سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
19

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱۰۶تا پایان

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱۰۶تا پایان

رمان با داستان واقعی 

نویسنده :ناهید گلکار

 
قسمت صد و ششم
گوش دادم صدای کوکب بود اون بچه ی سومش حامله بود و داشت با صدای بلند جیغ می زد ترسیدم و گفتم وای بچه ی خودم داره درد می بره….
رفتم تو خونه دیدم کوکب اینقدر خودشو زده و گریه کرده که اختیار از دستش در رفته فهمیدم که باز با حبیب دعوا کرده …..
من همون روز که اونو به خونه ی بخت بردم فهمیدم که بختش سیاه شده نه شجاعت منو داشت و نه قدرت تحمل … نه که تحمل نمی کرد صبر داشتن با صبر کردن فرق داره اون تحملی روکه نداشت می کرد و این براش خیلی سخت بود ….. حالا خودش کلی شاگرد و مرید داشت قران تفسیر می کرد و نمی تونست این وضع رو تحمل کنه ولی شوهرش بصورت وحشتناکی عرق می خورد و ما نمی تونستیم به هیچ وجه جلوی اونو بگیریم اوایل که گوش نمی کرد و حالا دیگه دائما می خورد چه روز و چه شب …. و کسی هم دیگه بهش حرفی نمی زد.
کوکب تا چشمش به من افتاد گریه اش شدید تر شد و زبون گرفت … عزیز جان به دادم برس دیگه نمی تونم دیگه خسته شدم … ای خدا ..ای خدا کمکم کنین چیکار کنم ؟
حبیب هم با همون حالتش می گفت خفه شو مگه چیکار کردم ، دلم می خواد بخورم به تو چه… تو رو که تو قبر من نمی زارن ..برو بابا تو دیوونه ای.. خری ….
من به اکبر گفتم حبیب رو ببر بالا و بخوابونش اون الان خودش نیست فایده نداره بی خودی جر و بحث میشه … اکبر با هزار مکافات اونو برد بالا و براش یه جا انداخت و خوابوندش ولی اون مثل اوس عباس نبود.
همین طور حرف می زد و از خودش با صدای بلند دفاع می کرد جوری که صداشو ما پایین می شنیدیم … به کوکب گفتم اون طور هم که وانمود می کنه مست نیست داره از خودش دفاع می کنه …
کوکب گفت غلط کرده چه دفاعی داره بکنه … گفتم جیغ و هوار تموم شد من خیلی خسته ام بس کن صد دفعه بهت گفتم اگر این جوری رفتار بکنی بد تر میشه.. آخه تو به حرف منم گوش نمی کنی … اصلا الان فکر کن تا آخر عمرت باید این طوری زندگی کنی الان سه تا بچه داری فردا چند تا دیگه هم اضافه میشه خوب می خوای چیکار کنی ، الان مرتضی و حشمت رو ندیدی مثل جوجه داشتن می لرزیدن تو ملاحظه ی بچه های خودتو نمی کنی چرا از حبیب می خوای رعایت تو رو بکنه ؟
اون چیزی که تو رو ناراحت می کنه مشروب خوری حبیبه و اون چیزی که بچه هاتو ناراحت می کنه این کارای توس یا تحمل کن یا زندگی تو جدا کن..
ولی حق نداری تن و جون این بچه ها رو بلرزونی مرتضی می گه هر شب دعوا می کنین .. نمی شه که این طوری زندگی کرد ، خوب بیا بشین الان که سه تا داری یه فکری بکن …..زانو هاشو گرفت تو بغلش و سرشو گذاشت روی اون ….. یه کم همین طور موند و بعد گفت …. راست میگی عزیز ، من باید طلاق بگیرم گفتم : طلاق یعنی چی؟ حرف مفت می زنی طلاق کسی می گیره که بخواد دو باره بره شوهر کنه … تو که نمی خوای ؟..
گفت : نه بابا این چه حرفیه می زنی مرده شور هر چی مرده ببرن … گفتم پس بیا همین جا و دیگه برنگرد …. بره انقدر بخوره تا از حلقش بیاد بیرون ولی اگر اومدی حق اینکه برگردی نداری …… من اگر برگشته بودم اوس عباس الان چهار تا دیگه زن گرفته بود چون می فهمید که راه داره و زمین سُسته اینه که فکرا تو بکن بعد به من بگو … گفت : نه همین کارو می کنم دیگه باهاش زندگی نمی کنم شما اجازه میدین بیام پیش شما ….
گفتم معلومه تو بچه ی منی ولی الان تصمیم نگیر من امروز هستم فردا نیستم این تویی که باید بچه هاتو بزرگ کنی ببین از عهدت بر میاد یا نه ..
گفت: آره می تونم درس می دم و کار می کنم ولی اینقدر بدبختی نمی کشم هر چی تو روز در میاره شب میره و خرج می کنه من نمی تونم یک دست لباس برای بچه ها بخرم هر چی هم من در میارم یا ازم میگیره یا باید خرج خونه بکنم نمیشه باید یه فکری بکنم ..آره همین کارو می کنم فردا میام تو یه اتاق شما می مونم ….
دیگه صبح شده بود هر دو نماز صبح رو خوندیم و خوابیدیم …. من که تا رفتم تو رختخواب دیگه هیچی نفهمیدم … و باز با سر و صدای دعوا و مرافه ی کوکب و حبیب بیدار شدم …

قسمت صد و ششم-بخش دوم
هراسون رفتم پایین حبیب ناراحت بود و به من گفت عزیزجان حالا کار یاد زن من میدی یعنی چی بیاد اینجا ؟
گفتم : حرف نزن جواب منو بده ، یادش میدم خوبم یادش میدم شورشو درآوردی تو مگه به من صد دفعه قول ندادی ؟ پس چی شد ؟ چرا هنوز مشروب می خوری نمی دونی چقدر کوکب ناراحته ؟ زندگی زن و بچه رو سیاه کردی بسه دیگه اگرم اون بخواد بیاد من نمی زارم قلم پاشو میشکنم اگر پاشو تو خونه ی تو بزاره ، چون دیگه به قولت هم اعتمادی ندارم …
سید حبیب آدم خوبی هستی قبول نجیب و مظلومی قبول اولاد پیغمبری قبول …ولی بی مسئولیت و بی عرضه و سست اراده ای پولم نداری … و این برای یک مرد خیلی بده … خوب حالا تو فقط یک دلیل بیار که من بزارم کوکب بیاد خونه ات …. اول که سرشو انداخت پایین ولی بعد گفت : چرا یه دلیل دارم ما زن و شوهریم دوتا بچه داریم یه بچه ام تو راهه باید بریم و زندگیمونو درست کنیم … گفتم : زندگی ؟ تو به این وضع که درست کردی میگی زندگی؟ دلیل تو اینه که بچه داری ولی من میگم به خاطر بچه ها نمی زارم کوکب بیاد ….
گردنشو کلفت کرد و گفت : مگه من میدم بچه های منو ببره اگر میاد بیاد اگر نمیاد من با بچه هام میرم …..
گفتم برو …ور دار این بچه هاتو ببر ببینم چه جوری بزرگشون می کنی اینم که به دنیا اومد برات می فرستم ….
اونم عصبانی حشمت رو بغل زد و دست مرتضی رم گرفت و داشت میرفت که یه دفعه کوکب دوباره شروع کرد به گریه و زاری که وای بچه هامو برد عزیز جان ..داداش جلوشو بگیرین … گفتم نکن مادر مگه داره کجا میبره ؟ بشین یه کم طاقت بیار ولی اون هراسون بلند شد و چادرشو سرش کرد و با اشک و آه رفت …

خوب می دونی ما زن ها همین طوریم طاقت دوری از بچه هامونو برای یک هم دقیقه نداریم ……
با رفتن کوکب دل من خون شد قلبم براش درد گرفته بود و نمی دونستم چیکار کنم اون خیلی حق داشت …

