سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

تاتباهی داستان آنلاین پریناربشیری سرگذشت واقعی
0

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۴۱تا۶۰

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۴۱تا۶۰

رمان:تاتباهی

نویسنده:پریناز بشیری

#تاتباهی #قسمت۴۱ ساکش از دستش افتادو جیغ خفیفی کشیدو دستاشو از هم باز کرد ….داشت با سر میرفت توی جوب آب که سریع با دستم دستمو دراز کردم و مانتوشو از پشت مشت کردم تو دستمو و کشیدمش عقب …
تا ایستاد دستشو گذاشت روی سینشو چشماشو بست …نفسشو با صدا داد بیرون …هنوز وقت نکرده بود منو ببینه از بس هول بود
چشماشو به سرعت باز کردو با غیظ چرخید طرفم
-هوی یارو مگه کوری؟ نمیتونی درست راه بـــ…
با دیدن منی که دست به سیـ ـنه ایستاده بودم و بااخم ریزی خیره بودم بهش حرف تو دهنش ماسید …با دهن باز گفت
-سروان ؟!!!…
انگار انتظار دیدنمو نداشت …با تعجب و دهانی باز خیره بود بهم …
اخممو غلیظ تر کردم …با لحنی تند و جدی گفتم
-همه پیشرفتت توی این پنج_ شیش روزهمین بود ؟…که با یه پشت پا پخش زمین شی؟؟
سریع خودشو جمع و جور کردو موهاشو داد تو …با اخمایی درهم ولب و دهنی آویزون گفت
-خب من هنوز یه هفتم نیست دارم دفاع شخصی کار میکنم …تازشم
خیره شد به چشمام حالا که عینک آفتابی چشماموقاب گرفته بود راحت خیره شده بود بهشون حرفشو ادامه داد
-تازشم حرکت شما غافلگیرانه بود
با تمسخر پوزخندی زدم
-هه ببخشید دیگه …یادم باشه بگم کسی قبل حمله به تو پنج دیقه قبلش اطلاع بده تا کمی گرم کنی
لبـ ـاش آویزونتر شدو ابروهاش بیشتر گره خورد و سرشو انداخت پایین که باز موهاش ریختن جلو صورتش …اینبار حرکتی برای زدنشون زیر شالش انجام نداد
سریع و پشت سرهم باصدای ریزی که پر بود از حرص زمزمه کرد
-یکی نیست به تو چه آخه …
فکر کردنشنیدم ولی نمیدونست گوش پلیسا تیز تر از این حرفاس…
چپ چپ نگاش کردم ولی چیزی نگفتم …
-دنبالم بیا میرسونمت
اینو گفتم و راه افتادم که برم سمت ماشین خودم …سریع سرشو آورد بالا
-وای نه نه!مرسی زحمت نمیدم خودم میرم
با لحنی خونسرد و سرد گفتم
-نگفتم نمیتونی بری گفتم میرسونمت باید راجب مهمونی فردا باهات صحبت میکردم الانم وقت مناسبیه
دستمو انداختم و در ماشین و باز کردم تا خواستم بشینم دیدم هنوز سر جاش ایستاده بااخم گفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۷]
#تاتباهی #قسمت۴۱ -میخوای همونجا وایستی؟
نگاهی گذرا به صورتم کرد و قدم اول و برداشت …درو باز کرد نشستم تو ماشین و درو بستم اونم در طرف خودشو بست
ماشین و روشن کردم
-خونمون نصف راهه ها
حرفی نزدم …با تردید گفت
-راهتون دور نشه جناب سروان
نفسمو که حبس سیـ ـنم بود و دادم بیرون و سوالشو بی جواب گذاشتم
-لاله تماس نگرفت ؟؟
وقتی دید جوابشو ندادم اخم کرد و صاف نشست
-گفت فردا یه ربع به هشت مونده میاد دنبالم …
سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و با لحنی جدی تر از قبل گفتم
-فردا که میری اونجا خیلی عادی برخورد میکنی انگار که واقعا برای یه مهمونی ساده اومدی …هرکدوم از ماها رو که دیدی خیلی ریلکس برخورد میکنی انگار نه انگار که مارو میشناسی
مثله من حرفی نزدو فقط سرشو تکون داد…نگامو از جلو گرفتم و با چشمایی ریز شده نگاش کردم ..حس کردم داره مقابله به مثل میکنه …
چیزی نگفتم و به جاش نگامو دوختم به خیابون که حسابی شلوغ شده بود
پیچیدم تو خیابون اصلی که خونه اونام همونجا بود …زیاد به مسیرا وارد نبودم ولی خوب این منطقه رو میشناختم
-اینجاست رد شدین
پامو گذاشتم روی ترمز و سوالی نگاش کردم …بی اینکه نگاهی به من بندازه کمـ ـربندشو باز کرد
-ممنون مرسی زحمت کشیدین
این گفت و درو باز کرد …پیاده شدو بعدازبستن در سرشوخم کردو از پنجره طرف خودش گفت
-بازم ممنون و خدافظ
اینو گفت و راه افتاد سمت خونشون …آینه جلورو تنظیم کردم … خیره شدم به رفتنش
رفت سمت یه در آهنی خیلی بزرگ سفیدو نارنجی و زنگ و فشار داد ….درباز شدو دستشو گذاشت روی دستگیره تا بازش کنه …نگاه کوتاهی به ماشین که هنوز حرکت نکرده بودم کردو وارد خونه شد
سرمو کمی کج کردم و به خونشون نگاه کردم …یه خونه سه طبقه با نمای سنگی و شیک …
نگامو از خونشون گرفتم و ماشین و روشن کردم و راه افتادم …ترافیک بود
چشمم خورد به کنار پیاده رو …دختر پسر جوونی خیلی شیک کنار هم داشتن قدم میزدن و از برفی که دیشب باریده بودو الانم دوباره داشت شروع میشد که بباره لذت میبردن و میخندیدن … عکس دونفره توی این هوای دونفره میگرفتن ….فقط سه قدم اونور تر یه پیرمرد بساط پهن کرده بودو دستمال کاغذی میفروخت…با برفی که داشت شروع میشد به تکاپو افتاده بودو داشت تند تند وسایلشو جمع و جور میکرد
پوزخندی به این صحنه زدم …چقد آدما شبیه هم بودن و زندگیا همه مثله هم …
این روزا بعضیا میدوئن تا غذاشونو هضم کنن و بعضیام میدوئن تا گرسنه نمونن
راه باز شد …نگامو از اونا گرفتم و پامو گذاشتم روی گاز و راه افتادم سمت خونم…
درو بستم و کلیدو مبایلموپرت کردم رو اپن …شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم و همزمان وارد آشپزخونه شدم …
لیوانی برداشتم و پر کردم از آب یخ ….لیوان و آوردم بالا و یه نفس سر کشیدم ….چند قطره از کنار لـ ـبم سر خوردو ریخت رو سیـ ـنم و خنکیش حالم و خوب کرد…لیوان و گذاشتم روی میزو راه افتادم سمت حموم …
آب یخ ریخت روی سرمو شامپویی که به موهام زده بودم سر خورد رو صورت و شونه های پهنم …دستمو بردم سمت صورتمو موهامو عقب زدم …کف از پشت تیره کمـ ـرم ریخت پایین و آب سردو پشت بندش تند میریخت رو سرو بدنم …حس خوبی داشتم …یه چیزی مثله خلا؟…دوست داشتم فعلا اینجا باشم …اینجا که بودم آروم بودم انگار
یکم شیرو چرخوندم و آب گرم تر شد حس رخوت خاصی بهم دست داد …انگار بعد مدتها اولین بار خواب به چشمم اومده بود ….از حموم اومدم بیرون رفتم سمت تخـ ـتم …حس اینکه لباس بپوشمو نداشتم …با همون حوله خودمو پرت کردم روی تخـ ـت و گوشی و گذاشتم کنار سرم …به دیقه هم نکشید خواب اومد به چشمم و چیزی نفهمیدم …
***
کمـ ـر بندمو سفت کردم و آخرین نگاهمو به خودم انداختم …
یه جین مشکی با یه پیراهن تنگ مشکی که دوتا دکمه بالایشو باز گذاشته بودم ..
موهامو جلوشو داده بودم بالا …نگام مثله همیشه خشن بودو جدی …
سویچ ماشین جدیدی که تحویل گرفته بودم و از روی میز برداشتم و کت اسپورت سفیدم از رو تخـ ـت برداشتم… از اتاق زدم بیرون …باید سریع تر راه می افتادم …
گوشیم تو دستم لرزید …نگاش کردم …مهیار بود …تماس و وصل کردم
-الو ..
-آماده ای؟
در آسانسورو بستم و دکمه پارکینگ و زدم ….
-آره دارم راه می افتم بچه ها رفتن ؟؟
-آره اونام راه افتادن مهسیمام با اون دختره رفت
-اوکیه پس ..
در ماشین و باز کردم و نشستم تو
-فرزام حواستو جمع کن خرابکاری نکنن من
دو تا از بچه هارم بیرون گذاشتم تا اگه موردی دیدن سریع خبرت کنن
-باشه مواظبم
-کاری پیش اومد سریع خبرم کنین
-باش
اینو گفتم وهردو بی حرف گوشی و قطع کردیم…ماشین و از پارکینگ در آوردم و راه افتادم سمت آدرس…پیدا کردن این پسره کارآسونی نبود …کمک خواستن از بهزار کار عاقلانه ای نبود نباید میذاشتیم کسی چیزی بفهمه …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۸]
#تاتباهی #قسمت۴۲ بعد حدودا بیست دیقه رسیدم به محل مهمونی …ساختمون بلندی بودو و داخل کوچه پر شده بود از ماشین های رنگ و وارنگ ….
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم …مهمونی طبقه پنجم همون ساختمون بود …رفتم سمت آسانسور تا در باز شد رفتم تو همزمان دوتا دخترم با من وارد آسانسور شدن …
بی توجه بهشون چشمم به شماره های طبقه ها بود …سنگینی نگاشو و پچ پچ و اشاره های زیر چشمیشونو دیدم …معلوم بود از اون دسته دخترای آویزونن جفتشون …در آسانسور باز شد بی توجه بهشون از در زدم بیرون و اونام پشت سرم اومدن بیرون …زمزمشونو شنیدم صداشون قابل شنیدن بود
-یکم رسم آداب معاشرت بلد بودنم بد نیست…ما که شنیدیم همه جا میگن خانوما مقدمم
دوستش ریزخندید-والا نمیدونن وقتی دوتا خانوم خوشگل و خوشتیپ میبینن باید جنتلمن باشن
از سرو صدایی که میومد راحت میشد فهمید مهمونی تو کدوم واحده …معلوم بود اینام میخوان به همون مهمونی برن …خونسرد چرخیدم سمتشونو با نگاهی دقیق سرتا پاشونو نگاه کردم …زل زدم تو صورتشونو نیشخندی زدم …رو به همون دختری که این حرف و زده بود گفتم
-حرف شما متین ولی من خانــــومی ندیدم اینجا
سریع گارد گرفت
-پس بهتره بری پیش یه چشم پزشک
لبخند پر تمسخری زدم
-بهتره شمام برین پیش یه جراح پلاستیک تا یه فکری به حالتون بکنه شاید اونموقع کسی رغبت کنه تو صورتتون نگاه کنه …
در باز شد …منتظر نشدم تا حرفای مزخرفشونو گوش کنم سریع وارد خونه شدم …
چه خبر بود …همه چی در هم بود دخترا و پسرا با تیپ های جورواجور همه جا رو پر کرده بودن …
همه جور تیپی و میشد بینشون پیدا کرد نگامو چرخوندم …اولین چهره آشنایی که دیدم مهسیما بود …تو یکی از خلوت ترین و دور از چشم ترین نقاط نشسته بودو خیره بود زمین ….
