سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
0

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۴۶تا۵۰

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۴۶تا۵۰

رمان با داستان واقعی 

نویسنده :ناهید گلکار

 
قسمت چهل و ششم
شب از نیمه گذشت ولی از اوس عباس خبری نبود ، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید …رفتم دم در و توی کوچه سرک کشیدم ولی بازم خبری نبود به جز پارس سگ هیچ صدایی نمی اومد…

در و بستم و اومدم تو ولی خیلی طاقت نیاوردم که دوباره برگشتم و باز سرک کشیدم بالاخره همون جا دم در نشستم و به ته کوچه چشم دوختم…..دیگه هوا داشت روشن می شد و مردم تک, تک از خونه هاشون می اومدن بیرون ….می خواستم برگردم برم تو که دیدم از دور داره میاد …..
بطرفش دویدم فکر کردم بلایی سرش اومده, چون دولا و راست می شد و تعادل نداشت ……تا چشمش افتاد به من شروع کرد به قربون صدقه رفتن من که : الهی من بمیرم که تو این موقع شب تو کوچه ای تقصیر منه عزیز دلم ….بیا ….بیا …فداااات شمم …..
عزیززززز, جانِ من ……موقع حرف زدن زبونش نمی چرخید و حرفا رو کش می داد … اول فکر کردم بلایی سر خودش آورده که داره این طوری حرف می زنه ولی بعد فهمیدم که مست کرده زیر بغلشو گرفتم و در حالیکه اون داشت با صدای بلند قربون صدقه ی من می رفت آوردمش تو ………..

رختخواب رو قبلا پهن کرده بودم به محض اینکه رسید به تشک خودشو پرت کرد روش و …در یک لحظه طوری خوابش برد که انگار چند ساعته خوابه ….منم یه کم دراز کشیدم در حالیکه احساس می کردم من این بلا رو سرش آوردم با احساس گناه از خستگی خوابم برد ………..
صبح با سر و صدای زهرا بیدار شدم ولی اوس عباس تو خواب عمیقی فرو رفته بود که صدای در اومد و یکی از همسایه ها در باز کرد من از پنجره نیگا کردم و خان باجی رو دیدم که اومد تو ….دستپاچه دور و ورم رو جمع می کردم و اوس عباس و صدا می زدم ولی اون از جاش تکون نمی خورد انگار صدای منو نمی شنید ، خان باجی یه چیزایی برای ما آورده بود که دو تا کارگر می زاشتن تو برای همین کمی معطل شد…وقتی رسید دم در اتاق از همون جا با صدای بلند گفت : عروس ؟ عروس جان بیا که بی چاره شدی مادر شوهرت اومده …. از بس برای جمع کردن خونه تقلا کردم خیس عرق شده بودم …صورتم رو پاک کردم و دویدم دم در و گفتم بفرمایید قدم سر چشمم گذاشتین …

با تمام محبت منو بغل کرد و بوسید …..با خنده گفت : مهمون نا خونده نمی خوای ؟ و اومد تو …تا چشمش افتاد به اوس عباس که وسط اتاق خوابیده بود زد پشت دستش که : خدا منو بکشه عباس ؟ این چه وضعیه؟ بلند شو ببینم مگه آدم زن و بچه دار تا لنگ ظهر می خوابه و دستشو گذاشت روی پای اونو به شدت کشید یک لگد هم زد تو پشتش و داد زد بلند شو خجالت بکش ….
من تا اون موقع حالت جدی به خان باجی ندیده بودم …..اوس عباس بیدار شد ولی نمی دونست چه اتفاقی افتاده …کمی به اطرافش نیگا کرد و چشمش به خان باجی افتاد زود بلند شد و پرسید شما اینجا چیکار می کنین ؟ قرار بود خبر بدین ؟…..
من گفتم : خان باجی تو رو خدا بشینن (یه تشک کوچک داشتیم گذاشتم جلوی پشتی) بفرمایید …..
خان باجی هنوز خیلی جدی بود با طعنه گفت : مخصوصاً بی خبر اومدم ببینم تو داری چیکار می کنی ؟ مگه نباید سر کار باشی دست مریضا چهار ماهه این زن و آوردی چیکار براش کردی هنوز خونه تموم نشده این زن از بچه اش دوره خجالت نمی کشی تا لنگ ظهر می خوابی؟ من به آقاجان قول دادم فردا چطوری تو صورتش نیگا کنم… من که از شرمندگی آب میشم میرم تو زمین ,,,,,, بلند شو برو سر کارت مرد حسابی من واسه ی تو ریش گرو گذاشتم …
اوس عباس بدون اینکه جواب خان باجی رو بده از اتاق رفت بیرون منم داشتم چایی رو آماده می کردم …. خان باجی از من پرسید ؟ ناشتایی نخوردین ؟ گفتم راستش اوس عباس تاصبح کار می کرد و من منتظرش بودم …هر دوی ما صبح خوابیدیم …..
خان باجی گفت : آره جون خودش بوی الکل همه ی خونه رو گرفته کار می کرده ؟ چه کاری ؟ کار از صبح زوده تا غروب مرد سر شب میاد خونه ……….
مادر اگر اذیتت می کنه به من بگو؟ حسابشو میرسم حق نداره بره عرق خوری یعنی چی ؟ برای چی رفته؟(اوس عباس اومد تو گفت : بس کن دیگه خان باجی به خدا فقط دیشب رفته بودم اونم چون خیلی ناراحت شدم ….تو رو خدا تو بگو نرگس من دفعه ی اولم نبود؟ ………گفتم چرا به قرآن دفعه ی اولش بود واونم تقصیر من بود.. ناراحتش کردم ….
خان باجی چشماشو ریز کرده و گفت : به خدا دروغ میگی و داری اونو لوس می کنی بگو ببینم موضوع چیه ؟
گفتم چیزی نیست سر غذا بهانه گرفت… ولی تقصیر من بود …….اوس عباس برای دفاع از من گفت : نه خان باجی این طور ی نیست…..خودم برات میگم الان بزار ناشتایی بخوریم تا بعد……