قسمت صد و ششم-بخش سوم
نمی دونستم خودمو مقصر غصه های اون بدونم یا اوس عباس رو ولی حالا غم بزرگ من تو زندگی کوکب و بچه هاش بود …..
اون روز تمام روز های سخت زندگیم جلوی چشمم اومد و با خودم گفتم اگر من برای هر کدوم از اونا می خواستم غوغا راه بندازم چی میشد؟
خیلی برای کوکب غصه می خوردم و هیچ راهی براش پیدا نمی کردم …و حالا می فهمیدم غم اولاد از همه چیز بدتره …..
نزدیک ظهر بود هنوز نهار نخورده بودیم که اومدن دنبالم ….. اکبر سر کار بود و ملیحه باز تنها می شد ….
هنوز دلم نمی خواست اونو تنها بزارم چون کار من بند و بنیان نداشت …
آدرس رو گرفتم و دادم به ملیحه و با دل ناگرونی رفتم …..
من معمولا مریض هامو قبل از زایمان کنترل می کردم وقت تعین می کردم و می گفتم فلان موقع بیا دنبال من …..ولی اون آقا رو نشناختم …. پرسیدم زن شما که مریض من نیست پس چرا اومدی ؟ ….
گفت مورچه چیه که کله پاچش باشه………….. حرف خیلی بدی زد که من رفتم تو فکر و دیگه چیزی نپرسیدم. نمی دونستم اون برای چی این حرف رو زد ولی به من برخورد و دلم نمی خواست باهاش برم چون من اصلا از این جور مریض ها نداشتم .
مگر می شنیدم کسی پول نداره خودم می رفتم و بچه شو می گرفتم که در اون صورت بازم از من ممنون بودن ….
خواستم باهاش نرم ولی ترسیدم برای اون زن زائو دیر بشه تا دنبال کس دیگه ای برَن و من باعث بشم براش خطری پیش بیاد…..
پس رفتم
زائو زنی بود از من خیلی بزرگ تر دلم براش سوخت که هنوز با این سن و سال داشت می زایید …و تو دلم گفتم خدا خیرت بده اوس عباس که دست از سر من برداشتی …..
زن بیچاره اونقدر زاییده بود که دیگه نا نداشت زور بزنه …..
ازش پرسیدم: بچه ی چندم توس ؟
گفت : دهم ……. چند سال داری ؟
گفت :نمی دونم مثل اینکه پنجاه و دو سال…….. تو دلم گفتم من که الان چهل و دو سال دارم اینقدر از زاییدن دور شدم این بد بخت چی می کشه خیلی دلم سوخت اون حتی با اون زندگی پر زرق و برقی که داشت نمی دونست چند سال داره ……
و وقتی هووی جوون و آبستن اونو دیدم بیشتر به حال اونو و هوو شو ؛؛و هر چی زنه تاسف خوردم ….
دلم می خواست کله ی اون مرده رو که شوهر اینا بود از تنش جدا کنم آرزو کردم روزی برسه که زن ها هم بفهمن که فقط برای مرد به دنیا نیومدن …و حقی برای خودشون قائل باشن …..
بالاخره بچه رو گرفتم ولی تو نمی دونی چه حال بدی داشتم فکر می کردم اون بچه برای چی داره به دنیا میاد و این زن چی کار می تونه برایش بکنه وقتی خودش پا به سن گذاشته و اینقدر ناتوانه …
کارم که تموم شد و می خواستم برم …بهم گفتن دم در منتظر شما هستن …
خوب این کار همیشه خیلی اتفاق می افتاد ..من سریع رفتم یک آقایی اونجا منتظر من وایساده بود ..
منو که دید سلام کرد ولی قبل از اینکه من بتونم جواب بدم شوهر اون زائو اومد دنبالم که پولتونو نگرفتین ….
من که گفتم بهت.. اصلا از دست کسی پول نمی گرفتم همه روز بعد می فرستادن در خونه این بود که بازم ناراحت شدم و بهش گفتم من پولی کار نمی کنم برو باهاش چند تا دیگه بچه درست کن . با غیض و عصبانیت به اون آقا گفتم اگر زن شما مریض من نیست برو دنبال کس دیگه من شما رو نمی شناسم … بیچاره دید که من خیلی عصبانیم با تردید..
گفت خانم گلکار اومدم ببرمتون بیمارستان یه زائوی بد حال داریم داره از دست میره عجله کنین …..
زود سوار شدم و با هم رفتیم به بیمارستان سینا نزدیک چهار راه حسن آباد…..
اون زمان مثل حالا سزارین نبود و اگر بچه با زائو دچار مشکل می شد و قابله ماهر نبود هر دو از دست می رفتن …
من که رسیدم دکتر ولی زاده جلوی راهرو منتظر من بود.

قسمت صد و هفتم

و همین طور که خودش می دوید به منم می گفت بدو بدو داره از دست میره رنگ و روش مثل گچ دیوار بود …با همون حال به من گفت : این زائو مثل اونیکه اون دفعه با هم کار کردیم خیلی حالش بده فقط به فکرم رسید که بفرستم دنبال شما خدا کنه دیر نشده باشه ……. وقتی رسیدم به اتاق زایمان چند نفر با چشمهای گریون پشت در وایساده بودن مثل اینکه می دونستن من دارم میام برای اینکه دویدن جلوی منو به التماس افتادن……
من خودم خیلی از این وضع راضی نبودم و این اعتماد اونا برای من یه فشار روحی بود ….
یک راست رفتم سراغ زنی که روی تخت خوابیده بود …..
دختر چهارده پونزده ساله ای بود که بی حال و بی رمق روی تخت افتاده بود ، یک مامای خانم بالای سرش بود و چند تا پرستار و دکتر ولی زاده … منو که دیدن رفتن کنار … فورا نبض شو گرفتم اصلا خوب نبود دستکش دستم کردم و شکمشو چند تا حرکت دادم و طبق تجربه ای که داشتم به دکتر گفتم ممکنه نفسش بند بیاد خودتو حاضر کن که فورا بهش برسی …. بچه با پا بود من سعی کردم اونو کمی حرکت بدم و در میون حیرت خودم و بقیه در چند دقیقه بچه رو گرفتم…..
بعد دادم زدم بدو الان قلبش وایمسه بدو…… خودم دستکشم رو در آوردم انگشت انداختم توی دهن بچه و راه نتفسشو باز کردم و اونام تلاش می کردن زائو رو نجات بدن ….
بچه خیلی دیر نفس کشید ولی با گریه هایی که می کرد معلوم بود حالش خوبه و خدا رو شکر به موقع رسیدم …..
وقتی کارم تموم شد پرستارها بچه رو بردن و من نشستم روی صندلی خودم داشت دست پام می لرزید اونجا من فقط به جون اون زن و بچه فکر می کردم و یادم رفته بود تو بیمارستانم …. حالا همه ریخته بودن دور من و ازم سئوال می کردن ولی من اصلا جون نداشتم جواب بدم…. خانمی که ماما بود و قرار بود از اول اون بچه رو به دنیا بیاره همین طور که مشغول کارش بود به من گفت : خانم خیلی خوب بود ولی من صد سال دیگه هم نمی تونم این کارو بکنم اصلا نمی شد ، شما چطوری این کارو کردین؟
دکتر ولی زاده گفت: من دو دفعه دیدم ولی واقعا نفهمیدم که شما چه کار می کنین که بچه میاد ؟…….. گفتم : اول یک کم بهم آب بدین که گلوم خیلی خشک شده …..آب رو تا ته سر کشیدم و بعد یک ساعتی هم با اونا حرف زدم و از تجربیاتم براشون گفتم دکتر ولی زاده منو تا دم در بدرقه کرد و خواهش کرد که ماشین بیمارستان منو برسونه ….
دلم می خواست تنها باشم یک حس غریبی وجودم رو گرفته بود و نمی خواستم برم خونه اون موقع نمی فهمیدم چرا به اون حال افتادم…. گیج و منگ شده بودم حال بدی بود که حتی درست با دکتر خدا حافظی نکردم و پیاده از بیمارستان راه افتادم بی هدف می رفتم و با خودم فکر می کردم یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار با دکتر ولی زاده کار کردم …به جز قدرتی که خدا به من داده بود چی می تونست باشه که پای من تو بیمارستان کشیده بشه ….
و این آخرین باری نشد که میومدم بیمارستان شاید بگم هر هفته یکی از بیمارستان ها میومدن دنبالم و منم بدون ترس می رفتم چون دیگه می دونستم از عهده ی این کار بر میام …..
وقتی رسیدم خونه طبق معمول هم خسته و هم گرسنه بودم ….ساعت نزدیک ده شب بود من کلید انداختم و رفتم تو صدای کوکب اومد که گفت: عزیز جان اومد …موندم کوکب اون موقع شب اونجا چیکار می کنه یک لحظه قلبم فرو ریخت و خودمو آماده کردم که امشب هم باید شاهد دعوای اونو حبیب باشم ….خودش اومد جلو و گفت عزیز آقاجون اومده ناراحت نمیشی؟…..
گفتم: وا اومده ؟ اگه ناراحت بشم چیکار می خوام بکنم ؟خیلی خوب ؛ باز ظاهر شد اینم مثل فتح الله غیب میشه …….. و رفتم تو اتاق.. با خودم گفتم حالا اومدن اوس عباس از دعوای کوکب بهتره ……. اوس عباس هم مثل بقیه جلوی پام بلند شد رفتم نشستم کوکب و حبیب و اکبر و ملیحه دورش نشسته بودن و گل می گفتن و گل می شنیدن …صورتشون خندون بود ……
گفتم : خوش اومدی …. کوکب ببین شام داریم من خیلی گشنمه …گفت : آره الان براتون میارم من برای داداشم و ملیحه درست کردم برای شما هم نگه داشتم ….