یه ساپورت مشکی با یه پیراهن تنگ ولی کاملا پوشیده مشکی پوشیده بودو موهاشو که کلا لخـ ـت و صاف بود یه وری ریخته بود رو صورتش و آزادانه گذاشته بود دورش پراگنده باشن …
رفتم سمت بار کوچیکی که توی گوشه خونه بود ….یه گیلاس برداشتم و چشممو چرخوندم دور تا دور سالن …یه چشمم به مهسیما بودو یکی دیگم داشت دور سالن میچرخید میدونستم به غیر من یه پلیس زنم گذاشتن که حواسش به مهسیما باشه ولی بازم چون من پیشنهاد داده بودم اونو طعمه بکنن باید خودمم مواظبش باشم …
یه دختر رفت سمتش ….نگام دنبالش چرخید فک کنم این دختره لاله باشه ..باید زودتر خودمو بهش نشون میدادم …صاف ایستادمو کتمو مرتب کردم…راه افتادم سمتشون …
نگام به مهسیما بود که داشت با خنده به حرفای دختره گوش میداد …انگار سنگینی نگامو حس کرد که سرشو چرخوند سمتم
نگاه قهوه ایش گره خورد تو نگاهم …خونسرد و بی هیچ حسی نگاش کردم …رسیدم به یک قدیمیشون ….دوستشم متوجه حضور من شد
با لبخند مردونه ای نگاشون کردم
-سلام خانوما
دوستش زودتر جواب داد
-سلام خانوما من سامانم …سامان ملکی
هر دو بی حرف خیره شدن بهم با لبخند جذابی گفتم
-افتخار آشنایی میدین؟؟
مهسیما اخماشو کشید تو هم ولی دوستش لبخند عریضی زد دستشو دراز کرد سمتم
-سلام من لاله هستم
نگاه منتظرمو دوختم به مهسیما …با اخمایی که چهرشو جدی تر از همیشه نشون میداد گفت
-مهسیما
اینو گفت و روشو برگردوند …
-خوشبختم خانوما
لاله با لبخند و مهسیما زیر لب یه “منم همینطور” گفتن
نگامو دور تا دور سالن چرخوندم و گیلاسمو توی دستم چرخوندم
-راستش من امشب اینجا تنهام …(نگاهمو مـ ـستقیم دوختم به صورتشون )میتونم امید وار باشم اجازه بدین که امشب همراهیتون کنم ؟؟
مهسیما با لحن تندی گفت
-خیر
یه تای ابرومو دادم بالا که حرفشو ادا مه داد
-امشب خیلیا اینجا تنهان فک کنم بهتره وقتتوبا اونا بگذرونی
با خونسردی گفتم
-حضورمن کنارتون ناراحتت میکنه ؟؟
قبل از اینکه جوابمو بده لاله با آرنجش ضربه ای نا محسوس به بازوش زد و با اخمایی مصنوعی گفت
-اِ مهسیما …خب یه شبه دیگه اینم میگذره میره ..اومدیم امشب خوش بگذرونیم نه اینکه بشینیم یه گوشه به قرو فر ملت نگاه کنیم
مهسیما بی اینکه منو نگاه کنه گفت
-تنهایی نمیشه خوش گذروند ؟….
لاله با تمسخر گفت
-به نظرت میشه؟؟!!
شونه ای بالا انداخت
-منکه چند ساله تنهایی دارم خوش میگذرونم
اینبار من پریدم وسط بحثشون
-پس توصیه میکنم یه فرصت به خودم و خودت بدی و از این تنهایی در بیای
نگاشو چرخوند سمتم
-من از شرایط الانم راضیم (پوزخندی پر از تمسخر زد)مرسی از نیت خیر خواهانتون
با نگاهی خندون خیره شدم تو چشماش خوب داشت نقش بازی میکرد خوشم اومده بود
-من آدم خیری نیستم مهسیما جان …اینو یادت باشه هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگره اینو گفتم تا هم امشب خودم تنها نباشم و هم تو از این یکنواختی در بیای و یکم خوش باشی
-معلومه خیلی با تجربه ایدها درست نمیگم ؟!
دستمو فرو کردم تو جیب تنگ شلوارم و شونه ای بالا انداختم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۸]
#تاتباهی #قسمت۴۳ -ربطی به تجربه نداره با یه نگاه سر سری به جمعی که اینجانم میتونی راحت درک کنی چی میگم
لاله مداخله کرد و پرید میون حرفامون
-باشه حالا بعدا تا آخر شب کلی وقت دارین باهم یکی به دو کنین فعلا من میخوام مهسیما رو ببرم به دوستام معرفی کنم
نگاش کردم
-امید وارم توام مثله دوستت از اینکه بخوام همراهتون باشم ناراحت نشی؟
بلند زد زیر خنده و با سر انگشتاش موهای جلوی صورتشو کمی داد عقب
-نه بیا بریم من مثله مهسیما استرلیزه نیستم
لبخندی مصنوعی زدم وپشت سر لاله از بین جمعیت رد شدیم و رفتیم سمت دیگه ی سالن که یک زن و دوتا پسر جوون حدودا ۲۷-۲۸ساله کنارش ایستاده بودن
لاله رفت سمتشون و با لبخند گفت
-بچه ها بفرمایید اینم از مهسیمای گل و گلاب همونیکه براتون تعریفشو کرده بودم
هر سه نگاشون چرخید روی مهسیمازنه دستشو دراز کرد به طرفشو با لبخند گفت
-سلام عزیزم من فرحنازم لاله خیلی ازت تعریف میکرد مشتاق بودم ببینمت …گفته بود خیلی دختر گلی هستی
مهسیما لبخند شیرینی زدو دستو گذاشت توی دست فرحناز
-منم از آشنایتون خوشحالم فرحناز جون ….(نگاهی گذرا به لاله انداخت) لاله هم که ازبس خودش گله همه رو عین خودش میبینه
لاله با ناز صورتشو چرخوند سمت دیگه
-وای نگو الان چشمم میزنن
یکی از پسرا که تیپ نسبتا خوبی داشت و قیافشم بدک نبود با خنده گفت
-خرزهرم یه گله
لاله با قیافه ای مچاله گفت
-من اسمم رومه لاله …اون گلم فقط برازنده خودته
پسره دهن کجی به لاله کرد
-هن سن دین دوزدی اوش گوراخ
(آره تو راس میگی …)
پسره خندید و صورتشو چرخوند سمت مهسیما
-این و ولش بابا من نیمام خوشبختم از آشنایت
پسر کناریم لبخندی به مهسیما زد
-منم امیر علیم
مهسیما لبخندشو بیشتر کرد
-خیلی خیلی خوشبختم …
لاله رو کرد سمت منو و با دست بهم اشاره کرد
-وایشونم آقا سامانه همین چند دیقه پیش ..پیش پاتون باهاش آشنا شدیم
پسرا دستشونو دراز کردن سمتم و دستم و گذاشتم تو دستشونو فشار دادم
-خیلی از آشنایتون خوش بختم
زنی که کنارشون بود با نگاهی سرتا پامو از نظر گذروند
-مام همینطور …تو بچه تبریز نیستی نه؟!!…
همگی منتظر زل زدن بهم …چشمامو ریز کردم چطوری تونست به این سرعت اینو بفهمه …سعی کردم چهره خونسردم و حفظ کنم
-نه من اصالتا تهرانیم چند ماهی میشه اومدم تبریز
لبخندی زدو گیلاسشو سر کشید
-حدس میزدم
لاله با تعجب گفت
-از کجا فهمیدی؟؟
گیلاس خالیشو گذاشت رو میز کناریش و نگاهی باز به سرتا پام کرد
-حس شیشم …وقتی نیما ترکی حرف زد اخماش رفت توهم انگار که معنی حرفشو نفهمید برای همین گفتم
لبخندی مصنوعی زدم …معلوم بود خیلی آدم تیزیه سنشم نسبت به اینا بیشتر میزد حدودا سی و سی و یک ساله …
-چرا همگی نشستین پاشین برین اون وسط یه تکونی به خودتون بدین
همگی چرخیدیم سمت صدا….