قسمت چهل و ششم-بخش دوم
سفره رو پهن کردم و برای همه چای ریختم و خودم نشستم … خان باجی به زهرا گفت بیا کنار من بشین تا خودم بهت ناشتایی بدم بیا عزیزم بیا ……گفتم : زهرا بزرگ شده خودش می خوره شما زحمت نکشین …..
خان باجی در حالیکه سر زهرا رو تو بغلش گرفته بود و می بوسید گفت : مادر بزرگشم می خوام امروز خودم لقمه بزارم دهنش
(اون تند تند لقمه درست کرد و گذاشت دهن زهرا ولی معلوم بود اوقاتش تلخه و تا وقتی که سفره جمع نشده بود حرفی نزد ) من و اوس عباس خوراکی ها و پیشکش های خان باجی رو آوردیم تو و اون داشت با زهرا حرف می زد ….حرف که چه عرض کنم ازش زیر پا کشی می کرد …
کار ما که تموم شد خان باجی با تحکم به اوس عباس گفت : بیا بشین جواب بده زود باش ….اوس عباس فوراً نشست و من به زهرا گفتم برو تو حیاط بازی کن و خودم رفتم اون اتاق …..
خان باجی گفت : بگو گوش می کنم اول بگو چرا سر کار نرفتی؟ دوم بگو چرا میری مست می کنی؟ سوم بگو چرا خونه رو تموم نمی کنی؟چهارم بگو چرا به فکر نرگس نیستی که دلش پیش بچه اش مگه ما قول ندادیم ؟ دیدی که چرا آقاجان به ما اعتماد نمی کرد ؟ حالا فهمیدی چرا رجب رو گرو ور داشت؟ حتما الان کارد بزنی خونش در نمیاد ( و سرش داد زد ) ده جواب بده زود باش ……

اوس عباس گفت : حق داری خان باجی هر چی بگی حق داری سر کار نمی رم که خونه رو تموم کنم آخه نرگس یواشکی می رفت و رجب رو می دید,خوب این جوری خیلی جلوی آقاجان بد بود فکر کردم تمام وقتمو بزارم روی خونه….
خوب سر کار نرفتم پولم تموم شد نرگس ده تومن از پس اندازش به من داد دوباره کم آوردم دوباره داد و بازم تموم شد….الانم پول کارگر ها مونده نرگس دیگه هر چی داشت داد به من… این آخری یعنی دیروز پول گذاشت جلوم ولی خوب منم مردم از بابام پول نمی گیرم …از نرگس هم به امید اینکه خونه تموم بشه برم سر کار بهش پس بدم میگیرم ولی خوب خیلی ناراحتم مخصوصا وقتی گفت این آخریشه دلم کباب شد براش ….

از خودمُ و بی غیرتی خودم بدم اومد دیگه روم نمیشه تو صورتش نیگا کنم به خدا دارم تمام تلاش خودمو می کنم ولی دوباره بی پول شدم و دستم بسته شده اگر برم سر کار خوب خونه می مونه اگر نرم بی پول میشم تو بگو چیکار کنم از روی نرگس خجالت می کشم …

خان باجی گفت : اولاً همه ی اینا که تو میگی چاره داره بد کاری کردی که کارتو ول کردی ، دوماً چرا از خان بابات نمی گیری اون وظیفه داره بهت کمک کنه تو فقط لب به ترکون از خدا می خواد که بهت نزدیک بشه باور کن خیلی منتظر بود بیای دست بوسی ولی ازت خبری نشد….پسرم عباس جان بیا …ب یاو غرورت رو بزار زیر پات و دست زن و بچه تو بگیر و بیا دست بوسی خونه ی ما ….منم میرم آماده ش می کنم توام بهش بگو رو تو زمین نمی اندازه
نرگس رو ببین آدم کیف می کنه نیگاش می کنه…… اگه دل زن سرد بشه با هیچ هیزمی نمیشه گرمش کرد ….هر چی باشه پدرته بد تو رو که نمی خواد ….فردا صبح بیاین خونه ی ما…… والله که اومده بودم برای پا گشا دعوت کنم… مادر من صلاح تو رو می خوام اینقدر کله شق نباش…..

قسمت چهل و هفتم

حرفای اوس عباس یه کم دلمو آروم کرد رفتم و برای خان باجی میوه گذاشتم و مشغول درست کردنِ نهار شدم ، اونا هنوز با هم حرف می زدن و من جسته گریخته می شنیدم که اوس عباس دلش نمی خواد از خان بابا پول بگیره ….و خان باجی هم اونو هی نصیحت می کرد و می گفت : این تویی که با بابات بد رفتار میکنی چرا احترامشو نگه نمی داری؟ اون همه ثروت داره خوب توام بیا همون جا یه گوشه ی کارو بگیر و با خوشی زندگی کن مگه چقدر سخته یک چشم گفتن آخه مادر …….

