت پنجره وایساده بودم که آبجیم اومد وقتی دید بیدارم خوشحال شد با این حال پرسید : بیداری؟ ترسیدم خواب باشی خیلی گرمه کلافه شدم امدم ببینم اگه بیداری با هم حرف بزنیم .

به شوخی گفتم پس آقاجان تنها بخوابه ؟ اون خندید و گفت : الان صد تا پادشاه رو خواب دیده …من خوابم نبرد هی وول می خوردم ترسیدم بیدارش کنم بد خواب بشه ……..
خودشو ولو کرد رو زمین و گفت : نباید امروز کوفته می خوردیم تو تابستون همون آب دوغ از همه بهتره من که سنگین شدم……
کنارش نشستم بهش نگاه کردم و گفتم : آبجی خیلی خاطر آقاجان و می خوای ؟ ….چشماش برق خاصی گرفت و نفس بلندی کشید و گفت: راستش اول که منو آوردن خونه اش فکر می کردم بلایی که سر تو اومده سر منم اومده ولی این طور نشد …خیلی طرفش جبهه گرفته بودم اونم حالیش شد تا سه ماه فقط پهلوی من می خوابید و دست بهم نمی زد …. اون خیلی مهربونه بهم احترام می زاره حرف سرش میشه …اصلا به همه ی زن ها احترام می زاره……خوب …..خوب دیگه …. و برای اینکه حرف رو عوض کنه از جاش بلند شد ودستش رو برد جلوی صورتش و خودشو باد زد که وای خیلی گرمه دارم پر پر می زنم …

قسمت بیست و هشتم – بخش دوم:
گفتم : الهی بمیرم اینجا که خوبه اون گارگر ها تو ذل گرما دارن کار می کنن خیلی دلم براشون سوخت …
آبجیم نگاهی به بیرون انداخت و گفت : آره والله زبون بسته ها گناه دارن …الان میگم یه شربت خنک براشون ببرن…. و معطل نکرد و رفت …..یک کم بعد با یک سینی لیوان و یک پارچ بزرگ شربت سکنجبین برگشت و گفت : می بینی تورو خدا همه خوابن احمد آقام نیست قسمت شون نبود …

گفتم : ای وای نه ..گناه دارن من می برم پام که نشکسته بده به من…ثواب داره به خدا … الان حاضر میشم …….

سینی رو برداشتم و چادرم رو سرم کردم و رفتم تو حیاط به اولین نفری که رسیدم صداش کردم : عمو اینو بگیر…نوش جان بعد به احمد آقا بگو ظرفاشو بیاره ….سرم پایین بود …… ولی اون جلوی من وایساده بود و سینی رو نمی گرفت …
سرمو بلند کردم و گفتم خوب بگیر دیگه ……یک جفت چشم سیاه درشت دیدم که به محض اینکه نگاهم در نگاهش افتاد بند دلم پاره شد …. …. یه اتفاقی افتاد …چی شد نفهمیدم ولی هر چی بود باعث شد من با عجله سینی رو زمین بزارمو و به طرف عمارت بدوم ….سراسیمه در و هول دادم و تقریبا خودمو انداختم تو اتاق ….

رقیه همون جا نشسته بود منو که با اون حال دید هراسون شد و گفت : وا مگه جن دیدی آبجی ؟ کسی دنبالت کرده ؟ چی شده بگو ببینم؟ …….دستمو گذاشتم رو پیشونیم و گفتم : نه ..نه ..چیزی نشده ، خیلی گرمه دویدم تا بیشتر گرما نخورم …باور کن افتاب مغز سر آدمو سوارخ می کنه ……..من تند تند حرف می زدم و اون با نگاهی شک دار به حرفم گوش می داد و چون از شکلش معلوم بود حرفامو باور نمی کنه بازم ادامه دادم …عاقبت سرم داد زد بسه دیگه راستشو بگو ……..