پسری قدبلند و هیکلی که یه تیشرت سبز لحنی با شلوارجین آبی پشیده بودو موهاشم از کناره ها کوتاه کرده بودولی از وسط به نسبت بلند تر بودن
دست انداخته بود دور کمـ ـر دختر ریز نقشی که بهش میخورد شانزده –هفده سالش باشه
امیر علی با خنده گفت
-همین تو داری خودتو تکون میدی واسه هفتادو هفت پشتمون کافیه
لاله با خنده گفت
-سعید یکم سر سنگین باش خیر سرت صاب مجلسی از اول اون وسط داری میلزرونی
جا خوردم …سعید…پس خودش بود ..همه چی داشت خیلی سریع تر از اونیکه پیش بینی کرده بودم پیش میرفت و همینم یکم نگران کننده بود …مطمئن بودم این سعید همون سعیده
نشنیدم چه جوابی به لاله داد ولی رو کرد سمت منو مهسیما
-معرفی نمیکنید؟؟
ظاهرا طرف صحبتش هردوی ما بودیم ولی با نگاهی نافذو دقیق سرتاپای مهسیما رو از نظر گذروند
مهسیما با لبخندی که فک کنم مختص خودش بودو چهرشو عجیب دلنشین میکرد گفت
-سلام من مهسیمام دوست لاله
یه تای ابروشو داد بالا و با لحنی چاپلوسانه گفت
-به به لاله خانوم از این دوستای خوب خوبم داشته و رو نمیکرده…خیلی خوشبختم خانومی
مهسیما باز لبخندشو تکرار کرد …اینبار چرخید سمت من …نگاه عمیقی بهش کردم میشد تو ته چشمای سبز رنگش شرارت و دید
دست چپشو که آزاد بود دراز کرد سمتم
-سلام من سعیدم
لبا کمی به معنی لبخند کش اومدن
-سلام سامانم
دستمو محکم فشرد و رو کرد سمت بقیه و دختری که دستشو انداخته بود دور کمـ ـرش و سفت به خودش فشرد
-خب معرفی میکنم اینم خانوم کوچولوی منه رویا خانوم
با دقت خیره شدم به دختره …چهره خوشگل و هیکل رو فرمی داشت
چشمای مشکی و کشیده ای داشت که مژه های پر پشتش اونارو پونده بودن و ابروهای مرتبی داشت بینی قلمی و کشیده با لبایی برجسته …
پس اگه این پسر سعید باشه و معادلات ما تا حالا درست باشه نفر بعدی این رویاست
سعید رو کرد سمت همه
-تا به چک نگرفتمون برید وسط
به دی جی که چند قدم اونطرف تر ایستاده بود گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۰]
#تاتباهی #قسمت۴۴ -آهنگ ناب و برو رفیقای نابم میخوان بترکونن
به دیقه نکشید که صدای کر کننده آهنگ ناب نابیم بهزاد لیتوکل سالن و برداشت و پشت بندش صدای دختر پسرا بلند شد …
همگی بلند شدن و راه افتادن برن وسط لاله اومد کنارم و در حالیکه سعی میکرد در حد امکان صداشو ببره بالا که صداش ب گوشم برسه با داد گفت
-مهسیمارو میسپرم دستت ….ببینم میتونی مخش کنی یا نه
اینو و گفت و منتظر نموند سریع رفت پیش بقیه …وسط حسابی شلوغ شده بودو معلوم نبود کی به کیه…با تمسخر داشتم به آدمای مـ ـست و پاتیلی نگاه میکردم که با همچین آهنگی اینطوری رفتن تو اوج و دارن حال میکنن
برگشتم سمت مهسیما با اخم ریز خیره بود به جمعیتی که وسط داشتن میرقصیدن …نگامو حس کردو سرشو آورد بالا …با چشم نا محسوس اشاره کردم که دنبالم بیاد
جلوتر راه افتادم سمت بالکن و اونم اومد دنبالم …در بالکنو باز کردم ومنتظر شدم اول مهسیما وارد بشه … رفت تو بالکن …پشت سرش وارد بالکن شدم و درو بستم …چون شیشه ها دوجه داره بودن نسبتا صدا کمتر شده بود
اون پشتش به در بودو من دقیقا رو به رویدر قرار داشتم …نذاشتم حرف بزنه و سریعتر گفتم
-ببین بهتره یبار تو زندگیت ریسک کنی و روی پیشنهادم فک کنی…به قیافت نمیخوره تا این حد ترسو باشی
گیج اخماشو کشید توهم …دعا دعا میکردم چیزی نگه …نگام خیره بود به تصویر لاله ای که پشت دیوار منتهی به بالکن ایستاده بودو گوشش به ما بود
-ترس دیگه چه صیغه ایه …من کلا از پسر جماعت و دوستی باهاشون بدم میاد
لبخند کمـ ـرنگی زدم …بر خلاف انتظاری که ازش داشتم تا حالا نشون داده دختر تیزیه
یه تای ابرومو دادم بالا
-شعار نده …امثال تورو خوب میشناسم چون آدم احساسی هستین و زود وابسته میشین خودتونو پشت این شعارای دوزاریتون پنهون میکنین …
پوزخند صد داری زد
-هه نگفتم تجربت زیاده
دستامو رو سیـ ـنه قلاب کردم و با لبخندی کجی نگاش کردم
-مزخرف نگو اگه جدا تا این حد که میگی از پسرا بدت میاد چرا باهام دوست نمیشی تا بهت ثابت کنم این بدت اومدنا واسه خاطر ضعف خودته
پوزخندی زد –اوکی باشه قبوله
نگام باز رفت سمت در شیشه ای بالکن هنوز همونجا بود …
چشمامو چرخوندم سمت چشمای مهسیما
-گوشیت همراته ؟
-خیر تو کیفمه
دستموبردم از جیب تنگ شلوارم گوشیمو کشیدم بیرون ….سریع براش تایپ کردم
“هرجوریه امشب با این دختره رویا دوست شو و سعی کن آمارشو در بیاری ”
گوشیو گرفتم سمتش
-بیا شمارتو بنویس
گوشیو از دستم گرفت ….چرخیدن نگاش تو صفحه دو ثانیه طول کشید …و بعد انگشتای سفید و کشیدش روی صفحه گوشی تند به حرکت در اومدن
گوشی گرفت سمتم
-بیا اینم شماره
نگام به صفحه خیره موند
“باشه سعیمو میکنم ”
گوشی و گذاشتم توی جیبم
-بریم؟؟
سری تکون داد تا برگشت سمت در هردو تصویر لاله رو دیدیم که سریع دور شد …مکث نکردو درو باز کرد ….
هردو رفتیم بیرون …رویا و سعید به همراه لاله کنار هم نشسته بودن …راه افتادیم سمتشون
لاله با دیدنمون کنار هم خندید
-شیری یا روباه ؟؟
خیلی جدی و محکم گفتم
-گرگ …
سعید با شنیدن حرفم چشماش برق عجیبی زد
مهسیما رفت و کنار رویا نشست …سعید رو بهم گفت
-بیا بشین …
نشستم کنارشو پامو انداختم روی اون یکی لاله بلند شدو رفت سمت آشپزخونه …
-خیلی زودمخشو زدی انتظارشو نداشتم …
نگاهی به مهسیما کردم که مشغول صحبت با رویا شده بود پوزخندی زدم
-دختره ساده ایه فقط ادای آدمای پیچیده رودر میاره
خندید
-دوسـ ـت دختر نداری ؟؟
خونسرد نگاش کرد
-چرا دارم…ولی دیگه داره زیادی تکراری میشه این دختره برای یه مدت بد نیست
خندیدو مشت آرومی زد به بازوم
-معلومه از اون دختر بازای قهاریا ..
خنده کجکی تحویلش دادم
دختر باز نیستم …آب که زیاد تو یه جا بمونه راکد میشه
نگاش چرخید روی امیرعلی و نیماکه داشتن میومدن طرفمون
-استدلال جالبی بود …خوبه که آدم تا جوونه جوونی کنه
اومدن و نشستن کنارمون …
نگاهی به ساعت مچیم کردم ….ده دیقه از دوازده گذشته بود …یکم از تب و تاب افتاده بودن …صدای مهسیما باعث شد نگامو از دختر پسرا بگیرم و نگاش کنم …رو به لاله کرد
-لاله پاشو بریم دیگه دیر وقته من تا قبل یک نرم خونه بد میشه
لاله قیافشو جمع کرد
-اِ مهسیما ول کن این سوسول بازیا رو پر پرش اینکه دوتا داد سرت میزنن نمیکشنت که بمون حالا نیم ساعت دیگه میریم
بلند شدم …نگاهاشون چرخید سمت من
-منم دیگه باید برم (چرخیدم سمت مهسیما)پاشو حاضر شو تورم میرسونم
لاله به جاش جواب داد
-کجا حالا بابا مگه مرغین بشینین میریم دیگه
-نه دیگه باید برم
فرحناز بهم نگاه کرد
-کجا حالا بودی ..
مهسیما –من مزاحمت نمیشم با لاله میرم تو میخوای بمونی بمون
جدی نگاش کردم
-زودتر آماده شو و بیا بیرون
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۱]
#تاتباهی #قسمت۴۵ دیگه منتظر جوابش نشدم و از همه خدافظی کردم …سعیدو لاله تا دم در واحد اومدن …سعید دستشو دراز کرد سمتم
-خیلی خوش حال شدم امروز دیدمت از این به بعد به لاله میگم برا مهمونیا دعوتت کنه دوست داشتی بیا
دستشو گرفتم و خیره شدم به چشمای سرخش که آثار مـ ـستی بود
-حتما
لاله با خنده گفت
-ببین من محموله رو سالم تحویت دادم ها …دختر مردم و صحیحو سالم برسونی خونشون
در جوابش فقط یه لبخند مسخره و ساختگی زدم و رفتم سمت آسانسور تا درش باز شد همزمان مهسیمام از در زد بیرون از اونا خدافظی سریعی کردو همراهم سوار آسانسور شد
کیفشو انداخت تو دستشو شروع به بستن دکمه های باز پالتوش کرد …نگامو ازش گرفتم و با ایستادن اسانسور ازش زدیم بیرون…
رفتم سمت ماشین و درشو زدم که باز شه …با تعجب گفت
-ماشینتونو عوض کردین ؟؟
بی توجه بهش درطرف خودمو باز کردم و گفتم
-بشین
درو باز کردو نشست …حس کردم از اینکه جوابشو ندادم حرص خورد اینو میشد از کوبیدن در ماشین فهمید
ماشین و روشن کردم و از محله زدم بیرون
-الان شما دارین میرین اتفاقی نیافته اون تو یوقت
نگاش نکردم
-چندتا از مامورامون اونجا هستن …رویا چی شد ؟
سریع برگشت طرفمو یه وری نشست …موهاشو با هیجان زد زیر شال مشکی که انداخته بود رو سرش
-آها رویا …از زیر زبونش کشیدم…هفده سالشه دانش آموزیکی از این مدارس تیزهوشانه فامیلیشم سعادته…با این پسره سعید توی بی تالک آشنا شده و حدودا دوماهی میشه باهم دوستن …سعید یه بوتیک تو لاله پارک داره که لباس و از این جور چیزا میفروشه….و دیگه اینکه …
دستشو برد بالا و با کف دستش تند تند زد رو پیـ ـشونیش
-دیگه اینکه …دیگه اینکه ….آهـــــا
سریع کیفشو باز کردو گوشیشو ازش در آورد و گرفت سمتم
-اینم شمارشه …
گوشیو از دستش گرفتم و نگاهی به شماره کردم …و گوشیو گرفتم طرفش
-آفرین خوبه …سعی کن بیشتر باهاش جورشی
-باشه
دیگه حرفی نزدم و اونم که دید من حرفی ندارم صاف نشست و گوشیشم پرت کرد تو کیفش …
دست بردمو پخش و روشن کردم …تا رسیدن به در خونشون دیگه حرفی نزدیم …

مهیار
نگاهی به صورت تک تکشون انداختم
-حالا که سعیدو پیدا کردیم خیلی جلو افتادیم …از طرفیم احتمال میدیم رویا نفر بعدی باشه
محمدی گفت
-اونجوری که من راجبش تحقیق کردم پسر بی سرو صدایه دانشجوی مهندسی کشاورزیه تا حالام مورد خاصی نداشته
فرزام سرشو چرخوند سمت محمدی
-اونا بیگدار به آب نمیزنن …معلومه خیلی حرفه ای دارن کارشونو پیش میبرن …توی همه پنج مورد قبلی حتی یه ردم از خودشون به جا نذاشتن
برگشتم سمت نصیری
-تویه نفرو بزار که حواسشون به این دختره رویا باشه و یهدو نفر بزار که سعید و تعقیب کنن…نباید بزاریم یه ثانیم از جلو چشممون دور بشن
همگی بعد تموم شدن جلسه بلند شدن تا برن دنبال کارایی که به عهدشون گذاشتم
فرزام اومد طرفم …سوالی نگاهش کردم …مثله همیشه چشای شیشه ای سردشو دوخت تو چشمام
-آدرس آموزشگاهی که خواهرت برای موسیقی میره توشو میخوام
اخمام رفت توهم
-میخوای چیکار ؟!
-باید به لاله نزدیک بشیم …الان دیگه میدونم اونم یکی از اوناست …هر چقد بیشتر ج-لو چشمش باشیم بهتره
مخالفتی نکردم …یعنی نمیتونستم مخالفتی بکنم …مهسیما حالا وارد این ماجراها شده بود و بیرون کشیدنش یعنی به باد دادن هر چیزی که تاحالا بدست آوردیم
بی حرف یه برگ از سالنامه روی میزو کندم و آدرس و نوشتم روش …برگه رو گرفتم طرفش
-روزای فرد از ساعت چهار تا شیش عصر کلاس داره
چشمش به نوشته های روی کاغذ بود …دستمو به پشت گردنم کشیدم و با تردید گفتم
-فرزام …
سرشو بالا گرفت …نفسمو کلافه دادم بیرون
-ببین مهسیما …مهسیما زیادی بچس یکمم دست و پا چلفتیه …بیشتر مواظبـ…
صدای جدی و بی روحش حرفمو نیمه تموم گذاشت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۳]
#تاتباهی #قسمت۴۶ -چرا بهش فرصت نمیدین بزرگ بشه ؟؟
چینی به پیـ ـشونیم انداختم منظورشو نفهمیدم …انگار خودشم فهمید که متوجه منظورش نشدم خودش ادامه داد
-اون بچه نیست …لااقل سنش میگه که بچه نیست …بهش فرصت بزرگ شدن بدین …بزار یاد بگیره خودش باید هوای خودشو داشته باشه
-نمیتونه …
-امتحان کردی که ببینی میتونه یا نه ؟!..
