سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

داستان واقعی ,رمان سارا , رمان آنلاین,کانال رمان داستان های نازخاتون
0

رمان آنلاین سارا براساس داستان واقعی قسمت ۲۶ تا ۳۰

رمان آنلاین سارا براساس داستان واقعی قسمت ۲۶ تا ۳۰

رمان براساس سرگذشت واقعی
اسم رمان : سارا

نویسنده : ساغر

منبع : کانال تلگرام داستان های نازخاتون
#قسمت_بیست_و_شش
اوایل شهریور اومد تهران با دوستاش بیرون رفتیم.
بهرام هم بود .
داشتیم برمیگشتیم سمت خونه که علی گفت؛
_ خب عزیزم تو برو خونه من و بهرام میریم جایی کار داریم
مردد نگاش کردم حس میکردم داره دروغ میگه
_ چیکار؟ – میخوایم برای پریسا کادو بخریم تولدشه.
بی رودروایسی جلو بهرام گفتم
_دوست دختر یکی دیگس تو واسش کادو بخری؟
بهرام هیچی نگفت سرش پایین بود
با خنده گفتم
_ علی آقا تو کسی هستی که حتی اجازه نمیدی من با دوستام یه پارک خشک و خالی برم فقط یک شب شک کردی با کسی دیگه صحبت میکنم آبرو برام نذاشتی اون وقت واسه دوست دختر دوستت خودشیرینی میکنی؟ عصبانی شد
_چی میگی دیوونه شدی؟
بلندتر از خودش گفتم
_دیوونه تویی و هفت جد و آبادت در ماشینو کوبیدم و پیاده شدم
شبش پشت سر هم زنگ میزد ، تکس میداد
_ عزیزم سارا ی من به خدا اشتباه میکنی اصلا مامانم داره پس فردا با ما میاد یزد. بیا من و تو و مامانم با هم بریم .بیا که مطمئن شی چیزی نیست.
نه گفتم میام نه گفتم نمیام.
داشتم پیش خودم حساب میکردم ارزش رفتن رو داره اصلا؟
.
.
پس فردا شد هیچکس به من خبر نداد که بیا بریم یزد
علی و مامانش تنهایی رفتن من یک هفته جوابشو ندادم… اومد تهران اومد دم خونمون.
پیام داد
_جوابمو میدی یا زنگ خونتونو بزنم؟
جواب دادم.
– چی میخوای از جونم؟ تو منو میخای چیکار؟ دست از سرم بردار…
-ترو خدا قهر نکن به خدا یهویی شد مامانم به یک سری دلایل موافق نبود تو بیای باهامون.
گفتم خیلی خب فردا صبح بیا بریم جایی صحبت کنیم.

#قسمت_بیست_و_هفت
فرداش تا رسید پیشم
گوشی رو از دستش قاپیدم
خیلی سعی کرد مانع بشه
اما طوری نگاش کردم که حساب کار دستش اومد و رفت عقب ایستاد
کلی عکس دو نفری داشتن علی و پریسا و کلی عکس سه نفری پریسا، علی و مامانش مطمئن شدم.
مامانشم دستش با علی تو یه کاسس
هر چی میگفتم دلیل این عکس های صمیمی چیه جواب درستی نمی گرفتم ولی چون دوستش داشتم نمیخواستم قبول کنم که داره بهم خیانت میشه
مثل بچه ی بودم که دلش نمیخواست اسباب بازیشو با کسی دیگه شریک بشه .
دلیل خیلی از رفتاراشونو نمیفهمیدم رفتار علی و مامانش
مامانش  هفتگی رنگ عوض میکرد
هفته بعدش مامانش زنگ زد که بیا بریم مبل به سلیقه تو بخریم من میخوام پدر مادرتو دعوت کنم و کم کم روابطتون رو رسمی کنیم.
واسه خودمم جالب بود که اصلا خوشحال نشدم اما باهاشون رفتم خرید.
بگذریم از اینکه تو مبل فروشی چقدر عشوه و ادا برای فروشنده درآورد که من پیش خودم گفتم پسره ی خر جای اینکه واسه من بیخود و بی جهت قفس بسازی یه نگاهی به مامانت بنداز شاید بفهمی رفتار من خیلی هم موجه و سنگینه.
یک ماهی گذشت و مامانش هر از چند گاهی میگفت  _باید پدر و مادرتو دعوت کنم و من نه تایید میکردم و نه تکذیب اصلا روم نمیشد بعد از قضیه شمال مامانم رو باهاشون دوباره روبرو کنم .
یک روز غروب که خونشون بودیم طبق معمول قهوه خوردیم و داشت فال قهوه ی منو میگرفت تو نعلبکی من با تفاله ها شمایل یه عروس درست شده بود
گفت
_وای چه قشنگ به زودی ازدواج میکنی… من لبخند تلخی زدم
علی گفت آخ جون عروسیه ما؟
مامانش چشم غره رفت و علی لال  شد .
مدام تاکید میکرد که تو فالت اسم حمید رو میبینم … من هیچوقت به فال اعتقاد نداشتم فقط به چشم تفریح بهش نگاه میکردم موضوع ازدواج رو هم به شوخی و خنده گرفتم و تمومش کردم رفت.

