سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

داستان واقعی ,رمان سارا , رمان آنلاین,کانال رمان داستان های نازخاتون
0

رمان آنلاین سارا براساس داستان واقعی قسمت ۱ تا ۵

رمان آنلاین سارا براساس داستان واقعی قسمت ۱ تا ۵

رمان براساس سرگذشت واقعی
اسم رمان : سارا

نویسنده : ساغر

منبع : کانال تلگرام داستان های نازخاتون

#قسمت_اول
سال هشتاد و دو …..
هیجده سالم بود که دانشگاه قبول شدم
درس زیاد نخونده بودم
اما از اینکه دانشگاه قبول شدم خیلی خوشحال بودم
بابام وضع مالی خوبی داشت اما کمی خسیس بود
برای همین وقتی میخواست شهریه دانشگاهمو بده، منو دق مرگ کرد.
تا روز ثبت نام یه روز میگفت پول میدم یه روز میگفت نمیدم
بلاخره ثبت نام کردم و رفتم دانشگاه.
همون ترم اول فهمیدم که اشتباه کردم نه رشتمو دوست داشتم و نه شهری که قبول شده بودم و
غرغرهای بابام هم کلا اعصابمو بهم ریخته بود
مجبور شدم انصراف بدم.
بعد انصرافم
نشستم تو  خونه  روزهام به بطالت میگذشت.
صبحها به زور بیدار میشدم و کل فعالیتم شده بود با مامانم حرف زدن و با دوستام بیرون رفتن
دیگه دلم نمیخواست کنکور شرکت کنم چون مطمئن بودم سراسری قبول نمیشم و واسه شهریه دانشگاه آزاد هم مدام باید با بابام دعوا میکردم.
باز جای شکرش باقی بود که بابام از طرف شرکتشون ماموریت های خارج از کشور میرفت و کمتر رو اعصاب من و مامانم بود.

#قسمت_دوم
برای اینکه بیشتر از این بی انگیزه نشم مامان مجبورم کرد برم دنبال کار پیدا کردن. یکی دو جایی رفتم و دو ماه نشده می اومدم بیرون.
تا یک روز یکی از دوستان بهم گفت انتشارات ما دنبال نیرو میگرده بیا مصاحبه… خب من تخصص خاصی نداشتم همش ۱۹سالم بود و تازه قرار بود تجربه کسب کنم اما چون آدم سرزنده و حاضرجواب و مثبتی بودم رفتم  و باهام مصاحبه کردن و قبول شدم
قرار شد ۳ماه آزمایشی کار کنم
محیط کارمو خیلی دوست داشتم همه جوان بودن و پرشور .خیلی خوشحال بودم که مستقل شدم و دیگه نیازی به بابام ندارم و احساس میکردم چقدر با گرفتن حقوق اولم بزرگ شدم .
روزی که اولین حقوقمو گرفتم برای خودم مانتو شلوار و شال نو خریدم هر ماه هم پس انداز خوبی داشتم و هم به خودم میرسیدم تازه می فهمیدم چرا همه میگن خانمها باید مستقل باشن و دستشون تو جیب خودشون باشه.
ماه اول همش در حال یادگیری و درس پس دادن بودم و معمولا ۱۲ساعت در روز کار میکردم بیشتر همکارام همسن خودم بودن و شاید یکی دو سال بزرگتر از من. تا اینکه  از بین همکارها  با یک پسری به اسم شروین آشنا شدم

#قسمت_سوم
بعد یکی دو هفته شده بودیم دو تا دوست خیلی صمیمی.
اولین بار سر صحبت رو خودش باز کرد با گفتن این جمله…
_ تو چقدر شبیه دختر دایی من هستی که خیلی ساله ندیدمش
نگاش کردم معلوم بود دروغ میگه و دنبال بهونس برای حرف زدن
با اینکه میدونستم خالی بسته  بهش لبخند زدم
روزها گذشت  و کم کم تو درد و دلاش فهمیدم پدر نداره خیلی بهم نزدیک شده بودیم همیشه دلسوزی باعث میشد بیش از حد به کسی جذب بشم روابطمون خیلی خوب بود با هم ناهار میخوردیم و از مسائل خصوصیمون صحبت میکردیم .
بعد ساعت کاری بعضی روزها رو تا یک مسیری پیاده روی می کردیم .
واقعا همدیگه رو مثل  خواهر و برادر دوست داشتیم.
بعد از دو ماه به خاطر حساسیت کاری که انجام میدادم از وسط سالن شرکت جابجام کردن و بهم یک اتاق دنج و کوچیک دادن که بتونم با تمرکز بیشتری کار کنم و همزمان شروین هم ترفیع گرفت و از منفی یک به طبقه ما منتقل شد و اتاق جدید کارش دقیقا پشت اتاق من بود.
که با یک پارتیشن از هم جدا شده بود و تمام مکالمات اتاق بغلی رو واضح میشنیدم یک روز صدای یه غریبه از اتاقش میومد که بعدا فهمیدم یکی از دوستای شروین بوده که اومده بود دیدنش، دوست شروین با لپ تابش داشت آهنگ خوشگل عاشق فریدون رو گوش میکرد من داشتم لای ورقها دنبال یه برگه مهم میگشتم و تو دلم میگفتم از این آهنگ مزخرفتر نبود؟؟! هنوزم از این آهنگ متنفرم …. شروین  اومد سمتم و گفت
_داری میری اونور این برگه رو بده اتاق بغلی. هنوز سرمو بلند نکرده بودم که یه پسره نه چندان جذاب و حتی میتونم بگم زشت با قد متوسط و ابروهای سیاه پرپشت و چشمای ریز و یک پوزخند نه چندان دلچسب اومد تو اتاق…