خلاصه اوس عباس که از خونه رفت بیرون منم تقریباً کارم تموم شده بود رفتم و پیش خان باجی نشستم ….حالش بهتر شده بود با خنده پرسید خوب عروس برای مادر شوهرت چی درست کردی ؟ گفتم چیزی که قابل شما رو داشته باشه نیست …دستتون درد نکنه بابت پیشکش هاتون خجالت دادین ……گفت مادر باعث خجالت من که تا حالا بهت سر نزدم راستش خان بابا انتظار داشت شما بیان ….
می دونم ما باید دعوت تون می کردیم ولی مردا رو که میشناسی این حرفا سرشون نمی شه مخصوصًا اگر پای پسر سرکش و حرف گوش نکنی مثل عباس ما بین باشه …..خوب حالام دیر نشده فردا بیاین ببینیم چی میشه ….ولی مادر من باید تو رو نصیحت کنم …….گفتم : چرا خان باجی کار بدی کردم …؟ (سرشو محکم بالا و پایین کرد و گفت ) بله ….بلهههههه خیلی هم کار بدی کردی ….دختر جان تو داری عباس رو لوس می کنی حواست نیست ، این بد بخت رو پای خودش وایساده بود حالا داره به دست تو نیگا می کنه بهت گفته باشم مردا این طورین مزه ی پول بره زیر دندون شون دیگه ول کن نیستن …نکن مادر اگه پول و پَله ای داری واسه روز مبادا نگه دار…. به بچه میشه اعتماد کرد به مردای این دور و زمونه نمیشه همیشه هوای خودتو داشته باش از مردا باید پول بخوای وادارشون کنی برن در بیارن ……اونوقت ببین چه جور مردی میشه… اما ….اما اگر پول بهشون بدی و عادت کنه به این که می تونه رو تو حساب کنه دیگه ولت نمی کنه ….ولی این وسط چه اتفاقی میفته ؟ دیگه اون مردی رو ازشون گرفتی ….دیشب اوس عباس نمی دونست که برای مردیش داره عزا داری می کنه خدا مرد رو برای این آفریده که کار کنن و با غرور و فخر برای زن و بچه ش خرج کنه…….. اینو ازمردت نگیر بزار مرد بمونه …..

سرم پایین بود آه عمیقی کشیدم و گفتم : خان باجی آخه از دل من خبر دارید ؟ می دونم که شما حواستون به همه چیز هست ولی نمی دونین چقدر دل تنگ رجبم….. مثل اینکه پناهی مطمئن پیدا کرده باشم زدم زیر گریه و وقتی او با مهربانی خودشو جلو کشید و سر منو تو بغلش گرفت گریه ام شدیدتر شد و به هق و هق افتادم … …اون ساکت بود و گذاشت من عقده های دلم رو خالی کنم…. وقتی کمی آروم شدم و سرمو بلند کردم صورتش رو خیس اشک دیدم او پا به پای من گریه کرده بود …..همینطور که موهای منو نوازش می کرد گفتم : به خدا از دل خوشم نبود که پولامو دادم منظورم اینه که مجبور بودم اوس عباس گوشه ی خونه قنبرک زده بود و بد اخلاقی می کرد خوب وقتی من پول داشتم چیکار می کردم زجر کشیدنشو نیگا می کردم ؟
اون با همون صورت اشک آلودش با صدای بلند خندید و گفت : پس تا حالا فکر می کردی خیلی زرنگی که پول جمع کردی ؟ نگو تا حالا کسی لازم نداشته که ندادی ….باشه …باشه دخترم دیگه غصه نخور الان دیگه بهش فکر نکن ولی حرف منم یادت نره ….حالا بگو ببینم زندگی با عباس اصلاً چطور هست خوبه ؟ بده؟ بگو ببینم……اشکها مو پاک کردم و گفتم خیلی مهربونه و ساده اس اصلاً مثل مردای دیگه نیست …..با خنده پرسید مگه مردای دیگه چه جورین ؟……(منم خندم گرفت ) و گفتم نمی دونم ….خشن, بد اخلاق ….چه می دونم اونا که زن هاشونو می زنن و بهشون دستور میدن و اذیتشون می کنن …. ولی خدا رو شکر اون خیلی قلب مهربونی داره مخصوصاً با زهرا خیلی مهربونه حالا وقتی اینم به دنیا……. .حرفم رو قورت دادم مثل اینکه بند و آب دادم و از دهنم پرید و خان باجی هم که خیلی هوشیار بود فوراً دستهاشو زد بهم و با خوشحالی گفت پس تو راهی هم داریم …مبارکه …..مبارکه …..هزار ماشالله …چشم نخوری . آره ؟ درست فهمیدم ؟ سرم رو با خجالت انداختم پایین و اون فهمید که درست حدس زده …….خوب بالاخره یه خبر خوب هم تو خونه ی شما شنیدیم الهی شکر ….

قسمت چهل و هفتم -بخش دوم

احساس می کردم کنار مادرم نشستم او بوی مادرم رو می داد مهربون و نرم …و مثل آب زلال … خیلی دوستش داشتم و بهش اعتماد کردم و تا غروب که اوس عباس اومد با هم حرف زدیم, نهار خوردیم, و خندیدیم اینقدر روز استثایی بود که تا اون موقع تجربه نکرده بودم دلم نمی خواست تموم بشه جوری که وقتی
می خواست خداحافظی کنه بی اختیار خودمو تو بغلش انداختم و محکم بهش چسبیدم……
اوس عباس می خندید و از این موضوع خوشحال بود …..خان باجی رو سوار کالسکه کرد و برگشت ….در حالیکه که قلب من سر شار از محبت و لطف اون زن بود.
صبح اول وقت بعد از ناشتایی آماده شدیم تا بریم به باغ خان بابا خیلی دلهره داشتم ….می ترسیدم از بر خورد اون و اینکه من چطور رفتار کنم که خوب به نظر بیام ……..
طبق سفارش خان باجی که به من گفته بود شیک بیا خان بابا از آدمهای شیک خوشش میاد …لباس سبزی که می دونستم خیلی بهم میاد و تا حالا هم برای اوس عباس نپوشیده بودم تنم کردم و دستی به سر و روم کشیدم اون با دیدن من از جاش پرید و منو بغل کرد و گفت خوب حالا هیچ کجا نمیریم چرا ؟ برای اینکه اولاً زنمو چشم می کنن دوماً برای اینکه زنم خیلی خوشگل شده من حسودی می کنم کسی اونو به جز من ببینه سوماً …خوب می خوام با این زن خوشگلم عشق کنم ….و منو بلند کرد و در حالیکه من التماس می کردم منو بزار زمین دور خودش چرخوند…لباس تازه ای که اوس عباس برای زهرا خریده بود تنش کردم خیلی مرتب سوار درشکه شدیم و راه افتادیم……
دو تا رومیزی سوزن دوزی داشتم اونو توی یک دستمال گلدوزی پیچیدم و برای خان باجی بردم .
راه طولانی رفتیم تا به باغ خان بابا رسیدیم… کنار یک در چوبی با دو لنگه در بزرگ درشکه ایستاد …. اوس عباس پیاده شد و کولون در رو به صدا در آورد و اونو چند بار کوبید …ومنتظر موند مرد پیر و لاغری در و باز کرد از دیدن اوس عباس به وجد اومده بود با هم رو بوسی کردن و پیرمرد با خوشحالی در رو باز کرد تا ما بریم تو اوس عباس اومد سوار شد و ما وارد باغ شدیم چه باغی پر از گلهای قشنگ و خوش بو …
بوی گل محمدی تمام فضا رو گرفته بود ..درشکه از یک راهرو که طاقی از گل نسترن داشت رد شد و به یک محوطه ی باز رسید با یک حوض بزرگ پر از ماهی های قرمز و فواره …… ما اونجا پیاده شدیم زهرا خودشو چسبونده بود به من و دستمو ول نمی کرد …..دور این محوطه درختهای تنومند سر به فلک کشیده نظر آدم رو جلب می کرد …. کمی جلوتر ساختمون قدیمی و بزرگی بود که اول خان باجی و بعد هم داداش های اوس عباس برای استقبال از ما بیرون اومدن ….