#قسمت_بیست_و_هشت
مهر ماه شده بود بابام دو هفته ای بودکه اومده بود مرخصی
ظاهراً مامانم داستان رو به صورت دست و پا شکسته برای بابام تعریف کرده بود  مامانم و بابام به شدت مخالف علی و خانوادش بودن با وجود اینکه میدونستم علی تو یزد یه دوست دختر دیگه داره ولی واقعا نفسم به نفسش بند بود چند بار تا پای بهم زدن رفته بودیم و هر دو به حال مرگ افتاده بودیم… البته شایدم فقط من اینطور بودم و از روی سادگی فکر میکردم اونم خیلی زجر میکشه… مامان و بابام خواستگار راه میدادن خونه من دادو بیداد راه میانداختم که من فقط ۲۱ سالمه نمیخوام ازدواج کنم… بابام رک تو روم وایستاد و گفت
_ پس دوست پسر داشتی که چه غلطی بکنی ؟ آخرش باید ازدواج کنی دیگه… من که نمیتونم بزارم هر سال با یه پسر باشی من آبرو دارم …. پوزخند زدم… تو مغزم زمزمه کردم …. تو آبرو داری؟ پس چرا وقتی خرج دانشگاه من رو ندادی آبرو برات مهم نبود؟
وقتی از ۱۹سالگی رو پای خودم وایستادم برات مهم نبود که دختره ۱۲ساعت در روز کار میکنه؟
پس چرا وقتی خرجیه مامان و ما رو درست نمیدی آبرو برات مهم نیست؟
فریاد زد
_یا اون دوست پسره بی خاصیتت میاد خواستگاریت یا هر کسی که ما بگیم میگی چشم… لال شده بودم
هیچوقت دوست نداشتم روی بابام تو روم باز بشه اونم به خاطر علی که هیچ اعتباری به کارا و تصمیماش نبود.
.
به علی زنگ زدم جریان رو گفتم
یکم فکر کرد و با من من گفت
_ مامانم نمیزاره ازدواج کنیم… بعداظهرش مامانش و علی و دوست علی اومدن دنبالم
به اصرار باهاشون رفتم بیرون  برام عجیب بود علی پشت فرمون بود و دوستش هم جلو نشسته بود … مامان علی خودشو چسبونده بود به من و داشت تو گوشم زمزمه میکرد که بببین من از اولم موافق بودم شما با هم ازدواج کنید اما اگر این ازدواج سر نمیگیره از چشم من نبین خود علی هست که نمیخواد مسئولیت قبول کنه… تمام مدت که تو ماشین بودیم روم به پنجره و بیرون بود و فقط گوش میدادم …

#قسمت_بیست_و_نه
فرداش رفتم شرکت به بهانه موضوع کاری از منشی وقت گرفت
م با داییش (مدیرعاملمون) صحبت کردم داییش متاسف بود
زنگ زد به خواهرش زد رو آیفون….
– آخه خواهر من چرا با زندگی این دوتا بازی میکنی؟ چرا کمکشون نمیکنی که با هم ازدواج کنن؟؟ – من کاری به کارشون ندارم علی خودش میگه الان آمادگیشو نداره و نمیخواد ازدواج کنه…. حالم بد بود
تمام بدنم میلرزید
از اتاق مدیرعامل اومدم بیرون
دیگه حاضر نبودم خودم رو سبک کنم  خواستگاری دقیقا افتاد روز تولدم
صبحش برای آخرین بار رفتم علی رو ببینم انگار میخواستم آخرین شانسمم امتحان کنم
وقتی همدیگرو دیدیم فقط همو بغل کردیم و گریه کردیم
بعد علی بهم یه جعبه مربعی بزرگ داد توش یک گردن بند سنگین دو رو بود اون تلخ ترین کادو زندگیم بود…. من طلا میخواستم چیکار؟ من خودشو میخواستم…. انگار مزد دوستیمون رو بهم داد که وجدانش راحت باشه… خیلی باهم حرف زدیم من تمام سعیمو میکردم که روزنه ی امیدی پیدا کنم و پیشش بمونم اما نمیخواست زیر بار مسئولیتی بره که هیچ کس حاضر نبود تو اون مسئولیت بهش کمکی بکنه یا پشتش باشه!
با گریه ازش جدا شدم
تو کوچه ها الکی قدم میزدم
به ادمها نگاه میکردم
به زن و شوهرها که دست همدیگرو گرفته بودن
به دختر پسرها که عاشقانه کنار هم قدم میزدن
هزار تا ارزو داشتم
هزار تا رویا
هزارتا حرف نگفته تو گلوم بود
اما باید راحت از کنارشون میگذشتم و فراموششون میکردم
دلم میخواست برگردم و اخرین بار نگاهش کنم
اصلا نه برگردم عقب تر
برگردم اون روزها که قرار سینما گذاشت برای بار اول
میگفتم نمیام
مثل الان خوردش میکردم
کاش هیچ وقت جواب ایمیلشو نمیدادم
کاش
کاش
هنوزم وقتی بهش فکر میکنم یا براتون مینویسم بغضم میگیره