چاره ای جز قرشمال بازی نداشتم و زدم به سیم آخر و گفتم ولم کن می خوای حرف درست کنی می خواستی چی بشه ؟ تو الان می خوای من چی بگم تا راضی بشی ولم کن …آبجی سر جد پدرت …..و دو زانو نشستم کنار دیوار و دیگه حرفی نزدم رقیه هم کمی منو ورانداز کرد و رفت …..آشوبی توی دلم به پا شده بود.

جوون خوش قیافه ای با چشمان سیاه و درشت قد بلند و چهار شونه اون طوری به من نگاه می کرد که انگار …..وای نه خدای من این چه فکر ابلهانه ای که کردم الهی بمیری نرگس که تو هیچوقت درست نمیشی …بتمرگ سر جات با دو تا بچه و سر بار دیگران و این حرفا؟خجالت بکش …….

اینا رو با خودم گفتم و یک بالش کشیدم جلو و سرمو گذاشتم روش تا بلکه این فکر از سرم بیرون بره ……یه کم بعد با خودم گفتم بزار از دور نگاش کنم ببینم چه جوری بود ؟ رفتم کنار پنجره و آهسته از یه گوشه نگاه کردم دیدمش همه ی حواسش به اتاق من بود آره داشت اینجا رو نگاه می کرد قلبم چنان می زد که صداشو می شنیدم نه تمام بدنم قلب شده بود تنم داغ بود ولی نه از گرما ……همون جا وایسادم و دوباره پرده رو کمی عقب زدم و نگاه کردم …..یک دفعه مثل صاعقه زده ها پریدم وسط اتاق و خشکم زد اون تا نزدیکی اتاقم اومده بود و دوباره نگاهمان بهم تلاقی کرد ………..
از برق اون نگاه واقعا خشک شده بودم و نمی تونستم فکر کنم یا از خودم حرفی بشنوم ……..با صدای گریه ی رجب به خودم اومدم و پشت سرش زهرا که از خواب بیدار شد و آب می خواست ……همین طور که به بچه ها آب می دادم به خودم بد و بیراه می گفتم که نرگس دفعه آخرت باشه از این غلطا می کنی دلت به حال این بچه ها نمی سوزه؟

دیگه پشت پنجره نرفتم سرم رو به خیاطی گرم کردم و تمام اون شب رو توی اتاقم موندم چند بار رقیه عذرا رو فرستاد دنبالم ولی بهانه آوردم و نرفتم اصلا حوصله نداشتم …..

قسمت بيست و نهم:

صبح حا لم بهتر بود بچه ها رو ور داشتم و برای ناشتایی رفتم ، آقا محمود پسر آقاجان خیلی رجب رو دوست داشت تا مارو دید اونو بغل کرد و شروع کرد با اون بازی کردن.
زهرا هم رفت نشست رو پای آقاجان منم کنار رقیه نشستم سر سفره …..داشتم چایی مو شیرین می کردم که احمد آقا در اتاق رو زد محمود رجب رو گذاشت زمین و رفت ببینه احمد چیکار داره …..
صدای احمد آقا رو همه شنیدیم که گفت معصومه خانم پیغام فرستاده نرگس خانم بره پیشش کالسکه دم دره چی بگم ؟
همه تعجب کردن بانو خانم گفت : خدا مرگم بده نکنه ناراحتی داره که نرگس و می خواد …..