ساکت شدم …حرفی برای زدن نداشتم …منو و بابا همیشه سعی کردیم مهسیما رو به دور از هر حاشیه ای نگه داریم …حساسیت بابام روش از اون یه شخصیت متکی ویه دختر ساده ساخته بود …
-ببین من چیزی از طرز تفکر تو و خانوادت نمی دونم و برامم مهم نیست که بدونم …اما تو همین دیدارای کوتاهم میشد فهمید دختر باهوش و تیزیه منتها بهش بها داده نشده …اعتماد بنفس کافی نداره و همینم باعث میشه سرکشی و گستاخی بقیه دخترا رو نداشته باشه …
کلافه گفتم –اون ذاتا شخصیت آرومی داره
لبـ ـاش به نشونه پوزخند کج شد
-فک نمیکنم اتفاقا برعکس اون به دختر کاملا لجبازو و پر شرو شوره منتها خود واقعیشو پشت این شخصیتی که شما براش ساختین پنهون کرده
سعی کردم حرفام مطمئن باشن با اطمینان خاطر گفتم
-تو اونو فقط به اندازه چند تا دیدار خیلی کوتاه که شاید اندازه انگشتای دستم نباشه شناختی پس زود قضاوت نکن ..
پوزخند دیگه بهم زد …داشت عصابموتحریک میکرد
-برای یه دانشجوی انصرافی تو سال آخر روانشناسی کار زیاد سختی نیست با چندتا دیدار انگشت شمار پی به شخصیت اطرافیانش ببره
با تعجب ابروهاموگره کردم …بی توجه به نگاه پر سوالم چرخید و رفت سمت درو از اتاق خارج شد
منظورشو نفهمیدم …یعنی اون دانشجوی روانشناسی بوده؟….
چشمم به ساعت افتاد …بیخیال فرزام شدم و سریع کاپشنمو از روی رخت آویز برداشتم …باید میرفتم زندان ایرج خواسته بود که منو ببینه
از اتاق زدم بیرون ….درو بستم همینکه برگشتم سیـ ـنه به سیـ ـنه یه پسر جوون شدم …شناختنش سخت نبود …پوریا …نگاهی به سرو وضعش کردم …خیلی تغیر کرده بود یه شلوار جین با کاپشن و پیراهن مردونه ساده و ته ریشی که داشت تبدیل به ریش میشد …
صاف رفت سر اصل مطلب
-به جایی رسیدین سرگرد
بی حرف چشمامو ازش دزدیدم …دستشو انداخت دور بازوم
-سرگرد یه هفتس پرگل ناپدید شده ….میتونید درک کنید چه حالی دارم من ؟؟
سعی کردم لحنم آروم باشه
-تنها خواهر تونیست چهار تا دختر دیگم ناپدید شده ما داریم همه تلاشمونو میکنیم پیداشون کنیم …
صداش رفت بالا
-من مرده خواهرمو نمیخوام …
سرمو آوردم بالا …سرا تک و توک چرخید سمتمون نگاه جدیمو دوختم بهشو و دستمو گذاشتم روی دستش
-ببین پسر جون گفتم داریم همه سعیمونو میکنیم
نگاهش تیره شده بود …
-ولی نتیجه ای نمیگیرین ؟!
-صبر داشته باشید
دستشو محکم از زیر دستم کشید بیرون و عقب عقب رفت
-متاسفم سرگرد دوست ندارم این جمله رو سر خاک خواهرمم بهم بگین ..اگه پلیس نمیتونه کاری بکنه خودم دست به کار میشم …
خواستم یه قدم به جلو بردارم که چرخیدو با قدمایی تند تو پیچ راهرو گم شد …
امید وار بودم کار بچه گونه ای نکنه ….
*
-خب با من چیکار داشتی؟!…
نگاشو ازخطوط فرضی که با انگشت روی میز چوبی جلوش میکشید برداشت و آوردبالاتر نگاهشو دوخت تو چشمام
-میخوام دریا رو ببینم
سوالی نگاش کردم …تکیه زد به صندلیو دستاشو رو میز قلاب کرد …
-مادر بزرگش دیروز تموم کرد
شوکه شدم …
-چی؟
-مادر بزرگش دیروز تو بیمارستان تموم کرد …دیگه کسی نیست که سرپرستیشو قبول کنه
-تو..تو از کجا فهمیدی
پوزخندی به روم زد
-جدا فک نکردی که من با اون همه دب دبه و کب کبه الان افتادم گوشه اون سلول و از دنیای بیرون خبر ندارم
چیزی نگفتم خودم میدونستم هنوز کلی آدم بهش وفا دارن و دم به دیقه خبرای دست اول و بهش میرسونن
-چرا میخوای ببینیش ؟!
نگاشو دوخت به یه نقطه نامعلوم روی دیوار
-باید کار ناتموم و تموم کنم …دریا آخرین کار منه
-میخوای چیکار کنی ؟!
نگاه سردو پر از نفرتشو چرخوند سمتم
-میخوام زندگی و آینده دریا رو تضمین کنی تا منم بهت کمک کنم این پرونده رو حلش کنی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۴]
#تاتباهی #قسمت۴۷ اخمامو کشیدم توهم …از حرفاش سر در نمی آوردم مخصوصا نگاهش که عجیب غریب بود …انگار فهمید
-اگه کمکت کنم جون دریا به خطر می افته … میخوام امنیتشو تضمین کنی و هویتشو ازش بگیری
هر لحظه گیج تر از قبل میشدم
-نمیفهمم چی میگی
کمی خم شد به جلو
-ببین سرگرد میخوام برای آخرین بار دریا رو ببینم و بعد اونو از بهزیستی بیارش بیرون …هویت دریا نامدار وازش بگیرو با یه اسم و فامیل جدید بسپرش دست یه آدم مطمئن…میدونی سرگرد تو زندگیم آدمای زیادی دیدم دوستای زیادی داشتم و دوبرابر دوست دشمن اما رک میگم اعتمادی که ناخداگاه به تو دارم و به هیچ کس نداشتم …
-خب ؟!
-همه دارایی و اموال من که پلیس نتونست پیدا و مصادره کنه به نام دریاست …بعد اینکه به سن قانونی رسید قانونا مالک همشون میشه ولی جز تو و من و وکیلم کسی اینو نمیدونه
چشمامو ریز کردم و با کنجکاوری پرسیدم
-چرا اینارو داری به من میگی ؟؟؟
خندید …خنده ای که بیشتر شبیه پوزخند بود
-میدونم مسخرم میکنی که بگم تویی که دشمن اصلیمی تو زندگیم و بیشتر از هر کسی قبولش دارم …
-هنوزم نمیفهمم چرا باید این کارارو بکنم
-چون در ازاش کمکت میکنم این پرونده رو حلش کنی
خونسرد نگاش کردم
-من بی کمک توام میتونم این پرونده رو حل کنم
خندید …بلند و صدا دار
-درسته سرگرد به توانایت شک ندارم ولی تا اون موقع صدتا دختر و از مملکت خارج کردن یام دل و رودشونو ریختن بیرون
بی حرف خیره بودم بهش …علت این همه تصمیم ناگهانی که گرفته بودو نمیفهمیدم …دلیلی نداشت کسی بخواد صدمه ای به نوه اون بزنه
-کمکم کن تا کمکت کنم
نباید کوتاه میومدم …اونطوری که فهمیدم این قضیه اونقدر مهم هست که شاید به جای این پرونده خیلی از پرونده های دیگم بشه با کمکش حل کرد
-گفتم که خودمون داریم به نتیجه میرسیم …نیازی به کمک نداریم
پورزخند صدا داری زد …پر تحقیر و تمسخر بود نگاهش
-تو بخوایم نمیتونی به نتیجه برسی …نه میتونی آیهان و آینازو دستگیر کنی نه میتونی اون دخترا رو زنده گیر بیاری …تا به خودت بجنبی یا جنازه دخترا دستت میرسه یام اینکه از مرز ردشون کردن
زل زدم به صورتش میشناختمش میدونستم آدمی نیست که حرف مفت بزنه …حقه باز بود ولی باهوش و کار بلدم بود
-چه کمکی میخوای بکنی …
یه تای ابروشو داد بالا
-تو میتونی امنیت دریا رو برام تضمین کنی ؟…اگه کمکت کنم اونا ممکنه قصد جون دریا رو بکنن برای همین باید خیالم و اول از جانب اون راحت کنی
چشمامو ریز کردم و با دستم روی میز ضرب گرفتم …
-چرا میخوای کمکمون کنی
شونه ای بالا انداخت
-فک کن آخر عمری میخوام یه کار مفید انجام بدم تا لااقل تو جهنم بهم سخت نگیرن …
نیشخندی زدم و نگامو ازش گرفتم…باید ببینم چی تو چنتش داره
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۴]
#تاتباهی #قسمت۴۸ -بگو چه اطلاعاتی میخوای بدی تا منم قولی و که میخوای و بهت بدم
کمی مکث کرد …مکثش داشت طولانی میشد که بالاخره دهن باز کرد …
-تو و هیچ کدوم از مامورات نمیدونین که دخترا رو کی و چه زمانی از مرز قراره ردشون کنن…نمیدونین اون دوتا خواهر و برادر چطوری دارن باندشونوکنترل میکنن ..نمیدونین چند تا از اون دخترا زندنو و چندتاشون مرده …من همه این اطلاعات و در اختیارتون میزارم …
خشکم زد…با شک نگاش کردم ممکن نبود اون این همه اطلاعات و تو زندان بدست آورده باشه …
-زیاد فک نکن سرگرد منم آدمای خودمو دارم …تو نیاز به یه نفوذی داری بین اونا و منم کمکت میکنم خلافای اونا سنگین تر از اینایی که تو فک میکنی
-نمیتونم الان جواب قطعی بهت بدم …
-منم الان ازت جواب قطی نمیخوام …خوب فکراتو بکن و وقتی دیدی به اطلاعات من احتیاج داری بیا وجوابمو بده
بلند شدم …نگامون هنوز بهم بود اون خونسرد و من ..