قسمت چهل و هشتم

من هم برای اینکه خان باجی به زحمت نیفته با عجله رفتم بطرفش …..انگار چند سال بود منو ندیده بغلم کرد و بوسید و من احساس کردم بیشتر از اونی که باید داره به ما احترام می زاره …..
برای اینکه از اون دور که به من رسید بلند گفت : به به …به به سرافرازمون کردین خانم ….نرگس خانم چرا رقیه خانم و آقاجان تشریف نیاوردن ؟
بفرما قدم رنجه کردین خانم بفرمایید خونه مون روشن شد افتخار دادین ……..یه طوری شد که منو اوس عباس با تعجب بهم نیگا کردیم …ولی هر دو می دونستیم که خان باجی کاری رو بدون دلیل انجام نمیده …..
داداش های اوس عباس هم سلام و تعارف کردن تا بریم وسط باغ و جایی که قرار بود بنشینیم بردن …کنار یک نهر آب دو قسمت تخت گذاشته بودن که با قالیچه و پشتی فرش شده بود روی یک تخت جدا پر بود از خوراکی ….یک سینی بزرگ هندوانه قرمز ,یک سینی شیرینی و انواع میوه ها توی یک مجمعه چیده شده بود ….

همه چیز برای یک پذیرایی شاهانه آماده بود ولی از خان بابا خبری نبود در حالیکه من از روبرو شدن با او هراس داشتم بازم دلم می خواست ببینم با ما چه برخوردی می کنه ……خان باجی خودش رفت و نشست و به منم تعارف کرد و جای منو نشون داد ..منم دست زهرا رو گرفتم تا بره روی تخت و خودم لب اون نشستم از طرف ساختمون سه تا زن داشتن می اومدن خان باجی صورتش رو در هم کشید و گفت : اونا که دارن میان زن حیدره که با مادر و خواهرش اینجا جا خوش کردن فکر نمی کنم به زودی ها برن خونشون زیاد بهشون محل نزار مادرش خیلی پر روس اگه ازت خواست حرف بکشه جواب نده وگرنه ول کن تو نیست …

میگه منو می خواد که اینجا مونده ولی به نظر من شام و نهار ما رو می خواد و باغ مارو وگرنه من خودم از خودم حالم بهم می خوره خوش اومدن ندارم ………
پشت سر اونا زن پیری که کمرش دو لا بود با یک سینی شربت بطرف ما میومد …
من قبلا توی عروسی خودم اونا رو دیده بودم جلو اومدن با هم روبوسی کردیم و نشستن …طلعت خانم مادر ملوک زن حیدر رفت اون بالا و به من گفت خیلی خوش اومدی صفا آوردی باید زودتر میومدی بابا چقدر دیر….شنیدم وضع مالی اوس عباس خوب نیست گرفتار بودین خدا انشالله بهتون کمک کنه عیب نداره خوب شما بیوه بودی و همینم براتون خوبه راستی شنیدم پسرتو ول کردی…..ولی به فاطمه ی زهرا پشت سرت گفتم خدا از دلت خبر داره ، هر چی هم که بی عاطفه باشی بالاخره مادری مگه میشه ،منو ببین آقا حیدر ملوک رو نگه می داره من که نمی تونم ازش جدا بشم یک ساعت ….چی میگم یه دقیقه نمی تونم خوب خان باجی هم مهربونه و نمی زاره برم تا میام برم جلومو می گیره و نمی زاره آخه منو اون با هم خیلی هم زبونیم .. یه همسایه ما داشتیم …….

خان باجی که عادت داشت با صدای بلند حرف بزنه ..حرفشو قطع کرد و گفت بسه دیگه زبون به دهن بگیر بزار بقیه هم حرف بزنن وبه گوش ما هم رحم کن …

مادر ملوک خنده ی صدا دارِ بد ترکیبی کرد که همه ی دندون خراباش پیدا شد و گفت :ببین چقدر با نمکه به خدا گوله ی نمکه …اون داشت ادامه می داد که باز خان باجی گفت شهر بانو شربت بده به نرگس عزیز من و عروس خوشگلم ……شهر بانو همون پیر زن دولا اومد و نگاهی به صورت من انداخت و به خان باجی گفت ماشالله هر چی تعریف کردی خان باجی کم بود مثل قرص ماه می مونه دخترشم قشنگه هزار ماشالله برم اسفند بیارم دود کنم ……
اوس عباس داشت با داداش هاش حرف می زد اومد و از من پرسید نرگس جانم چیزی نمی خوای کاری نداری ؟ و خطاب به خان باجی گفت : پس کو خان بابا ؟ دیدی حالا ؟ گفتم نمیام …خان باجی گفت : ای بابا ول کن عباس خودت که اونو میشناسی مهمون داره الان میاد ته باغ از صبح زود اومدن همیشه اینجان ….