آقاجان تو فکر رفته بود شاید او هم همین فکر به سرش زده بود …..من هاج و واج مونده بودم یعنی من برم خونه ی فرمانفرماییان ؟
نمی دونستم من باید تصمیم بگیرم یا آقاجان باید اجازه بده که بالاخره آقاجان گفت : دخترم نرگس خانم اگه شما صلاح می دونید برین و گر نه پیغام میدیم وقت مناسب نبود . گفتم هر طور شما صلاح می دونین من حرفی ندارم اجازه با شماس ..
آقاجان دستی به سرش کشید و بعد ریش شو خاروند……. این یعنی اینکه او دلواپس شده و گفت پس محمود آقا بگین کالسکه منتظر باشه …..چای رو یک دفعه سر کشیدم و از جا بلند شدم و با عجله رفتم که حاضر بشم رقیه هم دنبال من اومد… همین طور حرف می زد که : نگران بچه ها نباش مثل چشمام ازشون مواظبت می کنم ببین خانم چی میگه بیا به من بگو حتما یه طوری شده که فرستاده پی تو آخه چرا تو ؟ چرا من نه ؟ چرا بانو خانم نه ؟ گفتم آبجی چی بپوشم بد نباشه ؟ گفت صبر کن و بدو رفت ….همیشه همین طور بود زود تصمیم گرفت و انجامش می داد صبر نداشت ….خیلی زود با یک دست لباس قشنگ برگشت تا اون بیاد من یکی از لباسهای خودمو پوشیدم و آماده شدم هر چی گفت اینو بپوش قبول نکردم بهش گفتم آبجی من نرگسم ..همینی که می بینی هستم هر کس می خواد بخواد هر کس نمی خواد نخواد …و راه افتادم .
به حیاط که رسیدم بی اختیار چشمم دنبال اون گشت …یک لحظه با نگاه تمام حیاط را به دنبالش گشتم ….ولی یا نبود یا من ندیدمش به هر حال این کارم باعث شد که احساس کنم گناه کیبره کردم …
با دیدن کالسکه همه چیز از یادم رفت اون زمان فقط خانواده های ثروتمند و اشرافی کالسکه سوار می شدن البته توی شهر هم بود ولی نه به این شیکی و قشنگی…..اون زمان بیشتر مردم عادی درشکه سوار می شدن چون کرایه ی اون نصف کالسکه بود و سوار شدن به کالسکه یک جور فخر بود و حالا من توی شیک ترین کالسکه ی شهر نشسته بودم و می رفتم خونه ی فرمانفرماییان …..
لذتی که از اون سواری می بردم رو نمی تونم بگم انگار داشتم پرواز می کردم دلم می خواست تا قیامت برم دیگه تو سرم نه غم بود نه بچه و نه حتی اینکه بخوام بدونم خانم با من چیکار داره ……..
بالاخره رسیدیم در بزرگی باز شد و کالسکه رفت توی حیاط …(حالا فهمیدم چرا آقاجان داشت در بزرگ برای خونه می گذاشت ) چه حیاطی و چه عمارتی حالا خونه ی آقاجان به نظرم هیچ اومد من اولین بار مبل و میز ناهار خوری دیدم تابلوی بزرگ …….تا سر گرم تماشا شدم …خانم با خوشحالی از طبقه ی بالا اومد ….خودشو انداخت تو بغلم و بغض کرد دیگه حتم پیدا کردم که مشکلی داره منو با خودش برد توی یک اتاق بسیار زیبا ….تعارف کرد روی مبل بشینم راستش با اکراه نشستم می ترسیدم برای چی نمی دونم….. او نشست و بعد من … …خانم ازم پرسید : چطوری ؟ خوبی ؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود یه بهانه پیدا کردم تا تو رو ببینم من الان نباید بیام خونه ی آقاجون اول باید پا گشا بشم ……..آقاجون می خواد کار بنایی تموم بشه بعدا خوب بگو چیکار می کنی ؟ گفتم شما بگو خوبی ؟مشکلی نداری ؟
خیلی خوب و خوشحال گفت : آره الحمدولله خوبه خوبم …پرسیدم راستی برا چی گفتی من بیام ؟
خندید و گفت برای اینکه ببینمت دلم تنگ شده بود …….گفتم راستی فقط برا همین پی من فرستادی ؟ (همین طور که ما حرف می زدیم یکی چایی می اورد یکی شیرینی یکی میوه که تا حرفمون به اینجا رسید جلوی من پر شده بود از خوراکی ) گفت : خوب نه گفتم که کارم بهانه بود ….راستش هر کی اون کارای دست تو رو دیده دلش خواسته می دونم چقدر عزت نفس داری اگه دلت نمی خواد قبول نکن ولی اگه دوست داری براشون بدوز پرسیدم چی بدوزم ؟
همون چیزایی که برای من دوختی ….. پته دوزی ….سوزن دوزی گلدوزی هاتو همه دوست داشتن باور کن تو اون همه جهاز من بیشتر از همه اونا به چشم اومد… خیلی قشنگ بود هر چی بدوزی خوبه فقط به خوبی مال من باشه کافیه ……. گفتم : البته که می دوزم ولی می ترسم به خوبی مال شما نشه چون من اونا رو برای شما که خیلی دوست داشتم دوختم ….خانم چشماش برق زد و گفت الهی فدات شم نرگس تو خیلی خوب و مهربونی آره که میشه عزیزم تو بدوز اونش با من….