خودمم نمیدونستم حسم چیه این مرد و هیچوقت نتونستم بشناسم …مرموز ترین مردی بود که تاحالا شناخته بودم …
راه افتادم سمت در هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که دستم رو هوا خشک شد
-اینم برا دست گرمی بهت میگم سرگرد …آیناز امیری سه شب پیش وارد تبریز شد
تنم یخ کرد …چشمامو بستم تصاویر پشت سرهم هجوم آوردن توی سرم …دست مشت شدم و باز کردم و سریع دستگیره رو کشیدم پایین و خودمو از اتاق پرت کردم بیرون …
حس میکردم هوای اونجا زیادی برام سنگینه …دست انداتم و یقمو کمی کشیدم تا شاید کمی از این اتیش درونیم کم بشه …
نشتم پشت فرمون و در ماشین و کوبیدم …چشمام به فرمون ماشین خیره بود و فکرم داشت توحوالی کوچه پس کوچه های ذهنم توی خاطره های چند سال پیش پرسه میزد
هانیه صادقی …هه هانیه …داشتم توی ذهنم دنبال شباهتی بین هانیه و آیناز امیری میگشتم …
عوض شده بود …پخته تر شده بود ولی هنوزم همون بود …خوب میشناختمش دختری رو که ناگهانی وارد زندگیم شدو ناگهانی تر از زندگیم رفت بیرون …
مزخرف ترین حس دنیا وقتیکه بدونی کسی که یه زمانی میپرستیدیش بازیت داده باشه ….
اون بازی کرد و منم همبازی خوبی بودم براش …باید پیداش میکردم …باید میفهمیدم چرا یه روزاومد و شد هانیه …چرا هانیه موند …و چرا..
صدای گوشی منو به خودم آورد از جیبم کشیدمش بیرون …
***
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۵]
#تاتباهی #قسمت۴۹ فرزام
جلوی آموزشگاه تکیه زدم به ماشینم ….هوا با وجود برف دیشبش الان فقط کمی سرد بود …. عینک آفتابیموکه زده بودم به چشمم و برداشتم و گذاشتم رو موهام وخیره شدم به در آموزشگاه…دخترو پسرای جوون تک و توک از آموزشگاه میومدن بیرون ..لبه های کاپشن مشکیموگرفتم و بیشتر کشیدم سمت هم
دیگه داشت حوصلم سر میرفت ..
خم شدم و از پنجره دستم و بردم تا گوشی و بردام بهش زنگ بزنم که چشمم ازآینه خورد به در آموزشگاه که همراه لاله و یه دختر دیگه اومد بیرون …
بیخیال گوشی شدم و صاف ایستادم …حسابی انگار صحبتشون گل انداخته بود که اصلا متوجه من نبود …بازم اون خنده های بانمک از ته دلش که مختص خودش بودرو لبـ ـاش جا خوش کرده بود
قدم اول و برداشتم و رفتم سمتشون …دستام تو جیب کاپشنم بودو نگام خیره به اونو ودوستاش …
اولین کسی که متوجه من شد لاله بود …با تعجب نگام کردو با دست بازوشو گرفت و تکون داد …
اول نگاهی به لاله کردو بعد مسیر نگاهشو دنبال کرد …با دیدن من اونم نگاش رنگ تعجب گرفت …یه شلوار جین آبی با مانتوی ساده مشکی و مقعنه همرنگش سرش کرده بود موهای قهوه ای رنگش از شال زده بودبیرون وکاپشن سفید و خوش دوختیم تنش بود کیف ویالونشو انداخته بود رو دوشش
سعی کردم لبخندم بزنم ولی مثله همیشه فقط رد کمـ ـرنگی ازش رو صورتم نشست
….رسیدم به چند قدیمشون با همون لبخندنصفه و نیمه رو کردم سمتشونو گفتم
-سلام خانوما …خسته نباشید …
قبل از مهسیما لاله با تعجب گفت
-سامان تو اینجا چیکار میکی؟؟
با شیطنتی که نا خواسته تو حرفم بود گفتم
-اومدم دنبال دوسـ ـت دخترم مشکلیه ؟؟
زیر چشمی نگاه مهسیما کردم که چشماش گرد شد …
-دنبال کی؟؟
لاله مشت محکمی کوبید به بازوش که آخش در اومد
-کثافت با سامان دوست شدی و به من نگفتی ؟!
با اخم بازوشو ماساژ داد و به زور آسمون ریسمون بافتن تونست یه چیزی سر هم کنه و تحویل لاله بده
-خب وقت نشد پریروز باهم دوست شدیم تازه هنوز رسمی نشدیم که …
دختری که کنارش وایستاده بودم و نمیشناختم با خنده گفت
-اونیکه رسمیش میکنن عقده محضریه نه دوستی
لاله قیافشو جمع کرد
-خاک بر سر از بس صفر کیلومتره این چیزا حالیش نیست که دوستش برگشت سمتم
-سلام من مریمم
بی حرف فقط سری من بابت آشنایی براش تکون دادم
به زور لبخندی زدونگاشو چرخوند سمت من
-برای چی اومدی اینجا ؟؟!!
خونسرد گفتم
-گیجی ها یادت رفت دیروز باهم قرار گذاشتیم …خودت آدرس اینجا رو دادی
لاله با شیطنت گفت
-ای جونم ….
رو کرد سمت مهسیما یه چشمک بهش زد
-توام آب ندیدیا شنا گر خوبی هستی
هر سه خندیدن …رو به لاله گفتم
-از بقیه چه خبر خوبن همگی؟
-اهوم اونام خوبن سلام دارن خدمتتون
اشاره کردم به ماشین
-بیاید شمارم میرسونیم
لاله دستشو آورد بالا و سویچشو جلو چشمام تاب داد
-پز ماشینتو نده من خودم ماشین دارم سهیلارم خودم میرسونم شما برو لاواتو بترکون با این رفیق ما
لبخندی زدم …مهسیما منتظر بود تا ببینه من چیکار میخوام بکنم و چی میخوام بگم…ریلکس نگاش کردم و گفتم
-بریم داره دیر میشه ها
تند سرشو تکون داد
-باشه …باشه بریم …
کمی خودمو کشیدم کنار …برگشت سمت اونا تا ازشون خدافظی کنه …لاله یدفعه سریع چرخید سمت من
-آ…راستی سامی بچه ها قراره آخر هفته برن شمال میخوای برنامتو ردیف کنی توام باهامون بیای ؟؟
یه تای ابرومو دادم بالا
-شمال ؟؟…تو این سرما ؟؟
خندید-کیفش به همین سرماشه…بیا خوش میگذره یکی از بچه هام یه مهمونی راه انداخته تو ویلاش بیشتر بچه ها دعوتن بیا…به مهسیمام گفتم قرار شده با خانوادش صحبت کنه …
یه تای ابرومو دادم بالا …عمرا سرنگ دیگه با این یکی موافقت میکرد …همینکه توی تبریز جلوی چشم خودشو صد تا مامور دیگه با من میرفت مهمونی کلی خون خونشو میخورد با اینکه حرفی نمیزد اما درک میکردم چقد عصبانیه حالا بیاد و اجازه بده که دخترش بره شمال
به زور جلوی پوزخندمو گرفتم …و سرفه ای مصلحتی کردم
-باشه ببینم اگه برنامه هام برا آخر هفته جور باشه میام
با هیجان دستاشو کوبید بهم
-ایول پس …جورم نبود جورش کن …
برگشت سمت مهسیما
-توام گاگول بازی در نیارا همش دوزه میریم و بعد مهمونی همگی برمیگردیم بگو میخوای با دوستات بری مسافرتی جایی
مهسیما به زور خندید
-اوکی …بینینم چی میشه
رو به دختر کناریشونم گفت
-توام که از قبل اوکی بودی
نگاشون کردم و با جدیت گفتم
-دیگه فعلا بریم داره دیر میشه
از هردو خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت ماشین من در ماشین و زدم و نشستم توماشین و اونم نشست …کمـ ـربندمو بستم وماشین و از کنار جدولایی که پارکش کرده بودم در آوردم …
بی اینکه نگاش کنم گفتم
-چرا به من نگفتی قضیه مهمونی و
کیفی که ویالونش توش بودو تو دستش نگه داشته بود ونشونم داد
-اینو بزارم عقب؟!!
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۵]
#تاتباهی #قسمت۵۰ نگاهی گذرا به کیفش اول به صورتشو بعد به کیفه انداختم و سرعت ماشین و کم کردم
خم شدسمت صندلی عقب تا کیف و بزاره رو صندلی …بی عطرش و حس کردم …بوی گلای و مرکبات …بوشو میشناختم “لانکوم تریزر”….کیف و گذاشت و نشست رو صندلی ….منتظر بودم تا جواب سئوالمو بده …
مقعنه ای که رو سرش بودو مرتب کرد …داشت حوصلو سر میبرد بدم میومد از اینکه کسی توی جواب دادن به سوالام تعلل کنه
-سوالمو باز تکرار کنم ؟؟
لحنم تند و محکم بود …نگاهی به صورتتم کردو با خونسردی گفت
-نه نیازی نیست …همین امروز بهم گفت میخواستم بیام خونه بهتون بگم
-دقیقا کجاست ؟؟
شونه ای بالا انداخت …
-نمیدونم که فقط دعوتم کرد …
اخمامو کشیدم توهم و خیره شدم به جلو …مهمونیاشون خیلی پشت سر هم و تند تند داشت برگزار میشد …اما اینبار چرا تو تبریز نبود ؟…
-جناب سروان …
با صداش صورتمو چرخوندم سمتش …دسته ای از موهای بلندشو داد تو و گفت
-الان منم باید بیام ؟؟…
حرفی نزدم …باید اول با مهیارو سرهنگ حرف میزدم
-سوالمو باز تکرار کنم ؟؟
از گوشه چشمم نگاش کردم …خنده ای که داشت میومد رو لـ ـبم و پس زدم …خیلی سریع تر از اونی که فک کنی مقابله به مثل میکرد ..
-اگه مایل باشی میتونی هر چند بار که دلت میخواد سوالتو تکرار کنی
شاکی و با حرص گفت
-مهم این نیست که من چند بار سوالمو تکرار کنم مهم اینکه شما متوجه سوالم بشی و جواب منو بدی
بیخیال گفتم
-اگه دلم بخواد حتما جوابشو میدم
-واگه دلتون نخواد ؟؟
نگاش کردم و یه تای ابرومو دادم بالا …ناخواسته خنده یوری رو لبـ ـام نشسته بود
-در اون صورت طرف مجبوره هر چند بار که مایل بود سوالشو تکرار کنه
با اخم روشو برگردوند و تکیه زد به صندلی ….نگامو ازش گرفتم ….
گوشیم که جلوی ماشین بود شروع کرد به لرزیدن …نگاه هردومون همزمان چرخید رو گوشی …با یددن اسمی که رو گوشی افتاده بود نگام رنگ تعجب به خودش گرفت …
چند ماهی میشد که این اسم رو صفحه گوشیم ظاهر نشده بود .سریع ماشین و کنار کشیدم و پارک کردم ..دستمو بردم سمت گوشی و با بهت تماس و وصل کردم و گوشی و گرفتم کنار گوشم
-الو …
سکوتی که پشت بندالو گفتنم به وجود اومد بهم فهموند که خودشه
با تردید گفتم
-الو آقاجون …شمایید ؟؟
چند سرفه آروم کردو بعد صدای محکم و جدیش که منم ازش به ارث برده بودم تو گوشم پیچید
-سلام
ابروهام بالا پریدو تکیه زدم به صندلی …مهسیمام با کنجکاوی و چشمای ریز شده در حالیکه نگاش به ظاهر به بیرون بود داشت به مکالمم گوش میداد…دختر فضولی بود
در ماشین و باز کردم و پیاده شدم …خواستم درو ببندم که دیدم با مشت نا محسوس کوبید روی رونش و زیر لب یه “اه لعنتی ” زمزمه کرد ..