#قسمت_سی
شب شد خواستگارا اومدن
من حتی با پسره حرف هم نزدم با همه لج کرده بودم با مامانم با بابام با علی میخواستم داغم به دلش بمونه. خودمو با دستای خودم انداختم تو آتیش
تنها راه فراموش کردنش رو ازدواج میدیدم
هفته بعدش نامزد شده بودیم
اصلا نظر نمیدادم
حتی روز بله برون
همه جمع شده بودن
ساده ترین لباسمو پوشیدم
حرف مهر شد
گفتن نظرت در مورد مهریت چیه
خیلی راحت گفتم
_ من نظری ندارم
پدربزرگم گفت
ط ۷۰۰تا … مامان و بابام از ترس علی به خواستگارم اصلا سخت نگرفتن
میگفت تو پام پلاتینه واسه همین شغل قبلیم که تو شرکت تبلیغاتی تحصیلدار بودم رو مجبور بودم ول کنم الانم بیکارم ماشین خریدم برم تو آژانس… ازم ده سال بزرگتر بود
اینقدر علی به من فشار عصبی وارد کرده که بود من یادم رفته بود ایدآلم حمیدرضا نیست
هیچ از خودم نپرسیدم چرا دارم زنش میشم
حتی دقت نکرده بودم که خوش قیافه و خوشتیپه ولی هر کی میدیدش
میگفت وای ماشالا چه نامزد خوشتیپی داری
من از حمیدرضا واسه خودم یه مرهم ساخته بودم که جدا شم از علی واقعا درک میکردم زجر عاشقی یعنی چی؟
گریه میکردم از شماره های غریبه زنگ میزدم صداشو میشنیدم
حالم هیچ خوب نبود
همه چیزو به حمیدرضا گفتم
بغلم کرد گفت اشکالی نداره به مرور زمان فراموشش میکنی
عجیب بود برام که چطور کنار اومده
اما چون خودش هم یک نامزدی بهم خورده داشت بیشتر درکم میکرد
اصلا حال خودم رو نمیفهمیدم بین زمین و هوا بودم انگار یک دست نامرئی فقط هولم میداد رو به جلو
علی برام ایمیل میفرستاد فایل صوتی میفرستاد که بی معرفت از وقتی رفتی خواب و خوراک ندارم… من اشک میریختم و تو دلم میگفتم به جهنم که نداری مگه من دارم؟…. هر از چندگاهی تکست میداد و من دیگه اشک نمیریختم من فقط نگاه میکردم مثه یخ مثه سنگ… یادم میفتاد که من رو به خاطر یه دختر دیگه دست به سر کرده ازش متنفر میشدم
فقط همون اوایل یک بار جرات کردم بهش زنگ زدم گریه کردم که چرا با من اینکارو کردی؟
چرا نفر سوم رو وارد عشقمون کردی ؟
مگه ما راحت به اینجا رسیده بودیم؟. فقط سکوت کرد و آخرش گفت
_ آخه به جز اون تو رو هم دوست داشتم… آتیش گرفتم… من رو هم دوست داشتی؟
من مثه نفر اضافه ی سوم بودم تو اون رابطه همون بهتر که ازدواج کردم … هر شب اینو با خودم تکرار میکردم. چند ماه بعد از همکارای قدیمی شنیدم که با یکی به اسم پریسا نامزد کرده. فقط لبخند تلخی زدم …..

#ادامہ_دارد

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=240
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.