قسمت صد و هفتم- بخش دوم

.با اینکه دلم نمی خواست به صورت اوس عباس نیگا کنم ازش پرسیدم ، خوب چیکار می کنی اوس عباس ؟ رو براهی؟ بازم که لاغر تر شدی ….
گفت : هیچی.. شما خوبی ؟ من کاری نمی کنم ….گفتم منم خوبم الهی شکر ……بعد رو کردم به حبیب و گفتم: شما چطورین آقا حبیب ؟من با خودم گفتم حالا حالا ها اینجا پیدات نمیشه ….
گفت ببخشید عزیز جان اومدیم با کوکب که ازتون معذرت خواهی کنیم ولی شما نبودین که آقا جون اومد نشستیم تا شما بیاین هر دو خیلی ناراحتیم که دیشب با اون وضع رفتیم…
به خدا خودم بیشتر ناراحت شدم ببخشید دیگه تموم شد… به کوکب قول دادم به شما هم قول میدم ….گفتم آره ؟ تموم شد ؟ اوس عباسم درست به موقع رسید …..هر دو تا شون فهمیدن من چی میگم ….
اوس عباس یه خنده ی زورکی کرد و خودشو زد به مظلومی گفت: نه دیگه عزیز جان من توبه کردم دیگه لب نمی زنم خیالت راحت ………
من مشغول خوردن شام شدم و تو دلم گفتم من که خیالم راحت بود تو برو فکر خودتو بکن …..
بعد که شامم تموم شد از اوس عباس پرسیدم یه کار قبول می کنی ؟ ولی با شرایطی که من میگم ؟
گفت : هر کاری داری رو چشمم انجام میدم بگو …..گفتم یادته می خواستی خونه ی کوکب رو بسازی ؟
حالا وقتشه البته من می دونم خرج داری و دستمزد تو رو میدم اکبرم کمک می کنه خود حبیب هم هست اگه می تونی دست به دست هم بدیم و خونه رو بسازیم ….خیلی خوشحال شد و چشماش برق زد …و گفت : خودم اگر داشتم واسش می ساختم ولی هر کاری ازم بر میاد می کنم …..
گفتم نه می دونی که حساب کتاب من درسته نمی خوام یه عمر بیای پیش منو طلب کار باشی برو برآورد کن و بگو چقدر میگیری تا خونه رو ساخته شده تحویل بدی …..
مصالح با من کار از تو ببین دستمزدت چقدر میشه به من بگو ….
کوکب گفت عزیز جان این چه کاریه ؟ گفتم عیب نداره اینم برای اینکه حبیب قول داده دیگه لب به نجسی نزنه من بهش جایزه میدم ولی اگر دوباره کرد جایزه رو پس میگیرم گفته باشم ….
اینو به شوخی گفتم و همه خندیدم و اوس عباس شاد و شنگول راه افتاد که بره ….دم در که رسید وایساد و دیدم داره با اکبر پچ و پچ می کنه ، فهمیدم بی پوله .. آخه اخلاقشو می دونستم ….
خودمو زدم به اون راه و صدا کردم اوس عباس بیا راستی پیش پرداخت ندادم صبر کن برم بالا بیارم و رفتم دو تومون برداشتم و اومدم پایین …. همین طور که روی پله بودم خودمو دراز کردم و دادم بهش اونم فورا گرفت و گفت : نه لازم نیست باشه بعدا می گیرم …….. گفتم : اینم زیاد نیست برای اینکه بدونی رو حرفم هستم باشه پیشت بعداً حساب می کنیم … پس حتما فردا برو سر زمین و بر آورد کن ..دستشو گذاشت روی چشمش و گفت روی چشمم و رفت …
دو روز بعد کوکب یه دختر به دنیا آورد که اسمشو زینت گذاشت . دیگه با سه تا بچه حقش بود که بره تو خونه ی خودش به حبیب هم که امیدی نبود …..
خلاصه اکبر و آقاش خونه رو شروع کردن من پول می دادم و اکبر مصالح می خرید . کار بسرعت پیش رفت خود حبیب هم کمک می کرد …از اینکه می دیدم کوکب خوشحال و امید وار شده احساس خوبی داشتم …..
وقتی ساختمون اومد بالا و سقف زده شد اوس عباس رفت و چند روز نیومد من چیزی نگفتم ولی این کار تکرار شد نزدیک پول گرفتن میومد و باز غیب می شد …. دو روز کار می کرد و سه روز تعطیل و من باز خودمو نفرین می کردم که چرا خودمو دست اون دادم …اون می رفت و هر وقت بی پول می شد میومد …و باز من حرص و جوش می خوردم نمی خواستم غرورشو بشکنم ولی انکار غروری هم براش نمونده بود…
اکبر می گفت توی خونه ی اجاره ای میشینه و وضع خوبی نداره ….از طرفی هم دلم براش می سوخت ….واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم؟ چند بار تصمیم گرفتم برم و حالشو جا بیارم ولی بازم با صبری که خدا بهم داده بود تحمل کردم ….