درو بستم و برگشتم تکیه زدم به در ماشین …با خونسردی گفتم
-سلام..خوب هستین ؟؟
لحنش بی روح و جدی بود
-زنگ نزدم حال و احوال کنم …میدونی که دیگه از چشمم افتادی و خوب و بد حالت اونقدرام واسم مهم نیست …حالام که زنگ زدم به خاطر مادرته …
تا اسم مادر اومد سریع تکیمو از در برداشتم …با نگرانی گفتنم
-اتفاقی برای مادر جون افتاده ؟؟
نفس عمیقی کشید
-نه اتفاقی نیافتاده …همون دردای همیشگی ..توام که شدی یه درد بی درمون
چشمامو عصبی بستم و روهم فشارش دادم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۶]
#تاتباهی #قسمت۵۱ -آقاجون زنگ زدید همون بحث تکراری و راه بندازید که چی بشه …همه چی پنج ماهه پیش تموم شدو رفت پی کارش چرا بیخیال اون ماجرا نمیشید ؟
صداش رفت بالا …مثله همیشه داد کشید …محکوم کرد …حکم و اجرا کرد به گناه جرم نکرده
-بیخیال بشم که چی بشه …پسر بی غیرتی آخه تا کی … شیش ماهه پیش زنتو بردی ول کردی خونه پدرش گفتم زن و شوهرن اختلاف دارن به من و امثال من مربوط نیست خودشون حل میکنن … گفتی میخوای طلاقش بدی گفتم چرا بازم نگفتی و کار خودتو کردی ….خواست خدا بود که اون بچه رو بزاره سر راهتونون تا بلکه آدم شی و بری سر خونه زندگیت …پسر تا چند وقته دیگه بچت به دنیا میاد چرا داری با آبروی من و خودت و زنت بازی میکنی برگرد سر خونه زندگیت یام دست زنتو بگیر و ببر تو همون خراب شده ای که خودت رفتی …
چشمامو روهم فشار دادم و پفی ردم …بحث با پدرم بی فایده بود …همونجوری که با بقیه فایده ای نداشت …کسی نمیتونست بفهمه من دیگه اون زن و به عنوان زن خودم قبول ندارم …
دیگه ترنمی برای من وجود نداشت …فقط منتظر بودم اون بچه به دنیا بیاد و طلاقش بدم …
-ببینید آقا جون …
داد زد
-نه تو ببین اگه تا یه هفته عقلت اومد سر جاشواومدی دست زنتو گرفتی و رفتی سر خونه زندگیت که هیچ فبه المراد ….اگه نه خودم دست به کار میشم
کلافه دستی به ته ریشم کشیدم
-شما چرا حرف منو نمیفهمید آقا جون …من وترنم به آخر خط رسیدیم من هیچ علاقه ای به اون زن ندارم …الان نقش اون تو زندگی من فقط چندتا خط و خطوط سیاهه که تو صفحه دوم شناسنامم جاخوش کرده
-غلط کردی بی غیرت موندم چه لقمه ی حرومی آروردم سر سفرم که تو شدی این …تف به ذاتت پسر تف ..
تا اومدم دهن باز کنم صدای بوق ممتدگوشی تو گوشم پیچید… تماس و قطع کردم و خیره شدم به خط افقی قرمز رنگ بالای صفحه گوشی…
پوزخند تلخی زدم …تلخی پوزخندمو حتی خودمم حس کردم …دستمو آوردم بالا و و گذاشتم رو پیـ ـشونیم ..چشمامو بستم و با انگشتام فشارش دادم …
نفسمو کلافه دادم بیرون و برگشتم سمت ماشین و درشو باز کردم …بی توجه به مهسیما گوشی و پرت کردم جلو ماشین و نشستم توش …
حرفی نزد…میدونستم صدامو شنیده ولی برام اهمیتی …به اندازه کافی ذهنم درگیری داشت که این دختر بچه توش گم بود …

حرکت کردم سمت خونشون …دست دست میکرد یه چیزی بپرسه ولی تردید داشت …
بی اینکه نگاش کنم گفتم
-سوالتو بپرس
اولش چشماش گرد شد ولی سریع به حالت اولیه برش گردوند و خودشو جمع و جور کرد
-میخواستم ….میخواستم بپرسم منم میام ؟؟
باز نگاش نکردم
-معلوم نیست …
کمی سرش وخم کردتا بتونه صورتمو ببینه
-کی معلوم میشه ؟؟
بازم نگاش نکردم
-اونم معلوم نیست …
داشت کلافه میشد از اینکه نگاش نمیکنم …با حرص گفت
-جناب ســروان
از گوشه چشم نگاش کردم تا حرفشو بزنه …دستاشو مشت کردو کوبید روی پاش
-میشه خواهش کنم موقع حرف زدن با من منو نگام کنین اینطوری راحت نیستم
اینبارم خندمو خوردم …حق با مهیار بود این دختر زیادی بچه بود …
-ولی من اینجوری راحتم
زیر لب با حرص غرید
-به درک اسفل السافلین که راحتی
شنیدم چپ چپ نگاش کردم ولی اصلا به روی خودش نیاردو سرشو چرخوند سمت پنجره
جلوی خونشون نگه داشتم بی حرف درو باز کرد و پیاده شد …در عقب و باز کردو کیف ویالونشم برداشت خواست درو ببنده که
بهش تیکه انداختم
-خواهش میکنم
برگشت سمت مو خونسرد از آینه زل زد تو چشمام
-انتظار ندارین که به خاطر کاری که وظیفتون بوده ازتون تشکر بشه ؟!!
یه تای ابرومو دادم بالا
-وظیفه ؟…من راننده سرویس نیستم خانوم کوچولو
پوزخندی زدو با تمسخر گفت
-ولی توصیه میکنم اگه یه روز خواستین شغلتونو عوض کنین حتما راننده سرویسیم امتحان کنید آخه خیلی بهتون میاد
اینو گفت و بی اینکه منتظر جوابی از سمت من بشه درو بست و راه افتاد سمت خونشون
تو اون لحظه اگه ترس از اخراج شدنم نبود مطمئنن الان به جای خونشون راهی بیمارستان شده بود …
از کوچشون زدم بیرون و راه افتادم سمت اداره ..باید در مورد مهمونی مشکوک آخر هفته باهاشون صحبت میکردم …
آخرین دکمه پیراهن سبز رنگمم بستم واز اتاق زدم بیرون … راه افتادم سمت اتاق مهیار …سربازی که جلوی اتاقش یه جورایی کار منشی گری و انجام میداد با دیدنم بلند شدو احترام نظامی گذاشت …
-بگو میخوام ببینمشون …
-بله قربان ..
چند لحظه طول کشید ولی بالاخره اجازه داد برم تو …با بی میلی و خیلی آروم احترام گذاشتم …بدم میومداز این کار …اشاره کرد به صندلی جلوی میز
-بیا بشین
رفتم جلو و نشستم رو صندلی …نگام کرد
-خب خبر تازه ای داری ؟
پامو انداختم روی اون یکی پامو تکیه مو کامل دادم به پشتی صندلی
-آخر همین هفته یه مهمونی توی شمال دارن
اخماشو کشید توهم
-توی شمال ؟؟
سری با معنی تائید تکون دادم …گیج نگام کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۹]
#تاتباهی #قسمت۵۲ -چرا شمال ؟!…اونم این وقت سال
-دقیقا همینکه که یکم مشکوکه ..
-از کجا فهمیدی ؟؟
پامو از روی اون یکی برداشتم وبا خونسردی نگاش کردم …
-امروز که رفتم دنبال خواهرت اونجا لاله رم دیدم …دعوتم کرد …خواهرتم دعوت شده
اخماش غلیظ تر شد
-محل دقیق مهمونی رو نگفت ؟
-نه
با اخم خیره شد به میز شیشه ای جلوش …زیر لب زمزمه کرد
-اینا چه غلطی دارن میکنن
یدفعه انگار که چیزی یادش اومده باشه سریع سرشو آورد بالا و گفت
-راستی ..شنیدم آیناز امیری سه شب پیش اومده ایران …دادم تحقیق کنن …الان توی هتل پارس اقامت داره ..
تو فکر رفتم …تقریبا شکی نداشتم تو اینکه آیناز و آیهان دارن این باندو رهبری میکنن ولی اینکه ریسک کنه و وارد کشور بشه …علت این برام کمی مجهول بود …
برگشتم سمتش
-خب تصمیمت برای آخر هفته چیه…
دستی به پشت گردنش کشید
-چون نمیدونم مهمونی و دقیقا کی و کجاست و کیا دعوتن نمیتونین آدمامونو بفرستیم بینشون تنها تو و مهسیما میتونید راحت وارد اونجا بشید …
با شک پرسیدم
-سرهنگ اجازه میده که خواهرت به اون مهمونی بیاد ؟؟
نگام کرد …انگار اونم تردید داشت …
-نمیدونم باید باهاش صحبت کنم
هردو ساکت شدیم …این مهمونی بد جوری ذهنمو مشغول کرده بود …هیچ اطلاعی راجب اینکه محل دقیق مهمونی کجاست نداشتیم برای همین نمیتونستیم مامورارو سازمان دهی کنیم …
بلند شدم و پیراهنمو صاف کردم …نگام کرد …
-من میرم توام با سرهنگ صحبت کن ببین چی میشه …
سری تکون داد….چرخیدم و از اتاق زدم بیرون … وارد اتاق خودم شدم و درو بستم …زمانی تو اتاق نبود …خودمو رت کردم رو صندلی و چشمامو بستم …سرمو تکیه زدم به دیوار و آرنج دستمو گذاشتم روشون
حرفای آقاجون تو سرم داشت اکو میداد …حرفاشو نمیفهمیدم …درک اینکه چی غلطه و چی درست برام سخت بود
“بی غریت”…پدرم امروز چند بار این صفت و بهم نسبت داد …شک داشتم به اینکه بی غیرت نباشم ولی شنیدن این حرف پدرم برام سنگین بود …
هیچوقت تو زندگی مشترک شیش ماهه ای که با ترنم داشتم حس تعلق خاطری بهش نداشتم .. نه به اون نه به بچه ای که الان توی شکمش داشت رشد میکرد …
من از اولم میدونستم من و ترنم وصله هم نیستیم …از وقتی دیدمش حسی جز بی حسی نسبت بهش نداشتم ولی وقتی اسمش رفت توی شناسنامم بالجبار قبول کردم زنمه و قبول کردم شوهرشم ولی …
با صدای باز شدن در دستمو از روی چشمام برداشتم و نگامو چرخوندم سمت در …زمانی وارد اتاق شد و نگاهی به من انداخت
-خسته ای ؟؟
جوابی ندادم و باز سرمو تکیه زدم به دیوارو خیره شدم به سقف …
صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی کف سرامیک گوشم و آزار داد
-میدونی از چیه تو خوشم میاد شمسایی
باز حرفی نزدم …مهم نبود که ازمن خوشش بیاد یا نه …
-اینکه کلاحرف ملت از سرهنگ و سرگردو سروان بگیــــر تایه ونگ ونگ یه بچه یه ساله برات قد وز وز پشم مهم نیست
بی اینکه نگامو از سقف بگیرم با لحنی جدی گفتم
-اینو میدونیو باز انقد حرف میزنی…
خندید
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۰]
#تاتباهی #قسمت۵۳-یکیم از این رک و راستیت خوشم میاد تعارف نداری کلا …
-مقدمه نچین حرف اصلیتو بزن ..