اوس عباس پرسید باز دیگه کیه ؟ خان باجی گفت : رضا خان, قزاق شاهه که با چند نفر دیگه اومده اینجا میگه این باغو خیلی دوست داره هر چند وقت یک بار میاد اینجا و تا شب میونه …یک بارم باباتو برد باغ شاه رو گل کاری کرد ……اوس عباس با غیض گفت : همیشه یکی هست که اون برای ما وقت نداشته باشه .حالا امروزم نمیاد؟ …خان باجی بلند خندید و گفت فدات بشم که این قدر کم صبری ….میاد صبر داشته باش … الان رسیدی …برو بشین تا شربتتو بخوری اومده من می فرستم دنبالش .
من برای اینکه حرف رو عوض کنم دستمال سوزن دوزی ها رو در آوردم و گذاشتم جلوی خان باجی و گفتم قابل شما رو نداره ببخشید دیگه ….

قسمت چهل و هشتم – بخش دوم

خان باجی بدون حرف دستمال رو باز کرد و رو میزی ها رو پهن کرد ، نگاه عمیقی به اونا کرد و دو بار سرش تکون داد ، هیچی نگفت دوباره اونا رو جمع کرد و گذاشت روی قلبش و فشار داد و اشک توی چشمهای مهربونش جمع شد و فقط به من نگاه کرد و باز سرش تکون داد …بعد دستشو‌ دراز کرد و اشاره کرد بیا جلو ..رفتم و او مرا در آغوش کشید و بوسید وقتی من نشستم باز گفتم واقعا قابل شما رو نداره ….
اوس عباس هنوز وایستاده بود … خان باجی به اون گفت : می دونی این دختر چقدر هنرمنده بین چیکار کرده این یک شاهکاره چقدر چشمشو روی این دوخته و با چه هنری این نقش زیبا رو روش زده آفرین اگه ده تا طبق پیشکش میاوردی این قدر برای من ارزش نداشت اصلا نمی دونم بهت چی بگم وقتی می گفتن از هر انگشتت به هنر میریزه راست می گفتن …

ملوک که تا حالا ساکت بود با یه حالت بغض گفت :منم بلدم تموم جهازم رو خودم دوختم …..خان باجی انگار نشنیده به اوس عباس گفت : خلاصه که خوب زنی گیرت اومده خوش به حالت …برو مادر بشین الان بابات میاد برو شهربانو برای نرگس میوه بزار …بعد برو اسپند بیار و براش دود کن …..
و شهربانو همین طور دولا دولا گفت چشم و رفت .
طلعت خانم طاقت نیاورد و گفت : آره خیلی قشنگه ولی ملوک من خیلی قشنگ ترشو دوخته اگه بدونن چیا درست کرده قیامت از قشنگی ملوک من ….
خان باجی داد زد اصغر برو ممد میرزا رو صدا کن بیاد بگو بچه ها امدن طلعت خانم نمی خوای نماز به کمرت بزنی پاشو دیگه برو که خدا قهرش میگیره …..باز اون خنده ی مسخره ای کرد و گفت حالا همه با هم میریم …

خان باجی گفت نه اینجا رو تنها نمی زاریم شما و دخترات برین وقتی اومدین ما میریم …بهشت مال شما باشه
تا نزدیک ظهر ما به حرفهای بی سر و ته طلعت خانم گوش می کردیم و مرتب خان باجی تو ذوقش می زد و اون به شوخی برگزار می کرد تا حدی که زهرا اومد و گفت : داره حالم بهم می خوره و

خان باجی گفت : حق داری عزیزم همه داره حالمون از روده درازی طلعت خانم بهم می خورده و اون بازم با صدای بلند خندید و گفت خدا بگم چیکارت کنه خان باجی چقدر تو شیرینی ….که دیدیم خان بابا از ته باغ داره میاد و همون پیر مرد که در و باز کرد بود پشت سرش میومد همه به جز خان باجی از جا بلند شدن …..قلبم بشدت می زد نمی دونم چرا ازش می ترسیدم شاید برای اینکه نمی دونستم نسبت به من چه احساسی داره از اینکه دیر هم اومده بود فکر می کردم نمی خواد منو ببینه …
خان بابا لباس خیلی شیکی پوشیده بود و سینه شو داده بود جلو و با قدم های محکم بطرف ما میومد اول اوس عباس رفت جلو باهم رو بوسی کردن ….منم رفتم …..خان بابا با من هم رو بوسی کرد و گفت زهرا بیا دخترم ببینمت خوش اومدی بیا بابا اینجا پیش من بشین و رو به من کرد و گفت : این رسمش نبود چهار ماهه غایب بودین من فکر کردم عباس وقتی عروسی کنه آدم میشه …این که نشد هیچ, بد ترم شد …
و اومد و جایی که من نشسته بودم نشست و زهرا رو بوسید و یک سکه از چیب جلیقه ش در آورد و داد به اون و گفت : دفعه ی اولی هست که میای پیش من دوست داری اینجا بمونی و توی باغ بازی کنی ؟
زهرا با خوشحال گفت : بله خیلی …….گفت پس چرا نشستی پا شو برو بازی کن پاشو بابا جان ………. من و اوس عباس همین طور وایساده بودیم ….بعد گفت :خوش اومدین نرگس خانم آقا جان چطورن ؟ گفتم خوبن سلام رسوندن …
کمی بعد صدا زد حیدر ماشالله فتح الله بیان می خوام یه چیزی بگم ….همه جمع شدن و اون گفت : یه اداره ای به اسم سجل احوال درست شده میگن هر آدمی باید فامیل داشته باشه ….به جای لقب از من پرسیدن می خوای فامیلت چی باشه رضا خان اون جا بود فورا گفت گلکار حالا نمی دونم خوبه یا نه برای من فرقی نمی کنه شما ها چی میگین چون این فامیل میشه برای همه ی شما اگر حرفی ندارین برم بگم برای همه سجل بگیرم …شما چی میگی خان باجی ؟ خان باجی خندید و گفت : خوب شما که صبح تا شب گل می کاری و به گلا می رسی همین خوبه هم فامیله هم لقب با یک تیر دو نشون می زنی …
پسرا هم حرف اونو تایید کردن آقا جان بلند شد و گفت : ببخشید من مهمان دارم بعدا خدمت میرسم .
خان باجی با اشاره چیزی بهش فهموند که خان بابا به اوس عباس گفت با من بیا ….و خودش راه افتاد…..