قسمت صد و هفتم- بخش سوم
اینکه یک بار اون رفت و ده روزی سر کار نیومد زمستون تو راه بود و من دلم شور می زد از دستش خیلی عصبانی بودم ، تا اینکه یک روز صبح زنگ در خونه به صدا در اومد ملیحه رفت درو باز کرد و صدا زد عزیز جان آقا جون اومده….. من یک رادیو کنار تختم داشتم و بیشتر وقت ها روشن بود چشمو که از خواب باز می کردم اول اونو روشن می کردم و دلم به همون خوش بود ..
رادیو رو خاموش کردم و رفتم پایین ….خیلی از دستش عصبانی بودم چون خیلی بیشتر از اونی که کار کرده بود از من گرفته بود ولی بازم داشت منو اذیت می کرد … راستش دیگه دلم نمی خواست سکوت کنم چون من اصلا عادت نداشتم که بی حساب خرج کنم ….
اوس عباس رفته بود تو اتاق و اون بالا نشسته بود …آروم گفتم: چی شده اوس عباس؟ اُقر بخیر رفتی حاجی حاجی مکه ؟
به جای اینکه جواب منو بده خیلی با پر رویی گفت : عزیز جان یه کم پول بده لازم دارم فردا میام سر کار ….
رفتم نشستم رو در گاهی اتاق کنار پنجره بهش گفتم : تو الان منو شکل چی می بینی ؟ گفت تو هنوز همون جور خوشگلی و …..
گفتم بسه دیگه خجالت بکش …من بهت میگم منو چه جوری می بینی شکل الاغ ….. ؟ خیلی شبیه ام ؟ گفت این چه حرفیه می زنی ؟… گفتم: یه سئوال کردم جواب بده فقط یک کلام بگو قراره من خرج تو و زنت رو بدم ؟ اگر این طوره تکلیف خودمو بدونم …..
گفت : نه به خدا دخترم مریض شده و پول نداشتم ببرمش دکتر ….گفتم : بگو ببینم به من مربوط میشه؟ بد کردم تو رو راه دادم تو خونه ام ؟ بد کردم بهت کار دادم؟ خیلی خوب هر چی خوردی بسه دیگه تموم شد تو پول بیشتر کارو گرفتی و هنوز نصف کارو تموم نکردی برو اینم روی همه ی قبلی ها من چوب اشتباه خودمو می خورم ……
اوقاتش تلخ شد ولی بازم گفت این کارو نکن عزیز جان قول میدم تا بیست روز دیگه تمومش کنم زیادیم پول نمی خوام فقط می خوام خودم بسازم خونه ی بچه مو اگر می خوای الانم پول ندی نده دست خالی میرم از یه جایی دیگه تهیه می کنم …..
گفتم پس برو اگر امروز اومدی سر کار که اومدی اگر نیومدی کارو میدم به یکی دیگه ……با ناراحتی رفت و درو زد بهم ….اصلا ناراحتش نشدم دلم خیلی از دستش پر بود و هنوز دق و دلمو خوب خالی نکرده بودم …..

قسمت صد و هشتم
ولی شب که اکبر اومد گفت: می دونی عزیز جان؟ امروز آقام اومد سر کار و تا همین الانم اونجا بود، خیلی کارا جلو افتاد ….
منم یه کم پول دادم به اکبر و گفتم: از پیش خودت بهش بده نگو من دادم الان اون منو شکل اسکناس می بینه می ترسم منم خرج کنه …….
خلاصه درد سرت ندم تا آخر آبان خونه ی کوکب تموم شد؛
چند بار از کوکب پرسیده بودم که حبیب بازم می خوره گفت: وا ؟ نه عزیزجان اصلا…ولی زود چشمش رو ازم می دزدید و من دورغ رو از نگاهش خوندم چون اون عادت به این کار نداشت … می دونستم چرا می خواد از من پهنون کنه فقط برای این بود که شوخی منو جدی گرفته بود و می ترسید خونه اش نیمه کاره بمونه …
این بار اوس عباس به قولش عمل کرد و از صبح زود می رفت و تا آخر شب کار می کرد، منم هر شب برای اون و اکبر شام می فرستادم سر کار تا گرسنه نمونن و کارو تموم کنن ولی خودم نمی رفتم …..
خونه ی کوکب که تموم شد، من نفس راحتی کشیدم دیدن برق شادی توی چشم بچه ام هم دستمزد من بود……… کوکب با ذوق و شوق اثاث شو جمع کرد تا به خونه ی خودش ببره می گفت : عزیز جان وقتی وارد خونه شدم احساس کردم اونجا قلبم آروم می گیره و دیگه ناراحتی من تموم میشه …… یعنی میشه یک روز من ببینم حبیب دیگه لب به نجسی نمی زنه ….. به روی خودم نیاوردم که تو بند رو آب دادی گفتم: چرا که نه مادر به خدا ایمان داشته باش همه چیز درست میشه تو حالا برو تو خونه ی خودت ببین چقدر همه چیز فرق می کنه ….
تا روزی که می خواست اثاث کشی کنه نیره صبح زود اومد دنبال ما که سه تایی با ملیحه بریم کمک کوکب من حاضر می شدم که صدای زنگ در اومد…نیره رفت در و باز کرد و اومد پیش من و گفت عزیز جان نرو با ما بیا می ترسم آقاجون اونجا باشه … آخه نیره تنها کسی بود که بعد از من اصلا آقاشو نبخشیده بود و دلش نمی خواست اونو ببینه چون هرگز نتونست اون کارایی که اوس عباس با من کرده بود فراموش کنه … گفتم: ببینم کیه اول؟ شاید نرم …. رفتم دم در دیدم یه خانم میون سالیه چشمش به من که افتاد …
گفت: خانم سلام رسوندن و گفتن دخترشون دردشه اگه زحمت نیست تشریف بیارین یه نگاهی به ماشین کردم به نظرم آشنا نیومد پرسیدم : زائو مریض منه؟ قبلا پیش من اومده ؟ گفت نه ولی دردشون زیاده گفتن بیام دنبال شما ….
گفتم برین دنبال یکی دیگه من فقط مریض خودمو قبول می کنم گفت : ببخشید گفتن حتما شما رو با خودم ببرم لطفا عجله کنین دردش خیلی تنده …
گفتم خوب تا حالا پیش کی می بردین الانم برین دنبال همون….به التماس گفت : تو رو خدا بیان … دیر میشه والله به خدا….. حالش خیلی بد بود من اومدم راستش رفتیم دنبال قابله ی خودش مریض بود و نتونست بیاد گفتن بیایم دنبال شما …..
این حرف نقطه ضعف من بود که وقتی می دونستم حال زائو بده.. می ترسیدم بلایی سرش بیاد … و با اینکه دلم نمی خواست برم با اکراه راه افتادم به نیره گفتم شما ها با داداشت برین و کوکب رو تنها نزارین من زود بر می گردم و خودمو می رسونم …..
وقتی رسیدم زائو دردش زیاد بود و خاطرم جمع شد که زود تموم میشه و با اعتماد به نفسی که داشتم رفتم بالای سرش …..
خیلی مغرور انه کارمو شروع کردم شاید چون تا اون موقع هیچوقت به اشکالی بر نخورده بودم اونقدر به خودم می بالیدم…… بهت بگم واقعا خیلی از خودم راضی بودم ….. دستکش دستم کردم و شکمشو معاینه کردم ولی چیزی که همیشه زیر دستم احساس می کردم نبود اصلا نمی فهمیدم سر و ته بچه کجاس هر چی دستمو روی شکمش کشیدم هیچی نفهمیدم ….. اونجا کمی دلهره پیدا کردم …. نبضشو گرفتم خیلی تند می زد و دردش خیلی زیاد بود … می دونستم که باید خیلی نزدیک باشه ولی بازم من دچار تردید شدم …..

