سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی ساغرنویسنده ساغر داستان های نازخاتون
0

رمان آنلاین ساغر براساس داستان واقعی قسمت ۴۱تا۴۵

رمان آنلاین ساغر براساس داستان واقعی قسمت ۴۱تا۴۵

رمان با داستان واقعی

نویسنده :ساغر

 
#قسمت_۴۱
وارد خونه که شدم مامانم گفت سااااااغر این چه ریختیه
ماجرا گفتم اما نه به اون بدی
گفت ساغر خودت چی دوست داری.ساکت موندم.مامانم داشت میرفت تو اشپزونه گفت خودت باش

رفتم دانشگاه. هروز منو میرسوند بر میگردون
از اینکه فریبرز نمیدونست بیشتر اتیش میگرفتم
گند زده بودم
کادو ولنتاینم یه خط رند برام خرید گفت اینو استفاده کن
هر جا میرفتیم انگار با بادیگاردم میرفتم
تفریح ما امام زاده های تهران بود.بدترینش رفتن سر خاک شهیدا بود.
اصلا از شرایط خوشم نمی اومد.مامانش هم خبر داده بود یک ماه بشه سه ماه تعطیلات عید میام بله برون
بهترین خبر بود
اصلا کاراش رمانتیک نبود اما از بیرون ماجرا هر کس میدید میگفت چقدر رمانتیکیت شما
مدام زنگ میزد
جرات نداشتم بگم فریبرز خبر داره یا نه
یه روز بهاره گفت فریبرز زنگ زده بهش سراغ منو گرفته
انقدر خوشحال شدم بال دراوردم
بهاره گفت فریبرز سراغ کلاساتو میگرفت
گفتم بهش بگو کی کلاس دارم
تو دلم اشوب بود
پیش عقل ناقصم میگفتم هم فریبرز,میبینه میسوزه هم دوستشو میشناسه هم همه چیز تموم میشه

#قسمت_۴۲
میدونم برای همه سوال شده که چجوری اقا محمد با وضعیت ملیکا بود الان با من اینطوریه.با شناختی که من از این اقا پیدا کردم
ایشون هر بادی میومد به همون سمت میرفت. ثبات نداشت
نمیدونست جای گاهش کجاس
از یک طرف پسر یه شخصیت مهم که فامیل و اشنا ازش توقع خاصی داشتن و از طرف دیگه هم دوست داشت مثل جوونای دیگه باشه
وقتی خانوادش قبول نکردن با ملیکا باشه و ملیکا هم قبول نکرد اونی که خانوادش میخواستن بشه.
دنبال راه حل بود که من شکست خورده ضربه دیده و گیر انداخت
بعد ها ملیکا میگفت محمد حتی بهش گفته بوده از خانوادت باید به خاطر من جدا بشی که ملیکا همون موقع کات کرده بود
اما تو تنهاییش
من فهمیدم یه شخص دیگس.یکی که ارزو داره مثل جوونای دیگه رفتار کنه
تو سرگذشتم حتما بیشتر با سخصیتش اشنا میشید

#قسمت_۴۳
به ظاهر محمد میخواست منو تغییر بده اما خودش داشت خودشو تغییر میداد.تهدید های پدر مادرش باعث شده بود,همچین شخصیتی پیدا,کنه و منو با کاراش اذیت میکرد.البته گاهی فکر میکردم داره شوخی میکنه
مثلا امام زاده صالح کنار قبر یه شهید نشست و گفت از هم رزم های پدرش بوده.بعد بهم گفت بیا بشین
شوکه شده بودم
گفتم نه من میرم داخل حرم

بهاره به فریبرز گفته بود,که بیاد.
دلم عجیب شور میزد
گفتم بهاره خودتو غیب کن.اگه محمد دید که حتما,میبینه میگم من نگفتم بیادو بهار از,خودش,گفته