قسمت چهل و نهم
دو تایی شونه به شونه ی هم راه می رفتن و حرف می زدن خان باجی خوشحال بود و می گفت : خدارو شکر بالاخره با هم خوب شدن… و انشالله همه چیز درست میشه ….یه کم که دور شدن هر دو وایسادن من و خان باجی چشم ازشون بر نمی داشتیم ….
کمی روبروی هم حرف زدن و یک مرتبه صدای اوس عباس بلند شد و داد زد برای من شرط تعیين نکن من زیر بار زور تو نمی رم صد دفعه گفتم بازم میگم ازت هیچی نمی خوام همیشه هر کاری خواستی بکنی برای من شرط گذاشتی دیگه نمی خوام ….
خان بابا آروم جوابشو می داد و ما نمی فهمیدم چی میگه که صدای اوس عباس بلند تر شد و با عصبانیت فریاد زد من چیکار کردم که حیثیت تو رو بردم تو خودت اصلا حیثیت داشتی که من ببرم ؟ زن من بهترین زن دنیاس تا آخر عمر نوکرشو می کنم دیگم پامو تو خونه ی تو نمی زارم ..
صدای خان بابا هم بلند شد که من که اینو نگفتم چی رو به چی وصل می کنی برو به درک اصلا من پسری به اسم عباس ندارم تموم شد و رفت ….
خان باجی بلند شد که بره پا در میونی کنه ولی دیگه دیر شده بود چون اوس عباس اومد و خان بابا هم از اون طرف با عصبانیت رفت ….
اوس عباس همین طور که عصبانی بود و پره های دماغش می لرزید به من گفت بیا دست بچه مونو بگیریم و بریم پاشو یه دقیقه دیگه اینجا نمی مونم …..
مونده بودم چیکار کنم …خان باجی دست پاچه شد و گفت مادر تو به خاطر من اومدی برات تدارک دیدم نرو باباتم که دیگه نمیاد بمون …ولی اوس عباس دست منو گرفت و کشید که چرا وایسادی ؟ گفتم بریم زهرا بیا بابا باید بریم …..دستمو از دستش کشیدم و خودمو رسوندم به خان باجی و بغلش کردم و گفتم ببخشید تو رو خدا خودتونو ناراحت نکنین …اوس عباس و که می شناسین الان آروم میشه شاید برگشتیم ….خان باجی دلم براتون تنگ میشه منو تنها نزارین …..
همه بهم ریختن حیدر و ماشالله اوس عباس نگه داشته بودن و اصرار می کردن نهار بخورین و بعد برین ولی اون زیر بار نرفت که نرفت …در این ما بین طلعت خانم همین طور نظر می داد و حرف می زد که ماشالله به دامادمن که خیلی خوبه ادب داره اگه یه پسر برای ممد میرزا بمونه همون حیدره ….که یک باره خان باجی فریاد زد خفه شو چرا نمیری خونه ی خودت خفه ام کردی زود …زود برو وسایل خودتو دخترتو جمع کن برو …ای بابا چه گرفتای شدم …
حیدر این وسط جوشی شد و پرید به خان باجی که شما از دست یکی دیگه ناراحتی تلافیشو سر زن من خالی می کنی؟
خان باجی گفت : ول کن حیدر یه چیزی بهت میگم که واسه یک سالت بس باشه ها…. این دیوونه ها رو آوردی اینجا یکماهه نمی رن خونه شون هی نشسته اینجا زر می زنه نمی خوام من اصلا عروس نمی خوام ولم کنن تو رو خدا… این چه وضعیه درست کردی واسه ی من ؟ برین راحتم بزارین …….
طلعت خانم با عصبانیت و دختراش با گریه رفتن بطرف ساختمون و حیدرم دنبالشون …ماشالله که یک جوون شانزده ساله ای بود دستهاشو زد بهم و گفت : خان باجی دستت درد نکنه زود تر این کارو می کردین گورشونو گم کنن برن … داداش توام دستت درد نکنه که باعث شدی اینا از اینجا برن …خان باجی با تمسخر گفت : والله اگر برن …اینا که من می بینم الان میان عذر خواهی می کنن و میمون زنه هیچی حالیش نیست صد دفعه به زبون خوش گفتم به شوخی گرفتن غیرت داشت اصلا اینجا نبود ولشون کن….
عباس جان اگر بری ناراحت میشم مادر به خاطر من نهار بخورین و برین یه کم آروم بشیم بعد برو تا من ببینم چه خاکی تو سرم کنم از دست تو و بابات ….
ماشالله هم اصرار می کرد و بالاخره اونو برد نشوند اوس عباس گفت پس زودتر نهارو بیارین که ما بریم دیگه دلم نمی خواد خا ن بابا رو ببینم …طلعت خانم اینا چی؟ بد نشه ؟ ..خان باجی گفت حرفشو نزن بزار برن بعدا یه کاری می کنیم ولی فکر نکنم برن …

قسمت چهل و نهم-بخش دوم

در تمام این مدت که همه درگیر بودیم فتح الله روی تخت نشسته بود و اصلا کاری به کار کسی نداشت ، انگار تو این دنیا نبود خان باجی به اوس عباس اشاره کرد که باز تو خودشه برو باهاش حرف بزن تو برادر بزرگشی با خان بابات لج می کنی به فکر منو برادرات نیستی؟
برو باهاش حرف بزن برو مادر منم برم نهارو بیارم …توام برو نرگس بشین.. الهی بمیرم ناراحت شدی چیکار کنم این پدر و پسر با هم نمی سازن ………..