با تعجب نگام کرد …صاف نشستم و خیلی خونسرد زل زدم تو چهرش
-اینا مقدمس برای حرفی که میخوای بزنی …منم حوصله مقدمه چینی ندارم پس حرف اصلیتو بزن …
خندید ..عین آدمای گیج نگام میکرد انگار انتظار نداشت انقد خشک و جدی باهاش حرف بزنم و میخواست بشینم و دل به دلش بدم …
-تو خیلی عجوبه ای ها بابا یکم انعطاف پذیر باش …
کلافه چشمامو بستم و پفی کردم
-حرفتو میزنی یا نه ؟!…
خندیدو دستاشو به علامت تسلیم برد بالا
-باشه …باشه میگم …راستش ..(با تردید نگام کرد )راستشو بخوای تو این مدت خیلی کوتاه که شناختمت فهمیدم پلیس کار بلدی هستی و خیلی باهوشی نمیتونم درک کنم چرا …(نگاشو دزدید)چرا درجت و ازت گرفتن
خونسرد نگاش کردم …واقعا برای پرسیدن همچین سوالی انقد دست دست میکرد ؟…پوزخندی زدم و باز تکیه دادم به صندلی
-زیادی وقتتو تلف کردی همون اولم میپرسیدی جواب میدادم
با چشمایی گرد شده نگام کرد
-وا ..واقعا ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم
-یه معتادو بعد اینکه دستگیر کردم تا دم مرگ کتکش زدم و دوتا از دنده هاشم شکست چون حاضر نبود اعتراف کنه کی جنساشو بهش فروخته …دقیقا یه هفته بعد از همون روزم تو یکی از عملیاتا مافوقم گفت که نیازی نیست من به تعقیب دوتا نخاله که یه دختر بچه ده ساله رو دزدیده بودن ادامه ندم ولی دادم و جفتشون رفتن ته دره
با تعجب خیره بود به دهنم انگار باور نداشت من همچین کاری کرده باشم ولی واقعیت این بود که من اون کارو کرده بودم
با بت گفت
-تو ..تو واقعا همچین کاری کردی …
نگاهی بهش انداختم انگار تو شوک بود خونسرد بلند شدم و اسلحمو برداشتم…از اتاق زدم بیرون …
درو که بستم سیـ ـنه به سیـ ـنه مهیار شدم …بی حرف منتظر نگاش کردم
-با باباحرف زدم …گفت که امشب برای شام دعوتت کنم خونمون
یه تای ابرومو دادم بالا
-شام ؟!..
یقه کاپشن سرمه ای رنگشو مرتب کرد …
-آره …گفت امشب حتما بیای خودش جوابتو میده …
زیاد مایل نبودم برم خونشون ..انگار از قیافه درهمم فهید زیاد رغبتی برای این قبول این دعوت ندارم ..
ضربه آرومی به بازوم زد
-بهتره بیای بابا بی دلیل کاری و نمیکنه …بدم نمیشه میتونیم شب بیشتر راجب پرونده باهم حرف بزنیم ..
ناچار سری به معنی باشه تکون دادم …
-آدرسو که داری ؟!
-آره
-پس تا نه خودتو برسون …من برم فعلا
اینو گفت و از کنارم رد شد ..دستمو بالا آورد و نگاهی به ساعت مچیم کردم …ده دیقه از هشت گذشته بود … راه افتادم سمت پارکینگ و سوار ماشینم شدم … باید زودتر میرفتم تا هم یه دوش بگیرم و هم اینکه آماده بشم …
جلوی آینه ایستادم … تنها یه حوله پیچیده بودم دور کمـ ـرمو عضله های پیچ در پیچم تو چشم بود …رفتم سمت کمد …باید یه چیز رسمی میپوشیدم …
یه پیراهن مردونه سفید با جین آبی و کت همرنگش برداشتم …
موهامو خیس گذاشتم بمونه …فاصله زیادی با خونشون نداشتم و در عرض یه ربع میرسیدم …
لباسارو پوشیدم وساعت مچیمم به دستم بستم …آماده بودم …گوشی و سویچمو برداشتم و از خونه زدم بیرون
اولین بار بود که میرفتم خونشون و زشت بود دسته خالی برم … جلوی یه گلفروشی ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم …
یه سبد گل با گلای زینتی انتخاب کردم وپولشو حساب کردم …گذاشتمش رو صندلی کناریم …نگاهی به ساعت کردم ده دیقه به نه بود …پامو گذاشتم روی گاز و روندم سمت خونشون …
قبل پیاده شدن نگاهی تی آینه به خودم انداختم …موهام درهم و شلخـ ـته بودن ولی حالت خوبی به صورتم داده بودن …دستی توشون کشیدم و سبد گل و برداشتم …جلوی در خونشون ایستادم ….
دستمو گذاشتم روی زنگ و نگاهی به سبد گل شیکی که دستم بود انداختم …
صدای مهیار تو گوشی پیچید “سلام …بیا تو ”
در با صدای تیکی باز شد … دو باز کردم و پا گذاشتم تو حیاط …
حیاط بزرگ و خوشگلی داشتن …با وجود اینکه زمـ ـستون بود ولی منظره درختایی که روشون پر برف بودو شاخ و برگاشون زیر برف پنهون شده بود میون اون ساختمون با نمای سفید منظره جالبی داشت …
راه افتادم سمت ساختمون اصلی …مهیار و سرهنگ توی ایون منتظرم ایستاده بودن
از پله های منتهی به ورودی رفتم بالا …اول سرهنگ اومد جلو …
-به به سروان شمسایی خیلی خوش اومدی پسر جان
با لبخندی تصنعی دستشو گرفتم و فشردم …لبخندی به روم زدم و با دست دیگش چند ضربه یه بازوم زد …مهیارم اومد جلو و دستشو دراز کرد سمتم
-خیلی خوش اومدی
-ممنون …بخشید مزاحمتون شدم
سرهنگ اخم ساختگی کرد
-این حرفا چیه میزنی پسر جون …شما تهرونیا رو نمیدونم ولی ما تبریزیا یه شعرمعروفی داریم اونم اینکه
“شهر تبریز است و قربان جان قربان میکند ….سرمه چشم از غبار کفش مهمان میکند ”
اینو که خوند هردو خندیدن …گیج نگاشون کردم مهیار با همون خنده گفت

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۰]
#تاتباهی #قسمت۵۴ -اینکه فارسی نفهمیدی معنیشو
لبخد کمـ ـرنگی زدم
-چرا فهمیدم …ممنون از مهمون نوازیتون …
سرهنگ در ورودی و باز کردو با دست اشاره کرد به داخل
-بیا برو تو پسر جان
متواضع کناری ایستادم و گفتم
-شما بفرمایید سرهنگ
با دست هلم داد سمت داخل
-بیا برو تو تعارف نکن
تقه ای به در زدو یه یا الله بلند گفت صدای زنی بلند شد
-بفرمایید …بفرمایید تو ..
چشمم خورد به زنی چادری هم سن و سال مادر جون …چهره مهربونی داشت و میشد گفت ته مایه های چهره مهیارو داره لبخندی به روم زد
-سلام پسرم خیلی خوش اومدی
متقابلا لبخندی با احترام به روش زدم و سبد گل و گرفتم سمتش
-سلام خیلی شرمندم مزاحمتون شدم
با صورتی بشاش سبدو از دست گرفت
-وای چرا زحمت کشیدی پسرم …اینا چقد قشنگن بیاید بیاید تو بیرون سرده
مهیار یه جفت دمپایی راحتی از جاکفشی کنارش برداشت و گذاشت جلوم …بیا کفشاتو در بیار راحت باش
داشتم کفشای ورنی مشکیمو در می آوردم که با صدای مهسیما سرمو چرخوندم سمتش
-سلام جناب سروان
نگاش کردم …یه جین سفید با یه پیراهن چهار خونه سفیدو صورتی که تا دو وجب ابلای زانوش بود پوشیده بودو یه شال سفیدم سرش کرده بود…سری به معنی سلام براش تکون دادم و دمپایی هارو پام کردم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۲]
#تاتباهی #قسمت۵۴ با راهنمایی سرگرد رفتیم سمت مبلایی که تو سالن چیده شده بود …
خونه خوشگلی داشتن …از دکوراسیون خونه معلوم بود که سرهنگ زن خوش سلیقه ای داره …
مبلهای سلطنتی طلایی و قهوه ای با کف پارکت قهوه ای رنگ وکاغذ دیواری های همرنگش ست شده بودوپرده های طلایی و سفید رنگ حسابی به خونه جلوه داده بود …
از جسمه ها و عتیقه هایی که گوشه به گوشه خونه بود معلوم بود سرهنگ و خانومش علاقه زیادی به عتیقه و اشیاء قیمتی دارن …
خونشون فضاش آشنا و صمیمی بود یه جورایی شبیه خونه خودمون بود …
آدم معاشرتی نبودم ولی همیشه اعتقاد داشتم خونه حرمت داره و برای همینم احترام خاصی برای میزبان و مهونام قائل بودم …
با صدای مهیاربه خودم اومدم …خم شده بود جلومو سینی چایی و گرفته بود روبه روم
بی حرف دست بردم و چایی و برداشتم و تشکری زیر لب کردم …پشت بندش مهسیما شیرینی رو گرفت جلوم …یه شیرینی برداشتم و گذاشتم تو پیش دستی
صدای سرهنگ نگامو متوجه خودش کرد
-خب چه خبرا سروان …تبریز بهتره یا تهران ؟
با لحنی که سعی میکردم زیادم خشک و جدی نباشه گفتم
-هرکدومش مزیتای خودشو داره …تبریز آرومتر از تهرانه و این آرامششو دوست دارم
مهیار یه شیرینی برداشت و نشست روی مبل کنار سرهنگ
-آره تبریز آرومتره ولی خب تهران جای پیشرفتش بیشتره
-همه جا برای کسی که جنمشو داشته باشه جای پیشرفت هست ..
سرهنگ لبخندی زدو سری تکون داد خانومش اومد و نشست روی مبل کناریم ….