قسمت بيست و نهم -بخش دوم:

اونجا با خانم احساس راحتي نمي كردم، انگار نه انگار با هم نزديك دو سال دوست بودیم و تلاش او هم برای صمیمیت دوباره فایده نداشت و هر چی اصرار کرد من بچه ها رو بهانه کردم برگشتم و قرار شد وقتی چیزایی که خواسته بود دوختم اونو خبر کنم ……….خانم همین طور به من اصرار می کرد که نهار بمونم ولی توی اون خونه معذب بودم و زود برگشتم ….خانم تا دم کالسکه با من اومد دیدم پنج شش جعبه گيلاس و البالو و هلو و دو تا بقچه بزرگ گذاشته بود توی کالسکه و گفت نرگس جون بده به خانم جان بگو پیشکشه قابلی نداره ……و منو از دل و جون بغل کرد و بوسید منم خیلی دوستش داشتم ولی یک فاصله ای بین خودم و اون احساس می کردم که مانع میشد خودمو بیشتر به اون نزدیک کنم …..راه افتادم توی راه فکر می کردم که واقعا خانمی برازنده ی اون زن نیک نفس و مهربون بود یک خانم به تمام معنی ….
حدود ساعت دو رسیدم پیاده شدم و باید احمد آقا رو صدا می کردم تا پیشکش ها رو بیاره تو ..
وقتی وارد شدم اولین کسی که دیدم اون بود باز باهاش چشم تو چشم شدم قلبم فرو ریخت دست و پام مثل بید می لرزید یادم رفت باید چیکار می کردم دویدم طرف عمارت خانم جان که خیلی کم صبر و جوشی بود همش سرک می کشید تا من بیام برای همین بالافاصله منو دید و از حالت من این نتیجه رو گرفت که حتما اتفاقی برای خانم افتاده دو دستی زد تو صورتش که وای وای…دیدم دلم شور می زنه نگفتم؟…نگفتم ؟ یه چیزی شده رنگ به رخسارش نیست خدا مرگم بده یا فاطمه ی زهرا …..(من وارد اتاق شدم ولی اصلا حال خودم نبودم) همه ترسیده بودن مخصوصا که رقیه آب و روغنشو زیاد کرده بود و هی حرف می زد بانو خانم می لرزید و آقاجان برای اولین بار برافروخته شده بود و رو به من پرسید چی شده بابا بیا تعریف کن این چه حال روزیه داری ؟
دهنم خشک شده بود به زور یک قورت دادم تا نفسم با لا بیاد گفتم: به خدا خانم خوبه خیلی خوبه منو هوای کاسکه گرفته از بس با لا و پایین رفته حالم بهم خورده …خانم خوبه بخدا ( در این موقع پیش کش ها رو آوردن ) همه به من نیگا می کردن آقاجان پرسید : تو رو برا ی چی خواسته بود گفتم: دلش تنگ شده بود بعدم می خواست براش گلدوزی کنم …….