گفتم بیام کمک تون کنم ؟ گفت : نه من کاری نمی کنم فقط دستور میدم …دستور دادن بلدی؟ بیا …ولی نه نیا اونا الان اونجان …بهتره خودم برم ….و رفت …من لب تخت نشستم و زهرا رو گرفتم بغلم احساس کردم بچه ام ترسیده اوس عباس هم لب اون یکی تخت نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود از اینکه اینقدر ناراحت می دیدمش رنج می بردم ….

یه مدتی طول کشید که دیدیم غذا رو آوردن چند تا زن جوون و دو تا مرد میان سال مجمعه های بزرگی رو روی سرشون میاوردن و پشت سرشون حیدر و طلعت خانم با دختراش میومدن و آخر سر هم خان باجی که یک کاسه دستش بود ……

باورم نمی شد همون طور که خان باجی گفته بود اونا برگشتن ..طلعت خانم می گفت حیدر نمی زاره ما بریم …
دو تا از مردا مجمعه های مهمونای ممد میرزا رو بردن و سفره رنگینی که خان باجی تدارک دیده بود پهن شد …و دیدم که طلعت خانم بدون خجالت اول از همه نشست و برای خودش کشید و به دختراش هم اصرار می کرد بخورین می بینین که خان باجی ناراحتی داره ملاحظه کنن و نزارین تعارف کنه و پشت سر هم لقمه می زد …..
و خان باجی خون خونشو می خورد …… و خیلی راحت به حیدر گفت خیلی دلم می خواست یه کاری می کردم کارستون ولی می ترسم انگه زن بابا بهم بزنن ……ولی طلعت خانم بازم بروی خودش نیاورد و گفت : نه بابا شما که از مادر با هاشون مهربون ترین اگه از شما گله کنن بی انصافیه همین اوس عباس ببین چه جوری زنشو تر و خشک می کنین با اینکه بیوه بوده و دو تا بچه داره خوب به خاطر اینه که نگن زن بابایی ……
خان باجی داد زد ..الان می زاری نهار زهر مارمون نشه ؟ و دیدم که طلعت خانم اصلا به روی خودش نیاورد .

نمی دونم اوس عباس چیزی خورد یا نه چون خیلی زود بلند شد و ما خداحافظی کردیم و راه افتادیم و با اصرار خان باجی با کالسکه ی ممد میرزا برگشیم خونه …..

قسمت پنجاهم

تمام طول راه من به این فکر می کردم که حالا باید چیکار کنم اوس عباس که نتونسته بود از خان بابا پول بگیره و منم بچه مو می خواستم …چی پیش میاد نمی دونستم ….
اوس عباس بر عکس همیشه که شاد و شنگول بود غمگین و افسرده شده بود و من خودمو مسئول این وضع می دونستم.

نزدیکی های خونه دستشو گرفتم و گفتم بیا پول منو قبول کن و خونه رو تموم کن بهت قرض میدم رفتی سر کار بهم پس بده ……..دستشو گذاشت روی دستم و با یک حالت معصومانه گفت : الهی قربونت برم موضوع این نیست از چیز دیگه ای ناراحتم البته که پول خودمون بهتره… منت تو رو بکشیم راضی ترم ….. قول می دم این دفعه خونه رو تموم کنم و پول تو رو هم تا دینار آخر بر گردونم یه زندگی برات درست کنم که همه انگشت به دهن حیرون بمونن ، قسم می خورم خوشبختت می کنم نمی زارم آب تو دلت تکون بخوره آخه من عاشقتم …..

صبح خیلی زود اوس عباس پول ها رو ور داشت و بدون ناشتایی رفت و روز های دیگه پشت سر هم کار می کرد و بیشتر کار بنایی خونه رو بدونه اینکه کارگر بگیره خودش انجام می داد ….
وسط های شهریور بود….حالا شکم من کاملا اومده بود بالا …. روزها و شبها برای بچه ام گریه می کردم و منتظر بودم تا روزی بتونم اونو ببینم اوس عباس اونقدر به من محبت می کرد و احترامم رو نگه می داشت که دلم نمی خواست کاری کنم که باعث ناراحتی اون بشم ….
ولی دیگه طاقتم طاق شده بود تنها دلخوشی من لباس بچه ام بود که هر وقت بیکار می شدم بین دو دستم می گرفتم و می بوسیدم و می بوییدم ولی نگاه معصوم و منتظرش یک لحظه از جلوی چشمم نمی رفت ……

خان باجی هم تا اون موقع دیگه پیش ما نیومده بود …. اوس عباس می گفت که عروسی حیدر نزدیکه و خان باجی خیلی کار داره ….. تا یک روز نزدیک ظهر اوس عباس اومد و گفت : عزیز جان نهار حاضره ؟ گفتم بله چیزی نمونده گشنه ای ؟گفت نه ببند تو یه چیزی و ور دار بریم… کو زهرا ؟…
گفتم اتاق صغرا خانم بازی می کنه کجا بریم ؟
گفت تو کار نداشته باش حاضر شو زهرا بابا بیا بریم با هم درشکه بگیریم …