کلاسم تموم شد که,محمد اومد دنبالم.
تا محمد دیدم یه صدا گفت ساغر صبر,کن
برگشتم دیدم فریبرز.
اومد گفت این چیه سرت
محمد همون موقع اومد گفت فریبرز برو
منو ساغر نامزد کردیم
قلبم دیگه از زدن گذشته بود
دیگه تیر,میکشید
فریبرز گفت ساغر بیا کارت دارم
یکم جلوتر رفت
گفت این چی میگه
اب دهنم قورت دادم گفتم
درسته بعد اون موضوع محمد اومد خواستگاریم
صورتش قرمز شده بود رگ گردنش داشت میزد بیرون
محمد گفت ساغر برو تو ماشین
خواستم سوار بشم که فریبرز,گفت بشین عقب
خودش,نشست جلو
محمد مونده بود اما سوار شد ماشین و روشن کرد
گفت کجا بریم
فریبرز گفت بریم جلوتر یه پارک. قبرستون یه جا بریم حرف دارم
سیگارش روشن کرد اولین باری بود که سیگار دستش میدیم

#قسمت_۴۴
یه چند دقیقه گذشته بود
محمد معلوم نبود کجا میره
فریبرز به سیگارش محکم پوک میزد
یهو داد زد معلوم دارید چه گ…. میخورید
محمد گفت داداش ارومتر
فریبرز گفت خفه شو
ر….. وسط زندگیم میگی اروم باش
ساغر بگو جریان چیه
وقتی برگشت دیدم چشاش بیش از حد بیرون
قرمز قرمز
دهنم باز کردم صدا نداشتم
محمد اومد کمکم گفت تو رفتی از زندگیش منم خواستگاری کردم قبول کرد
یهو فریبرز داد زد گ….خورده غلط کرده
محمد گفت ببین به خاطر رفاقت بیست سالمون هیچی نمیگم بسه
فریبرز باز برگشت منو نگاه کرد
پوز خند زد گفت ریختشو
مریم مقدس شده
سیگارشو از پنجره پرت کرد بیرون گفت محمد وایستا
ساغر بیا کارت دارم
محمد گفت صبر کن کجا
فریبرز گفت خفه .هنوز عقدش نکردی
یاد مدرسم افتادم. اون موقع که مدیر مدرسه منو به خاطر شکستن شیشه صدام کرد
سرم پایین بود
میدونستم هیچ جوابی ندارم
این یک ماه صد تا جواب تو ذهنم داشتم اما حالا دنبال راه درو بودم
رفتیم تو کوچه
محمد دنبال جا پارک بود
نشستیم جلو در یه خونه
نگام کردی گفتی ساقی بگو دروغ
باشه غلط کردم
من اشتباه کردم تاوان هم دادم
ساقی چته
گفتم فریبرز تموم شده همه چیز واقعی هست
از جام بلند شدم گفتم
فریبرز من دل بستم
به خاطر من برو
به خاطر محمد
محمد سر کوچه وایساده بود رفتم سمتش

#قسمت_۴۵
داشتم میرفتم سمت محمد که دستمو گرفتی
محمد مثل بز نگاه میکرد
گفتی صبر کن ساغی
میخوای بری برو
فقط جان من
تورو به ۷سال عشقمون با محمد نباش
این تورو میکنه تو قفس
این میره پی کیف و حالش تو میمونی تو خونه
من ۲۰ سال اینو میشناسم
نکن ساغی
من میرم
قشنگ ر…بهم افرین
درسم دادی ساغی
به گ… خوردنم انداختی فقط اینکارو نکن تو عشق من هستی و میمونی.هیچ ادمی عشق اول. بوسه اول.لمس دستای اول فراموش نمیکنه
برو مراقب خودت باش
دیگه خداحافظ
شروع کردم حرکت به سمت محمد
انگار هر قدمی که بر میداشتم باز سر جای اولم بودم.این کوچه چقدر طولانیه
رسیدم به محمد در ماشین باز کردم خودمو پرت کردم رو صندلی
بوی عطرش با بوی سیگارش قاطی بود
همیشه از بوی سیگار بدم میومد اما این بو خوب بود
از تو سینه از تو دهن فریبرز اومده بود, بیرون
#ادامه_دارد

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=436

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.