رقیه اخم هاشو کشید تو هم و لبشو کج کرد و پرسید همین ؟ همین ؟ زهره ترک شدیم جون به سرمون کرد این چه کاری بود ؟ گفتم آره به خدا سر حاله سر حال بود هیچ غصه ای نداشت چه عزت و احترام بهش می زاشتن خیلی شیک و خوشگل شده بود همش می خندید … (اینارو گفتم تا خیالشون جمع بشه ) وقتی رسیدم رجب اومد و به پای من چسبیده بود و هی تکونم می داد بغلش کردم و به هوای اون رفتم به اتاقم در حالیکه بانو خانم اصرار داشت یه چیزی بخورم که حا لم جا بیاد ……
کمی بعد رقیه اومد یکی از بقچه ها دستش بود پرسید ؟ بهتری ؟ خوبی ؟ بیا این رو خانم برای تو گذاشته ….گفتم : ولی چیزی به من نگفت مطمئنی ؟ گفت آره بیا نگاه کن خودت می فهمی برای من وبچه ها و بانو هم فرستاده …..بقچه رو باز کردم دو قواره پارچه لباسی برای من دو دست لباس برای زهرا و رجب و یک قواره چادری که به عمرم ندیده بودم………. راستش خیلی وقت بود که چیزی برای خودم نخریدم می ترسیدم پولم تموم بشه و محتاج دیگران بشم خیلی خوشحال شدم ….و می دونستم خانم چرا این کارو کرده .
دیگه دلم نمی خواست به خندم یا با کسی شوخی کنم یا با کسی حرف بزنم هر کس می پرسید چته؟ کالسکه سواری اون روز رو بهانه می کردم دیگه حتی یک نگاه هم به حیاط نینداختم نه که دلم نمی کشید صلاح نمی دونستم ….خودم فهمیده بودم که کار درستی نمی کنم پس به خودم نهیب می زدم و سرزنشی نبود که خودمو نکرده باشم …..تف به روت بیاد نرگس وقت این جور کاراس مگه خاطر خواهی مال توس با دو تا بچه اونم با اون پسر جوون؟ خجالت بکش حیا نداری؟ بتمرگ سر جات خوشی زده زیر دلت …..
عزیز جان آه عمیقی کشید و ساکت شد رفت تو فکر آنقدر دور که نتونستم حرف بزنم بعد چند بار زیر لب گفت : اییییییی…ایییییی چه می دونم والا سرنوشته دیگه ….نمی دونم چرا دلم خواست بغلش کنم و ببوسمش دستم و انداختم دور گردنش و دو تا ماچ محکم از لپش کردم …خنده اش گرفت و منو بوسید و گفت : برای زندگیت همیشه خودت تصمیم بگیر سر نوشت هست ولی فکر درست که زندگی تو می سازه ……گفتم برای چی عزیز جان تو رو خدا بگو چیکار کردی ؟