زهرا رو حاضر کردم و با اون رفت من دم پختک درست کرده بودم با قابلمه گذاشتم توی یک بقچه و بشقاب و قاشق برداشتم و یه کم ترشی و یه کم میوه و حاضر شدم …. وقتی برگشت دم در بودیم …و زود سوار شدم زهرا خوشحال بود و می خندید به من گفت از دست آقاجون مردم از خنده ………
بدون اینکه بدونیم داریم کجا میریم ولی از مسیر ی که می رفتیم و رفتار اوس عباس فهمیدم داره ما رو می بره سر ساختمون چیزی نگفتم …تا از دور ساختمون رو دیدم اون راست می گفت اونجا داشت آباد میشد خیلی ها داشتن می ساختن و معلوم بود بزودی اونجا آباد میشه ..
جلوی در خونه نگه داشتیم اوس عباس ذوق می زد و من منتظر بودم ببینم خونه در چه وضعیه ….
کلید انداخت و در رو باز کرد و گفت بفرمایید خونه حاضره فردا اسباب کشی می کنیم خانم خانما …..قلبم فرو ریخت موی بدنم راست شد نمی دونستم چی بگم واقعا زبونم بند اومده بود بی اختیار پریدم تو بغلش و اونو بوسیدم …..
فکر می کردم کاری کرده که می خواد منو خوشحال کنه ولی تا این حد تصور نمی کردم…
اوس عباس از من خوشحال تر بود مثل بچه ها ذوق می کرد وارد شدیم…. اونقدر قشنگ و تمیز درست کرده بود که باورم نمی شد یعنی ممکنه ؟ این خونه ی منه؟ اوس عباس هر چی سلیقه داشت تو اون خونه بکار برده بود حتی باغچه هاشو درست کرده بود ….اینقدر ذوق می کردم که نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و برای اولین بار قربون و صدقه اش نرم ……..
اولین چیزی که برای من شادی آور بود وجود رجب در اون خونه بود حالا می تونستم به بچه ام که بطور مسخره ای ازم جدا شده بود برسم ……..
فردا ما اسباب کشی کردیم و اوس عباس در یک چشم بر هم زدن همه ی اثاث خونه رو جمع کرد و یک گاری با کارگر گرفت و یک درشکه که تمام اثاث ما توی اون جا شد و به خونه ی جدید رفتیم …خیلی به صورتش نگاه می کردم که بگه بریم رجب رو هم بر داریم ولی او نگفت اون روز تا شب ما تقریبا اتاق ها رو چیدیم ولی فقط دو تا اتاق بقیه خالی بود چون اثاثی نداشتیم مطبخ رو هم مرتب کردم و برای شام هم کله کنجشکی درست کردم و سه تایی خوردیم …
این اولین شبی بود که توی خونه ی خودم جایی که مال من بود زندگی می کردم شادی این لحظه و انتظار برای باز شدن دهن اوس عباس که بگه کی رجب رو میاریم با هم قاطی شده بود …..
از اوس عباس پرسیدم زهرا کجا بره مکتب ؟ من دلم می خواد بچه ها درس بخونن و با سواد باشن این نزدیکی ها هست؟ ….
اون گفت : هر جا باشه خودم می برمش و میارمش خودم نوکرشم …

قسمت پنجاهم-بخش دوم
اوس عباس فردا صبح زود بلند شد و گفت می خواد بره سر کار و من از این موضوع خیلی خوشحال شدم او گفت مدتیه که یک کار گرفته که باید بره شروع کنه ، چند لقمه نون خورد و رفت و چشم های من منتطر باقی موند ….
غروب اومد و شام خورد و از خستگی خوابید و فردا هم همینطور….
روز سوم دیگه طاقتم تموم شد..وقتی اون رفت و بازم چیزی نگفت به گریه افتادم و تا شب اشک ریختم و تصمیم گرفتم دیگه غرورم رو زیر پا بزارم و اگر شده با دعوا و مرافه حرفمو بزنم با خودم گفتم نرگس تو خیلی ذلیلی چرا باید اینقدر خودتو بچه ات زجر بکشی تموم شد امشب تکلیفم رو معلوم می کنم …..

هنوز هوا روشن بود که صدای کلید در اومد و من فهمیدم اوس عباس اومده دیگه خودمو آماده کردم ..
برای اولین بارجلوش وایسم پس به استقبالش نرفتم … دیگه حوصله نداشتم ….در باز شد و رجب رو بین در دیدم و پشت سرش اوس عباس وایساده بود و می خندید ….
رجب منو که دید پرید بغلم نفسم داشت بند می اومد …حالا از خوشحالی اشکم سرازیر شده بود به آغوشش کشیدم و سر و صورتش رو غرق بوسه کردم هر چه بیشتر به خودم فشارش می دادم دلم خنک نمی شد ، بچه ام نمی دونست از خوشحالی چیکار کنه هی به اطراف نگاه می کرد و از من پرسید من برمی گردم ؟

به جای من اوس عباس که چشماش خیس اشک بود گفت : نه پسرم چرا برگردی اینجا دیگه خونه ی توست دیگه پیش مامانت می مونی ….همین طور که از خوشحالی می خندیدم و اشک می ریختم …
به اون گفتم : خیلی خوبی اوس عباس ممنونم ازت نمی دونم چی بگم خیلی محبت کردی ….با خنده گفت مگه چیکار کردم کاری که باید چهار ماه پیش می کردم… تازه باید منو بزنی چرا دیر کردم آخه تو چرا اینقدر خوبی باید از من طلب کار باشی که تو رو از بچه ات دور کردم …
باور کن داشتم از عذاب وجدان می مردم …
دیشب رفتم بیارمش آقاجان نبود گفتن دیر میاد منم ترسیدم تو رو اینجا شب تنها بزارم برای همین امشب رفتم ……
رجب رو روی زانوم نشوندم و نفس راحتی کشیدم …می ترسیدم اونو از بغلم بزارم زمین و یا اینکه دوباره خواب دیده باشم ….
تا بالاخره زهرا اونو از بغلم گرفت و با هم رفتن که بازی کنن آخه اونام برای هم دلتنگ بودن و این یکی از بهترین روز های عمرم شد.
اون شب رفتم پیش رجب خوابیدم و چنان خواب عمیقی رفتم که ماه ها بود نکرده بودم هر شب از خواب می پریدم و احساس می کردم رجب سردشه و دیگه خوابم نمی برد ولی اون شب تا آفتاب روم افتاد بیدار نشدم و دیدم که اوس عباس چایی درست کرده و خورده و رفته سر کار……
#ادامه_دارد

 

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=469

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.