#قسمت_چهارم
فکر کنم این برگه مال شماست!
سرمو گرفتم بالا
از حالت نگاهش و لبخندش چندشم شد
_.بله .ممنون
کاغذ رو از دستش گرفتم دوباره سرمو انداختم پایین و خودمو مشغول کارم کردم  من  ادمی هستم که همیشه در نگاه اول، حسم هر چی راجع به کسی بگه هر چقدرم که خودم رو به خوشبینی و مثبت اندیشی وادار کنم آخرش همونی میشه که از اول حس کرده بودم.
زیر چشمی نگاه کردم  دیدم که هنوز وایستاده و داره نگام میکنه
یکم جدی تر  گفتم
_ببخشید موردی مونده که نگفتی؟
سعی میکرد تو چشمام نگاه کنه .نمیدونم میخواست با نگاهش چی حالیم کنه اما اعصاب منو داشت خورد میکرد
_ شما اینجا کار میکنی؟
هم خندم گرفت هم تعجب کردم از سوالش.. پسره ی ابله ،
_خب اینجا کار میکنم دیگه… _ منم همکار شما هستم منتها تو شعبه یزد کار میکنم،
نگاش کردم به حالتی که بفهمه به من مربوط نیست تو دلم  هم گفتم خب که چی؟
اما یهو  گفتم
–ااا چه جالب به سلامتی.
باز سرمو انداختم پایین .دعا دعا میکردم بره .
تکیه داد به در سرش پایین بود.با من من گفت
_ ببخشید آی دی یاهوتونو میدین؟ که اگر کاری بود رو یاهو هماهنگ کنم؟ (آخه کل پرسنل شرکت رو yahoo با هم در ارتباط بودن)
فقط میخواستم بره.
سریع  آیدی رو نوشتم دادم دستش .
نگاه به کاغذ کرد دید بازم به کارم مشغولم فهمید دیگه  حرفی نمونده خدافظی کرد و رفت
نفسمو دادم بیرون و  رو صندلیم ولووو شدم.خدارو شکر کردم که رفته وگرنه حتما عکس العمل بدی نشون میدادم.
به کارم مشغول شدم و صدای اون دوتا همچنان از تو اتاق میومد

#قسمت_پنجم
سه شنبه  بود ساعت هفت عصر  بود
و تقریبا کسی تو شرکت نمونده بود و من همچنان داشتم کارامو انجام میدادم که رو یاهو یکی اددم کرد به اسم علی ….
خسته تر از اونی بودم که اکسپت کنم سیستمو بستم و راه افتادم سمت خونه.
چهار شنبه صبح سیستم رو که روشن کردم درخواست رو اکسپت کردم
حدس میزدم خود پرروش باشه .
یک سری سوالای بی ربط کاری پرسیده که من همه رو با بله و نه جواب دادم طوری جواب میدادم که بفهمه حوصلشو ندارم
_ و سوال اخر اسم خودتون رو گذاشتین رو آیدی یاهو؟ از فضولیاش خوشم نمیومد خیلی بد جوابشو دادم قشنگ از پشت سیستم حس کردم معذب شده ولی بحث رو عوض کرد و نوشت
_من  و شروین تصمیم داریم پنج شنبه بریم سینما گفتم اگر شما هم دوست دارید بیاید ما ساعت دو سر شانزده آذر قرار داریم…. پیش خودم گفتم خب چرا شروین بهم نگفت ؟
اون روز شروین کل ساعت کاری تو چاپخونه و لیتوگرافی درگیر بود حتی واسه ناهار هم نیومد شرکت تا آخر وقت هم ندیدمش سرم به شدت شلوغ بود حتی فرصت آب خوردن نداشتم به کل یادم رفته بود که برنامه  پنج شنبه رو و  از خودش نپرسیدم.  پنج شنبه شد شروین اون روز هم نیومد شرکت ساعت ده  باز رو یاهو مسیج اومد….
_ خانم بداخلاق قرار امروز یادتون نره شروین کارش زیاده گفت که از طرفش بهتون خبر بدم در ضمن دسترسی به نت هم  نداره …. اون روزا موبایل رسم نبود پیش خودم گفتم مهم نیست میرم سر شانزده آذر میبینمش سر ساعت دو رسیدم به بلوار کشاورز دیدم خودش وایستاده بدون شروین!!! قبل از اینکه سلام کنم گفتم
_پس شروین کو؟ گفتم که سرش شلوغه امروزم درگیر چاپخونس گفته خودشو به ما میرسونه، میاد… بریم تا دیر نشده

#ادامہ_دارد

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=230
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.