قسمت سي ام:
یکی دو هفته گذشت ، من با وجود اشتیاقی که برای دیدنش داشتم بیرونو نگاه نکردم و سرمو به دوختن سفارش های خانم گرم کردم و
می دوختم و می دوختم تا اونجا که بعضی وقت ها می خواستم از حال برم ….. این طوری خودمو تنبیه می کردم …. روزها هم کمتر از اتاقم بیرون می رفتم هر کی می خواست منو ببینه میومد تو اتاقم ….. رقیه مشکوک شده بود و هی سئوال پیچم می کرد ولی من چی داشتم بگم خودمم نمی دونستم چم شده …….
دخترای آقاجان اغلب با شوهراشون اونجا بودن خونه همیشه شلوغ بود کار زیاد بود و یه جورایی بدون من نمی تونستن ، مجبور بودم از صبح تا شب ببینم کی چی می خواد ولی برام خوب بود چون کم کم به زندگی عادی خودم برگشتم حالم بهتر شد و تونستم مثل گذشته لبی پر از خنده داشته باشم اون موقع بود که به حیاط نگاهی کردم……….. وای که چه قدر قشنگ شده بود درِ بزرگی برای حیاط گذاشته بودن و گل کاریها عوض شده بود آبنما و استخر و آلاچیق …..از حیاط قبلی دیگه خبری نبود .. به رقیه گفتم حیاط خیلی قشنگ شده اونم گفت : دست اوس عباس درد نکنه خیلی با دل جون زحمت کشید خیلی هم با سلیقه و کاردونه….. آقاجان که خیلی ازش تعریف می کنه گفتم : اینا که تو حیاط بودن همه جوون بودن اوس عباس کی بود ؟ گفت همون جوونه…. نمی دونم دیدش یا نه خیلی خوش سیما و مقبوله با اون سن کمش دیدی چه حیاطی درست کرد ؟ من که ازش نمی دیدم ولی آقاجان می گفت تعریف شو خیلی کردن …حالا می فهمم ، راست می گفتن ………
باز بند دلم پاره شد باز قلبم به تپش افتاد ….. زدم تو سینه مو با خودم گفتم : نرگس شورشو در آوردی از کجا معلوم اون باشه ….ولی موزیانه فکر کردم پس اسمش عباسه ….و دلم قنج رفت .
چند روز بعد کارتمام شد کارگر ها زیر کارو تمیز کردند دستمزد شان را گرفتند و رفتند. این برای من پایان رویای جوانی بود. کنار پنجره می نشستم و حیاطی رو که اون درست کرده بود نگاه می کردم و اشکهایم می ریخت به چیزی امید نبسته بودم که حالا نا امید بشم پس چرا بغض داشتم !؟ شاید برای این بود که او تنها کسی بود که منو به یاد خودم آورده بود یادم آورده بود منم آدمم احساس دارم نمی خواستم از اون رویا بیرون بیام .اولین باری بود که قلبم برای کسی می تپید و یادش گونه هامو سرخ می کرد . فکر کردن به اون تنها چیزی بود که دلم رو خوش می کرد و نمی گذاشت دوباره خودم رو فراموش کنم پس بردمش توی زندگیم توی خیالم و با خودم عهد بستم که تا آخر عمر تو فکرم با اون زندگی کنم از اون دل شوره ها و تپش قلب ها و به یاد آوردن اون نگاه گرم لذت می بردم پس چرا باید از دستش میدادم ؟ چی داشتم که جای اون دلمو گرم کنه پس گذاشتمش توی صندوقچه ی قلبم و در شو بستم ….
صبح تا شب کار می کردم آخرای شب از پارچه ای که خانم بهم داده بود واسه ی خودم برای اولین بار لباس دوختم تا اون زمان خیلی برای اون اشراف زاده ها لباس دوخته بودم حالا نوبت خودم بود پارچه ی ساتن سبز خوش رنگی بود که رنگشو خیلی دوست داشتم و هر چی سلیقه داشتم روی اون به کار بردم وقتی تموم شد پوشیدم و جلوی آیینه خودمو دیدم ….همونی بود که می خواستم ……… لباس رو در آوردم و قایم کردم و به کسی نشون ندادم …………..
روزا هم هر وقت بیکار بودم کار سوزن دوزی ها رو انجام می دادم تا تمومش کردم … اونا رو توی همون بقچه ای که خانم بهم داده بود پیچیدم و با احمد آقا برای خانم فرستادم ….
دو روز مانده بود به نیمه ی شعبان روزی که عروسی محمود آقا بود برو بیا یی توی خونه راه افتاده بود که نگو و نپرس …… انتهای حیاط دیگ های بزرگ زده شد ساز و دهل، خواننده و نمایش رو حوضی، همه تدارک دیده شده بود. آقاجان می خواست سنگ تموم بزاره ….. دور تا دور حیاط چراغ های زنبوری پایه دار گذاشتن اون زمون چراغ های نفتی جدیدی اومده بود که یک حباب روی اون بود درست مثل فانوس ولی با نور بیشتر از اون چراغها که توی ماشین دودی هم استفاده می کردن همه جا مثل روز روشن شد حیاط مخصوص مرد ها بود ولی یک قسمت برای زن ها درست کردن تا بتونن نمایش رو حوضی رو تماشا کنن که اون زمان همه دوست داشتن و نمی تونستن ازش بگذرن…….
#ادامه_دارد

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=461

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.