قسمت صد و هشتم-بخش دوم

اون دختر جوون که بچه ی اولش هم بود با درد شدید، عرق می ریخت ولی از اومدن بچه خبری نبود ..آخر سرش داد زدم زور بزن ناله نکن….. بیچاره با تمام قدرت به خودش فشار آورد … ولی بازم نشد چندین بار تکرار کردیم ولی هیچ خبری نشد ..
حالا هر کاری از دستم بر میومد می کردم ولی بازم بچه به دنیا نمی اومد و راستش دیگه منم به شدت دستپاچه شدم و یاد دکتر ولی زاده افتادم می خواستم بگم برین دنبالش ولی بازم صبر کردم (چون خونواده ی مذهبی بودن نمی خواستن دکتر مرد باشه)…..کم کم نبض داشت کند می شد …..
وقتی ضربان قلب بچه رو کنترل کردم هم چیزی نفهمیدم صدا ها قاطی بود و اصلا معلوم نمی شد خوبه یا نه….. گیج بودم و در مونده ….و خودم مثل بارون عرق می ریختم …. لحظه ها به کندی می گذشت …و اون جا هر دقیقه برای من یک ساعت طول می کشید ….
البته بچه ی اول همیشه سخت تر به دنیا میومد….
ولی این بار خیلی طول کشید و نبضش بازم کندتر شد هر چی به شکمش دست می زدم نمی فهمیدم کجای بچه اس هیچوقت دچار چنین مشکلی نشده بودم …. برای اولین بار بود که احساس عجز و ناتوانی می کردم یک لحظه با خودم گفتم اگر نشه و خطری براش پیش بیاد چی میشه ؟
شاید هم اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم انگار هیچی بلد نیستم…. دستمالی برداشتم تا عرقم رو خشک کنم و با خودم گفتم می دونی چیه نرگس خیلی به خودت مغرور شدی داشتی خودتو از دست می دادی و فکر می کردی همه چیز از توست در حالیکه قبلا می دونستی کس دیگه ای که کمکت می کنه سرم و بلند کردم و گفتم خدایا سزای نا فرمونی منو از این دختر جوون نگیر نجاتش بده.. فقط از تو می خوام بازم بهم کمک کنی …..بدون خجالت اشکهام ریخت و دستپاچه وحشت زده مونده بودم ….. با خودم گفتم نرگس نترس خدا بهت کمک می کنه حتما صداتو شنیده ….که صدای فریاد دختر بلند شد و من گفتم آهان داره میاد زور بزن و…با فشار دوم بچه اومد یک پسر بود گفتم خدایا شکرت … بچه رو گذاشتم روی پارچه …دیدم بازم هست اونم که یک دختر بود گرفتم ولی بازم بود و بالافاصله سومی هم که اونم دختر بود به دنیا اومد سه قلو.. باورم نمی شد این تاخیر برای این بود و اینکه من از روی شکم نمی فهمیدم کجای بچه اس و ضربان قلب رو هم تشخیص نمی دادم ؛؛سه تا بچه کوچولو هر کدوم یک کیلو وزن داشتن … فریاد شادی توی خونه پیچید باورشون نمی شد…………
هر سه تا بچه و زائو رو مرتب کردم و در تمام مدت بدنم می لرزید کارم که تموم شد هر کس از من تشکر کرد گفتم برین صدقه بدین که خطر بزرگی از سرتون گذشت و خدا فقط بهش کمک کرد ….. یک ساعتی هم نشستم تا مشکل برای زائو پیش نیاد …
چون تا اون موقع تجربه ی سه قلو نداشتم…… وقتی هم به خونه رسیدم تو فکر بودم و غمگین اصلا حوصله نداشتم کسی هم خونه نبود وضو گرفتم و ساعتی با خدا راز و نیاز کردم …. دستم رو، رو به آسمون بلند کردم و گفتم خدایا من همیشه بنده ی تو بودم و هستم دیدم که چقدر به من کمک کردی و دیدم چقدر بهم نعمت دادی ولی بازم یادم رفت و از خودم دونستم.. حالا عاجز و در مونده به در گاهت اومدم؛؛ منو ببخش و بهم یاد بده که به مال تو مغرور نشم …. ورفتم توی تختم دو زانومو گرفتم توی سینه ام و ساعتی به همون حال بیدار موندم…. حس عجیبی نسبت به زندگی و اطرافم پیدا کرده بودم ….

قسمت صد و هشتم-بخش سوم
سال بیست و هشت بود زهرا سه تا پسر و دو تا دختر داشت نیره دو تا پسر و یه دختر و کوکب هم یه پسر و دو تا دختر و یکی هم حامله بود خانواده ی من خیلی بزرگ شده بود همیشه جمعه ها همه توی خونه ی من جمع میشدن دیگ های بزرگ بار می گذاشتیم و بچه ها با هم خوش بودن …
من از دیدن اونا خوشحال بودم و هنوز تنها غصه ی من کوکب بود که زندگی بر وفق مرادش نمی چرخید و خودشم با زندگی کنار نمیومد … سمنو پزون اونسال رو خیلی مفصل گرفتم .. اونشب ربابه اومد گفت: آبجی یک دختری سر کوچه ی ما می شینه که خیلی مقبول و خانمه اونو که دیدم یاد اکبر افتادم اسمش عفته… آدرس میدم برو ضرر که نداره شاید خوشت اومد گفتم اکبر زن نمی خواد تا حالا که حرفی نمی زده..
گفت : وا آبجی چه حرفا می زنی الان بیست و دو سالشه چطور زن نمی خواد ….گفتم نمی دونم صبر کن ببین الان خودش بهت میگه …. صدا زدم اکبر مادر بیا خاله ات کارت داره ….اکبر کنار من و ربابه نزدیک دیگ سمنو نشست و گفت : جانم خاله ؟
ربابه گفت : داشتم به آبجیم می گفتم یه دختر دیدم برات مثل پنجه ی آفتاب خاله می خوای برات برم خواستگاری؟ اکبر صورتش از هم باز شد و گفت برو خاله جون عزیز جان که به فکر من نیست اقلا شما یک کاری بکن ….. ربابه زد زیر خنده و گفت : الهی قربونت برم من تازه می خواستم تو رو راضی کنم بمیرم که زن می خواستی ..دیدی حالا آبجی ؟ گفتم : وا ؟ زن می خواستی ؟ نمی دونم والله چی بگم؟ باشه میریم ببینیم چی میشه … ولی گفته باشم اکبر اگر من نپسندیدم نمی گیرمش ها ؛؛ و با هم خندیدیم…. اکبر هیچوقت حرفی از زن گرفتن نمی زد …
ولی خودم می دونستم که دیگه وقتش رسیده….
فردا با ملیحه و ربابه و کوکب رفتیم به خواستگاری…. دختر شیرین و زیبایی که دیدم همونی بود که من برای اکبرم می خواستم یاد خان باجی افتادم که همون جلسه ی اول اگر از کسی خوشش میومد کارو تموم می کرد… منم همون جا کارو تموم کردم و قرار شد یک سال تو عقد بمونن تا عفت بزرگ تر بشه و فورا همه ی کاراشو کردم و اونا رو به عقد هم در آوردم ….. ولی اکبر که عین آقاش کم طاقت بود بعد از شش ماه پیله کردو ما رو مجبور کرد عروسی بگیریم و من که دلم نمی خواست عفت هم مثل من از ازدواج زود صدمه ببینه مجبور شدم این کارو بکنم …. چقدر هم خوب شد چون با اومدن دختری مثل عفت طروات و تازگی به خونه ی ما اومد ….
اون با سلیقه و مهربون بود به فکر همه چیز بود وقتی من از سر کار میومدم … خونه ای پر از شادی و خنده می دیدم ……
حالا دلم می خواست همیشه توی خونه باشم…. عفت خانم همیشه خوش رو و خندون بود انقدر مهربونی داشت که همه ی ما دوستش داشیم مخصوصا اکبر که عشقش منو یاد روز های اولم با اوس عباس مینداخت ….
بعد از دو سال خدا تو رو به ما داد تمام دنیای من اکبر بود و بعد بچه ی اون سوگلی من شد … اسمتو خودم انتخاب کردم و گفتم : اسمش باشه منیر …

قسمت صد و هشتم-بخش چهارم
مامانت که درست عین خودم بود ، رفت یه عکس از تو انداخت و پشتش نوشت عزیز جان دست شما رو می بوسم .. اسم من ناهیده اگر اجازه بدین این اسم رو دوست دارم میشه ناهید بمونم؟
من بلند خندیدم و گفتم : عفت خانم شیر مادرت حلالت باشه که درست انتخاب کردم … آره عفت همونی بود که می خواستم یه شیر زن, نه یه تو سری خور …. آخه اسم بچه ی دوم اکبر رو هم من انتخاب کردم و فکر کردم دیگه عفت خانم مخالفت نمی کنه چون خانم رو خیلی دوست داشتم اسمشو گذاشتم معصومه ولی بازم عفت خانم گفت چشم ولی بزارین تو سه جلد باشه و اونو فهیمه صدا کرد …..
من بدم نمی اومد بر عکس خیلی هم خوشم میومد …..
اصلا برای همین دوستش داشتم و دلم می خواست جای منو توی کارم هم بگیره بعدها خیلی با خودم بردمش سر زائو …
کار منو یاد گرفت ولی هیچوقت این کارو ادامه نداد …عفت همه چیز رو زود یاد می گرفت و با هوش و زرنگ بود یک زن به تمام معنی اون طوری که باید باشه اصلا جَنم داشت ….
این بود که وقتی برادر عفت خانم ملیحه رو خواست نه نگفتم …. عروسی ملیحه هم با اصغر خیلی خوب برگزار شد و اونم به خونه ی بخت رفت …
آخه ملیحه و عفت با هم همسال بودن و خیلی هم همدیگرو دوست داشتن با هم می خوردن با هم درد دل می کردن و یک سره در گوش هم می گفتن و می خندیدن و این به من لذت می داد …
وصلت دوم هم که پیش اومد خیلی بیشتر بهم نزدیک شدن طوری که از هم جدا نمی شدن تا امروز …
سالها گذشت و حبیب همین طور می خورد و می خورد در حالیکه کوکب توی خونه اش جلسه ی قرآن داشت و درس دین و اخلاق می داد و قران تفسیر می کرد,,,, شب شوهرش مست میومد خونه و با وجود اینکه حالا پنچ تا بچه داشت هنوز به خودش نیومده بود، بعضی از وقت ها بچه ها پیش من میومدن و گله می کردن و از دعوا های هر شب اونا می گفتن و من عاجز از این تقدیر و سرنوشت بودم دیگه کاری ازم بر نمی اومد فقط نگران اون بچه ها بودم که چقدر هر شب تن و جونشون می لرزید و نمی تونستن کاری انجام بدن ….
راستش کوکب هم نمی دونم می خواست چه نتیجه ای از این کاراش بگیره که هر شب دعوا می کرد و حاضر نبود یک شب خودشو بزنه به بی خیالی ….بارها بهش گفته بودم اینقدر سخت نگیر ولی به خرجش نمی رفت که نمی رفت …

قسمت آخر

تا اینکه یک شب خود حبیب خواب دید اونقدر خوابش واضح بوده که همون روز توبه کرد و به طور معجزه آسایی الکل رو کنار گذاشت و من بعد از سالها صورت خندون و دل شاد کوکب رو دیدم ….و قلبم آروم گرفت ولی این شروع یک طوفان عظیم بود …..
چند ماه بعد پای حبیب درد گرفت و بعد از مدتی دکترها تشخیص قانقاریا دادن دکتر گفت: بر اثر ترک الکل بیماری قند گرفته و کاری نمی شد کرد حتی به اون پیشنهاد کردن برای جلو گیری از پیشرفت بیماریش گاهی الکل استفاده کنه ولی حبیب زیر بار نرفت …. و همین بیماری باعث شد که یک پاش سیاه بشه ….. اون بچه ها طفل معصوم هنوز طعم آرامش رو نچشیده بودن که مریضی پدر بدتر شد…. و دکتر گفت :پایش سیاه شده و باید عمل بشه شاید بتونه پا رو نجات بده وگرنه باید قسمتی از پا که سیاه شده قطع بشه….. کوکب شبانه روز گریه می کرد و امان همه رو بریده بود نگران کوکب بودم و بچه ها….. اونچه که دعا و ثنا بلد بودم شبانه روز می خوندم…
تا روز عمل…. من با کوکب رفتم بیمارستان سینا ..و حبیب بستری شد اونجا من خیلی آشنا داشتم. دکتر ولی زاده هم اونجا بود سفارش ما رو به دکتر حبیب کرد .نزدیک ظهر بود که حبیب رو بردن اتاق عمل و در تمام طول عمل کوکب مثل ابر بهار گریه کرد و به خودش پیچید ….منم توی راهرو راه می رفتم و از خدا می خواستم که راه نجاتی باشه که پای حبیب قطع نشه …. حال کوکب خیلی بد بود و بی طاقت شده بود طوری گریه می کرد که نمی تونستم جلوش بگیرم اون داشت منم داغون می کرد ….
تا پرستار اومد بیرون هر دو هراسون دویدم جلو من پرسیدم : حالش چطوره ؟ واونم در کمال بی رحمی گفت: پاهاشو قطع کردن …… من که سست شدم تمام بدم می لرزید ولی باید حواسم به کوکب می بود برگشتم دیدم روی زمین نشسته …. رفتم زیر بغلشو گرفتم تا بلندش کنم…. دیگه گریه نمی کرد آروم به من نگاه کرد و گفت :عزیز جان دو تا پاشو قطع کردن ….گفتم غلط کردن مگه میشه باور نکن یه پاش سیاه شده بود چرا دو تا شو قطع کنن؟ نمیشه …. صبر کن من الان میرم می پرسم میام؛؛ بلندش کردم نشوندمش رو صندلی و رفتم دم اتاق عمل از یک پرستار خواستم که دکتر رو ببینم …ولی خوشبختانه دکتر خودش اومد بیرون با بغض پرسیدم چی شده که دوتا پاشو قطع کردین؟ با تعجب پرسید : کی گفته ؟یک پا شو اونم یه مقدار کمی؛ همون قدر که سیاه شده بود …من دیگه معطل نکردم فورا خودمو رسوندم به کوکب تا بهش خبر بدم ولی نبود همه جا روگشتم پیداش نکردم ….تا از یک پرستار پرسیدم گفت: همین دخترتون که تو راهرو نشسته بود؟ حالش بد شد بردیم توی اتاق دکتر معاینه بشه….. پیداش کردم روی تخت خوابیده بود با نگاهی پریشون و در مونده به من نگاه کرد دستشو گرفتم و گفتم مادر حبیب حالش خوبه فقط یک کم از پاشو قطع کردن نگران نباش ….دستمو فشار دادو یک پلک زد گفتم دیگه ناراحت نباش مادر …. ولی اون با چشمهای سیاهش منو نگاه می کرد و حرفی نزد……. حالا برای اولین بار دلم می خواست گریه کنه چیزی که همیشه منو رنج داده بود ولی اون آروم شده بود و حرفی هم نمی زد …..دکتر گفت : بزارین امشب اینجا بستری بشه گفتم آخه چرا ؟ گفت : حالش خوب نیست شوک شده فردا مرخص میشه چیزیش نیست …….مونده بودم چیکار کنم خونه ی نیره تلفن داشت از بیمارستان به اون خبر دادم اونم فوراً با قاسم اومدن بیمارستان …….. یک ساعت بعد بچه ها ی کوکب هم اومدن ولی کوکب با هیچ کس حرف نزد و التماس بچه هاش هم فایده ای نداشت….. با چشم می گفت آروم باشین، من خوبم، نمی دوننستم اون چرا اینقدر آرومه خودم تا صبح موندم که ببرمش خونه ولی صبح حالش بدتر شد و تا عصر تمام بدنش زرد شد انواع داروها رو بهش دادن ولی اون همین طور زرد تر شد یک بار رفتم بالای سرش آهسته گفت عزیز جان ببخشید خیلی اذیتت کردم ..حبیب خوبه؟ گفتم آره عزیز دلم خوبه فردا مرخص میشه میاد پیشت تو خوب شو که با هم بریم خونه….دیگه چیزی نگفت ….من اونشب رفتم خونه تا یک دوش بگیرم و کمی استراحت کنم و نیره و ملیحه پیشش موندن ….

قسمت اخر- بخش دوم
صبح زود دو باره رفتم بیمارستان چشمم که به نیره افتاد بند دلم پاره شد گریون خودشو انداخت تو بغل من ……نپرسیدم چی شده دستمو گرفتم به دیوار و تکیه دادم ملیحه اومد و با گریه گفت کوکب بیهوش شده و چشمشو باز نمی کنه …در حالی که دیگه نا نداشتم رفتم بالای سرش خدای من اون به اغماء رفته بود..من واقعا نمی تونستم این درد رو تحمل کنم بچه ام بیهوش روی تخت افتاده بود و از دست من کاری بر نمی اومد ….
یک هفته بعد حبیب مرخص شد و اومد به دیدن کوکب در حالیکه بچه ام اون همه انتظار کشیده بود حالا نمی فهمید که شوهرش به دیدنش اومده ….
مرتض و حشمت حبیب رو که از شدت ناراحتی می لرزید و اشک می ریخت به خونه بردن و من موندم و ملیحه و شوهرش اصغر ….
اون زمان اکبر و تهران نبود بهش خبر داده بودم و با عفت خانم تو راه بودن ….
بعد از ظهر در حالیکه داشتم از غصه می مردم اونا رسیدن …. مثل اینکه پناهی پیدا کرده باشم به گریه افتادم و زار زار تو بغل اونا گریستم …. ..
دیگه حتی اجازه نمی دادن که تا نزدیک تختش بریم باید از دور اونو می دیدیم یک هفته هم کوکب به همین حال بود …. تا توی یک نیمه شب تلخ که من جلوی در اتاق نشسته بودم صدام کردن و گفتن: متاسفانه تموم کرده… بچه ام رفت به همین راحتی کوکبم رفت چیزی که هرگز تصورش هم نمی کردم …… عقب عقب رفتم و خودمو رسوندم به دیوار و نقش زمین شدم و این تنها چیزی بود که واقعا منو از پا انداخت…..
عزیز جان حالا همین طور که به دور دست نگاه می کرد بدون اینکه گریه کنه اشک می ریخت و نگاه غمگینش دوباره برگشته بود به اون چشم های شیشه ای قشنگش …..
اون زن با قدرت که برای همه ی ما الگوی صبر و مقاومت بود بالاخره از پا افتاد…. او که همیشه می خندید و با خنده های با مزه اش دل همه رو شاد می کرد؛؛ کسی که دست همه رو می گرفت حالا احساس می کردم که نیاز داره کسی دستشو بگیره ……. اونقدر سرس پایین بود که نمی تونستم صورتشو خوب ببینم …
همین طور که اشک از چشم هاش میومد جانمازشو گذاشت زیر سرشو روی تخت دراز کشید و چشمشو بست ….

قسمت اخر- بخش سوم
با نگرانی خوابیدم… به محض اینکه بیدار شدم رفتم سراغ عزیز جان ….تو تختش نبود صدای اونو از تو آشپز خونه شنیدم که با مامانم حرف می زد ….رفتم، داشتن با هم صبحانه می خوردن ……گفتم: سلام عزیز جان خوبی؟ …. سرشو با خنده تکون داد و گفت : بلللللله دارم چایی شیرین می خورم بیا که می دونم توام دوست داری,, عفت خانم زحمت کشیده نون تازه گرفته منم که میشناسی شکمو …
نگاهی به صورتش کردم هیچ اثری از غم و ناراحتی نبود آیا اون دوباره رفته بود زیر نقابی که داشت یا واقعا غمی تو دلش نبود ؟
وقتی صبحانه خورد گفت : من می خوام برم خونمون، بگو اکبر منو برسونه عفت خانم ….. مامان گفت : عزیز جان چرا می خوای بری ؟ تو رو خدا بمونین تو خونه تون تنهایی مام دلواپس شما میشیم ؟ گفت : نه بابا دلواپسی نداره …کار دارم باید برم تا گندم خیس کنم امسالم می پزم تا سال دیگه خدا بزرگه ….فورا گفتم مامان من با عزیز جان میرم می خوام تا سمنو پزون اونجا بمونم اجازه میدی ؟
مامان گفت آره چرا که نه برو عزیز جان تنها نمونه…….
بعد از ظهر بابام ما رو برد و در خونه پیاده کرد و چون کار داشت رفت …..حالا حتی در خونه هم برام فرق کرده بود این خونه نشونه ی شجاعت و تلاش این زن بود حالا به همه چیز به چشم دیگه ای نگاه می کردم عزیز جان کلید انداخت و رفتیم تو جلوی پله یک انبار بود پر از روغن و برنج و حبوبات و انواع کشمش گردو و مواد غذایی… توی انبار یک فریزر بزرگ با دو در شیشه ای پر از گوشت و مرغ، نگاهی به اتاق ها انداختم مبل های قشنگ و فرش های گران قیمت کمد های زیبا از چوب گردو چیزایی که تا حالا فکر می کردم خیلی عادیه و باید باشه برام ارزش پیدا کرده بود،؛؛ رفتم بالا توی تراسی که عزیز جان می گفت: دوست داشتم همیشه داشته باشم …. ، دور تا دور اون گلدونهای یاس که عطرش تمام فضا رو گرفته بود و شمعدونی های پر از گل، و گل های کاغذی به رنگ صورتی، با خودم می گفتم چرا من اینا رو نمی دیدم؟ چرا از کنار زندگی فقط رد میشم؟ چشمم افتاد به حمام …جایی که هزار بار با عزیز جان رفته بودم و ازش متنفر بودم چون همیشه با عزیز جان می رفتم حمام و منو با آب داغ می شست از اون حموم بدم اومده بود ولی بازم وقتی می گفت بیا ببرمت حموم نمیتونستم نه بگم آخه همه می دونستیم روی حرف اون نباید حرف بزنیم …..اون حموم با همون روش ابتکاری آقاجون گرم می شد….. چقدر احساس می کردم حالا اونو حموم رو دوست دارم……
اما اتاق خوابِ مخصوص عزیز جان ساده و معمولی یک تخت یک نفره فنری و یک میز کنار تخت، که یک رادیوی قدیمی روی اون قرار داشت و گرامافونی در گوشه ی دیگر اتاق…، یک کمد بزرگ دیواری که یک طرف اتاق رو گرفته بود …من بارها و بارها توی اون کمد رو دیده بودم ولی اون روز به نظرم جور دیگه اومد… من تازه می دونستم که چرا عزیزجان اینقدر پارچه های قشنگ و ترمه های دست دوزی شده و چیزای نفیس داره و اونا رو توی کمد نگهداری می کنه این کمد پر از خاطرات تلخ و شیرین برای اون بود….. عزیز جان صدام کرد … به خودم اومدم و رفتم پایین …… با خنده گفت: ناهید خانم نگفتی می خوام سمنو درست کنم؟ بیا دیگه ….وقتی رسیدم پیشش، بهش نگاه کردم هیچ اثری از غم ندیدم ….گندم ها رو داد به من و گفت این آخرین باره که درست می کنم به یاد کوکب …تو خیس کن …..
بر عکس اینکه همیشه می خواست مننو پیش خودش نگه داره و من حوصله ام سر می رفت و زود می رفتم این بار دلم می خواست تا آخر دنیا با اون بمونم ….
روز قبل از سمنو پزون، علی آقا با اکرم و دخترش اومدن برای کمک…. اونا همیشه در هر مراسمی حاضر بودن عزیز جان نگفت : ولی من می دونستم که برای علی آقا خونه ساخته و زندگی اونا رو زیر و رو کرده بود …

قسمت اخر- بخش چهارم
صبح که همه اومدن همه چیز حاضر بود عمه نیره با هشت تا بچه اش عمه ملیحه با چهار تا و بچه های عمه کوکب پنج تا و عمه زهرا با شش تا و منم که سه تا برادر داشتم و یک خواهر خوب همین کافی بود که خونه قیامت بشه عزیز جان اونروز، فرستاد از بیرون چلو کباب آوردن چه شور و حالی توی خونه راه افتاده بود …. با دیدن خنده ی دوباره ی عزیز جان که مدت ها بود از روی لبش محو شده بود شادی به خونه برگشته بود….من گوشه ای ایستاده بودم و خانواده ای که اون با عزت و احترام درست کرده بود نگاه می کردم …..
عزیز جان اجازه نداد زیاد کسی سر دیگ دعا بخونه و با خنده گفت : ما به کی قول داده بودیم که همش گریه کنیم، نمی تونیم حرف بزنیم و بخندیم؟ بزار این جوونا خوشحال باشن ….دیگه دوست ندارم گریه کنم ..
صبح خیلی زود منو بیدار کرد و گفت بیا در این دیگ آخر رو تو باز کن …پرسیدم چی بگم وقتی می خوام باز کنم عزیز جان؟ گفت: چیزی نگو نیت کن و ببین روی دیگ چی افتاده ؟
رفتم سر دیگ، اولین احساسی که داشتم جای خالی عمه کوکبم بود ، بعد چشممو بستم و نیت کردم وقتی در دیگ رو باز کردم چیزی جز چند تا برجستگی که روی سنمو بر اثر قُل زدن ایجاد شده بود ندیدم …… عزیز جان پرسید چی دیدی؟ گفتم: نمی فهمم چیزی نیست… به کسی حرفی نزدم، ولی دلم گرفت گفتم شاید لیاقت ندارم …..
وقتی عمه ملیحه اومد سر دیگ یک نگاه کرد و گفت : وای به خدا نگاه کنین نوشته عزیز جان … همه دیدنو تصدیق کردن، خودمم که خوب نگاه کردم دیدم درسته …رفتم دست عزیزم رو گرفتم و اشک تو چشمام جمع شد اونم با مهربونی ، دست دیگه شو گذاشت روی دست منو پرسید: چی نیت کردی؟ گفتم: می خواستم ببینم می تونم مثل شما قوی و محکم باشم …..
گفت : واااا به نظرت من قوی بودم؟ خوبه …. خب پس نیتت قبول شده ولی هیچ وقت سعی نکن مثل کسی باشی چون این تویی و من منم … آدما با هم فرق دارن … مهم اینه که همیشه قوی و محکم باشی و هیچوقت خسته نشی وگرنه زندگی زود از پا درت میاره باهاش بجنگ تا اونم نفهمه که تو زیر بار رفتی وگر نه تا میتونه بهت سخت می گیره …..
تا من با عزیز جان حرف می زدم سمنو ها کشیده شد و طبق دستور عزیز جان اول یه کاسه برای من آوردن، همین کار و هر سال عمه کوکب می کرد اون همیشه حواسش بود و کاسه ی اول رو میداد به من، اونم بی نهایت به من علاقه داشت، حتی با اینکه خودش پنچ تا بچه داشت از هر چیزی که من دوست داشتم درست می کرد، برای من کنار می گذاشت ……
کاسه های سمنو توی مجمعه ها قرار می گرفت و پسر ها که هفت تا بودن اونا رو تو در و همسایه بخش کردن …که دیدیم آقاجون اومد، پیر شده بود ولی هنوز راست راه می رفت و همون طور به نظر مغرور و مهربون بود …..حالا من طور دیگه ای به آقاجون نگاه می کردم انگار عمق وجودش رو می دیدم …. همه باهاش رو بوسی کردن …و بعد رفت کنار عزیز جان روی تخت نشست و پرسید ؟ خوبی عزیز جان ؟ گفت : بلللله ….بلللله که خوبم چرا خوب نباشم …شما خوبی ؟ آقاجون گفت : ای بد نیستم چند وقته اینجای کمرم ….عزیز جان وسط حرفش پرید و گفت: تو رو خدا برای من ناله نکن بسه، سمنو تو بخور و غصه نخور …..
آخر سر بابام شروع کرد به شستن دیگ و مامانم هم کمکش می کرد یه دفعه آب پاشیده شد به بابام و اونم یه کاسه آب ریخت روی سر مامانم و آب بازی شروع شد ما این کارو خیلی دوست داشتیم، یک دفعه دیدم، هرکسی یک کاسه آب دستشه و داره به یکی می پاشه… و صدای قهقهه و شادی به هوا بلند شد ….
همه دنبال هم می کردن و آبها میرفت تو هوا و کسی نیگا نمی کرد داره چه کسی رو خیس می کنه ……. یه دفعه یه کاسه آب پاشیده شد روی عزیز جان اخم هاشو کشید تو هم و گفت یعنی چی بس کنین دیگه و در حالیکه خیس شده بود رفت سر حوض.. همه ساکت شدن ….عزیز جان یه کاسه بر داشت و پر کرد و پاشید روی آقاجون اونم خوشحال شد و فورا یک کاسه برداشت وافتاد دنبال بچه ها و همه با هم دوباره شروع کردن به آب بازی این بار با عزیز جان……..

پایان

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=493

19 دیدگاه در “رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱۰۶تا پایان

  1. سلام.آفرین به عزیز جون با این همه اعتماد به نفسش. خیلی جاها دلم گرفت و گریه کردم. موفق باشی و سلامت عزیزجون.

  2. خیلی قشنگ بودواقعاشیرزنه انشالله خداحفظش کنه.من خیلی بهشون ارادت پیداکردم درطول داستان باهاشون گریه کردم خیلی جاهاهم شادشدم کاش میتونستم ازنزدیک ببینمشون.راستی الان چندسالشونه.

  3. من واقعا شخصیتش را ستایش میکنم…صبوری و تحملش را…خیلی چیزا ازش یاد گرفتم مخصوصا اینکه همیشه احترام شوهرم و بزرگترم را نگه دارم و آرامشم را حفظ کنم حتی اگه تو دلم آشوب باشه.

  4. خیلی داستان قشنگی بود .. واقعا لذت بردم. خودمو کاملا تو قصه احساس میکردم.
    واقعا دستتون درد نکنه. واستون بهترینهارو آرزو میکنم

  5. وااای داستان عالی بود کاملا غرق داستان بودم و نمیتونستم ازجام بلندشم کلی گریه کردم و الان برای عزیزان دلتنگم❤❤

  6. داستان روان و ساده و جذابی بود ، از سرنوشت رجب خیلی دلم سوخت و از دست اوس عباس هم خیلی حرص خوردم ،کلا لذت بردم

    • سلام واقعا داستان بسیارزیبا جذاب تلخ وشیرین وپراز پستی وبلندیهای زندگی ازهمه مهترعزیزجون بسیارمستحکم وبااراده هستن خوشحالم که داستان واقعی خوندم ودرس گرفتم دوستون دارم

  7. سلام.
    خیلی زیبا بود.کاش بتونم مثل نرگس خانوم قوی و استوار باشم.عالی و آموزنده بود.
    نویسنده ی نازنین هم قلم توانایی داشت.متشکرم

  8. سلام. داستان فوق العاده جذاب و زیبا بود. خانم گلکار با قلم توانا و زیباشون منو مجذوب نوشته هاشون کردن. چقدر دلم گرفت از ظلمی که در حق زنای این مملکت شده بود.

  9. خیلی داستان خوبی بود من که خیلی درس از عزیزجان گرفتم.فقط چند مورد برام روشن نبود اینکه چرا اوس عباس اون کارو کرد چطور شد عزیزجان اونو بخشید و تکلیف زن دوم اوس عباس چی شد

  10. سلام قشنگتر از این دیگه نمیشد عالی عالی عالی
    ولی کاش علت ازدواج دوم اوس عباس و سرنوشت زن دومش مشخص میشد چرا که شاید اینطوری میشد عشق به تمسخر گرفته نشه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.