نگاهی به پیش دستیم کردو سریع خم شد طرفم
-ای وای پس چرا چایی و شیرینیتو نخوردی مادر بخورش دیگه از بیرون اومدی هوا سرد بوده …از ظرف شکلاتایی که روی میز بود یه مشت شکلات برداشت و ریخت گوشه پیش دستیم
-بخور مادر بخور جون بگیری …
با تعجب به کاراش نگاه میکردم مهیار خندیدو گفت
-تعجب نکن تیپ مامان اینجوریه …کلا با پلیس جماعت زیادی خوبه …
قیافه مادرش توهم رفت و ردی از غم چهرشو پوشوند
-نباشم چیکار کنم پس …منی که هم شوهرم پلیسه هم پسرم میفهمم صبح که پاتونو از خونه میزارین بیرون تا برگردین چند بار تن و بدن مادرو زنتون میلرزه …باید جون داشته باشین تا با این خیر ندیده هاکنار بیاین
لبخندی پر محبت به روش زدم …مادرانه هاش مثله مادرانه ها و دل نگرونیای مادرجون بود …چقد این حرف و ازش شنیده بودم و هر بار که میشنیدم بیشتر از پیش عاشقش این دلواپسیای مادرونش میشدم
سرهنگ رو به زنش گفت
-خانوم تو باز یه پلیس دیدی سفره دل پر خونت و باز کردی براش …بابا عمر آدما دست خداست … هر وقت قرار باشه اتفاقی بی افته می افته چه پلیس باشی و چه دکتر و چه مهندس …
زن سرهنگ با غیض گفت
-تو حرف نزن هنوز مادر نشدی که بفهمی من چی میگم
-ایشالا مادر که شدن میفهمن چی میگین
صدای پر شیطنت مهسیما با عث شد لبخندی که به زور جمعش کردم و رو لبـ ـام بیاره دیدم مهیارم خودشو به زور کنترل کرد تا نزنه زیر خنده ولی چیزی که نصیب خودش شد نگاه پر حرص و سراسر خط و نشون مادرشو وسرهنگی بود که بهش تشر زد
-مهسیمــــا
همونجوریکه ظرف میوه رو گذاشت روی میز شونه ای بالا انداخت و عقب عقب رفت
-خب به من چه مامان گفت
زن سرهنگ بلند شدو چادرشو جمع کرد
-تو بیا آشپزخونه …مامان چیزای دیگم بهت گفته …
مهیار با خنده برای مهسیما چشم وابرو اومد
-بدو برو که خونت حلاله
خندیدو بلندشد پشت سر مادرش رفت تو آشپزخونه …سرهنگ که نگاش دنبال اون بودسری از روی تاسف تکون داد
-این دختر هرچی سنش میره بالا ترعقلشم میاد پایین تر …
نگاشو از اون گرفت و چرخوند سمت من …نفس عمیقی کشیدو گفت
-خب چه خبرا …پرونده چه طور پیش میره مهیار امروز یه چیزایی میگفت
خودمو کمی بالا تر کشیدم و صاف نشستم …ناخواسته تن صدام بازم جدی شده بود …
-جزئیات پرونده رو که کلا میدونین …امروزم که لاله گفت یه مهمونی آخر هفته تو شمال دارن
سرهنگ دستی به ریشای یکدشت جو گندمیش کشیدو گفت
-این مهمونی خیلی بوداره …چرا میخوان این مهمونی خارج از تبریز باشه و چرا انقد دور
مهیار خم شدو لیوان چاییشو برداشت
-حس میکنم میخوان رد گم کنن و بگن که این مهمونیا صرفا برای خوش گذرونی و دور همیاشونه و ربطی به این ماجرا ها ندارن
پریدم تو حرفش
-منم اولش همین فکرو کردم ولی وقتی گفتی آیناز امیری اومده ایران یکم مشکوک شدم …اومدنش و برگزاری این مهمونی یکم مشکوکه
سرهنگ سری به نشونه تائید تکون داد
-فک میکنم تو اون مهمونی خبرایی باشه …
مهیار –ولی نمی تونیم افراد زیادی رو بفرستیم داخل چون تقریبا هیچی راجبش نمیدونیم
سرهنگ نگاه عمیقی به مهیار کردو بی حرف سرشو فقط تکون داد …صدای همسر سرگرد ازآشپز خونه بلند شد
-مهیار جان …مامان یه توکه پا میای اینجا
مهیار عذر خواهی کردو بلند شد …سرهنگ با نگاهش مهیار و تا آشپز خونه بدرقه کرد …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۲]
#تاتباهی #قسمت۵۵ همینکه مهیار وارد آشپزخونه شد سرهنگ برگشت سمت منو نگاه جدیشو دوخت بهم …
فهمیدم میخواد چیزی بگه وکنار مهیار نمیتونسته بگه ….منتظر نگاش کردم ..بالاخره دهن باز کرد
-ببین فرزام جان راست میرم سر اصل مطلب …راسیتش وقتی قضیه مهسیما و این اتفاقا پیش اومدو قرار شد اونو به عنوان طعمه استفاده کنین اولش کاملامخالف بودم ولی بعد خوندم پروندت کمی دلم قرص شد که تو کنارشی …
کامل پرونده و سوابقتو خوندم میدونم کم کسی نیستی …یعنی پسری که تو بیست و هشت سالگی بتونه سرگرد بشه لیاقت خودشو قبلا ثابت کرده …
اگه میذارم مهسیما خطر کنه و پا بزاره تو این راه فقط به پشتوانه اعتمادیه که به تو دارم …
برام مهمه که از زبون خودت بشنوم که میتونم روت حساب کنم …میتونم مطمئن باشم مواظب دخترم هستی ؟؟
سرمو انداختم پایین و با لبه لیوانم ور رفتم …هیچوقت نمیتونستم و نمیخواستم که به کسی امید واهی بدم برای همین بی توجه به عواقب حرفم گفتم
-ببینید سرهنگ من نمیتونم به شما قول صد در صد بدم که نمیزارم هیچ اتفاقی برای دخترتون بی افته …من عادت ندارم قولی به کسی بدم ولی خب میتونم بهتون این اطمینان و بدم که همه تلاشمو برای اینکه اتفاقی برای دخترتون نیافته انجام میدم …
حرفمو تموم کردم و خیره شدم به چشماش که تردید توش موج میزد
با صدای مهیار نگاشو از چشمام گرفت
-بابا بیاید شام … دستشو گذاشت رو دسته مبل و بلند شد ..نگام کرد
-بقیه صحبتا بمونه برای بعد ..فعلا بیا بریم شام بخوریم که با شکم خالی نمیشه فکر کرد
بلند شدم و همراهش راه افتادیم سمت میز غذاخوری که گوشه سالنشون بود …میز با نهایت سلیقه چیده شده بود …پلوی زغفرونی که روش با زرشک و پسته تزئین شده بود بد جوری بوش توی خونه پیچیده بودو بوی قرمه سبزیم اشتهای آدم و تحریک میکرد … سرهنگ نشت و اشاره کرد به من که بشینم …صندلی عقب کشیدم و نشستم روش…
زن سرهنگ اومدو نگاهی به میز تکمیلش کرد
-مهسیما اون پارچ آب یخم بیار …بیا بشین دیگه چیزی نموند
صداش از آشپرخونه اومد
-چشم مامان شما مشغول شید منم اومدم ..
زن سر گرد صندلی کناری منو که مابین منو مهیار بودو بیرون کشید و نشست روش ..نگاهی به بشقاب خالیم کرد
-وای مادر تو چرا انقد تعارفی هستی …بکش غذاتو
لبخندی به روش زدم
-چشم میکشم..تعارف نمیکنم که …
بی توجه به حرفم بشقابمو برداشت و خودش لبالب پر از برنج کردو گذاشت جلوم …خورشت قرمه رو برداشت و برام ریخت …هرچی گوشت و لیمو داشت سوا میکردو میریخت توی بشقابم …
دیدم هیچ کاری نکنم کل میزو جمع میکنه میریزه تو بشقابم سریع بشقاب و کشیدم طرف خودم
-نه ..دیگه بسه مرسی خیلی زیاد برام کشیدین …
مهسیما پارچ آب و گذاشت وسط میز و صندلی روبه روی منو کشید عقب و نشست …نگاهی به بشقاب من کردو بعد نگاهی به صورتم کرد
-شما سوپ دوست ندارین ؟؟
مادرش با دیدن ظرف سوپ هل کرد
-ای وای …اصلا اونو یادم رفت …
تا اومد خم شه سوپ و برداره بریزه برام سریع دستو به معنی ایست گرفتم جلوش…نگام کرد
-ممنون من زیاد سوپ نمیخورم …
دروغ گفته بودم ولی خب چاره ای نداشتم وگرنه نصف سوپم میریخت و مجبورم میکرد که اونم بخورم .. همین برنامه برای مهیارم تکرار شد …مهسیما داشت اول سالاد میخورد …
اولین قاشق و که گذاشتم دهنم چشمامو بستم …فک کنم شیش ماهی میشد که غذای خونگی نخورده بودم …دستپختش حرف نداشت …
اولین قاشق و که قورت دادم حس کردم دارم از گشنگی تلف میشم با لذت شروع کردم به خوردن …

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۳]
#تاتباهی #قسمت۵۶ تا وقتی غذامو تموم کنم همسر سرهنگ به نحو احسن والبته با افراط و تفریط ازم پذیرای کرد
حس میکردم اونقدر سنگین شدم که توانایی راه رفتن ندارم …. بعد تموم شدن غذا برگشتم طرف همسر سرهنگ و با قدر دانی گفتم
-خیلی ممنون واقعا …غذاتون فوق العاده خوشمزه بود خندید –نوش جونتونت پسرم …پاشین پاشین برین بشین اونور من بگم مهسیما براتون یه چایی بیاره …
منو سرهنگ بلند شدیم مهیار به مادرش کمک کردتا میزو جمع کنن
با دیدن جو خانوادشون بدم نمی اومداگه منم یه خواهر یا برادر داشتم …
سرهنگ نشست کنارم و پیش دستی و از جلوم برداشت و از هر کردوم میوه هایکی یدونه گذاشت توشو داد دستم ..
-ببین سروان فرزام شمسایی …
نگاش کردم ….دستشو گذاشت روی شونم و فشار آرومی به سر شونه ی پهنم وارد کرد
امروز مهمون خونمی و دوست ندارم حرفی از کار بزنیم …یه کلام ختم کلام …میزارم مهسیما بیاد به شرطی که جون تو و جون مهسیمای من …قبوله؟؟
سرمو انداختم و بعد یه مکث نسبتا طولانی بی اینکه نگاش کنم گفتم …
-همه تلاشمو میکنم که نزارم بلایی سر دخترتون بیاد
مهیار و مادرش اومدن و نشستن کنارمون و سرهنگم دیگه بحثشو دنبال نکرد ….
مادرش با صدای بلندی گفت
-مهسیما پس چی شد این چاییه
-مامان چایی بعد غذا خوب نیست دارم بستنی میارم براتون …

همه بی حرف منتظر اومدنش شدن …سرمو انداخته بودم پایین و با انگشتم لبه بشقابم و لمس میکردم …این سکوت داشت معذبم میکرد
-میگم پسرم تو پدرو مادرت تهرانن؟؟
سرمو آوردم بالا و به چهرش نگاه کردم ..لبخندی زدم و گفتم
– بله مادرو پدرم تهران هستن …
-خواهر و برادر چی خواهر وبرادر داری ؟؟
-نه متاسفانه من تک فرزندم
با تاسف چهرشو توهم کشید
-الهی بمیرم الان مادرت چی میکشه از دوریت…
حرفی نزدم و با لبخند سرمو انداختم پایین ….اومدو کاسه های بلوری کوچیکی که توش پر بود از بستنی و گرفت جلومون …
سرمو آوردم بالا که یکی بردارم سریع با دست اشاره کرد به سینی
-جناب سروان از این شکلاتیه بردارین خیلی خوش مزس
همزمان با این حرفش سرهنگ و خانومش و مهیار بهش تشر زدن
-مهسیمــــــــا
ابروهاشو گره کردو با قیافه ای در هم گفت
-مگه چی گفتم …میگم شکلاتیا خوشمزه تره
مسیر دستمو عوض کردم و ظرف بستنی شکلاتیو برداشتم با اخمی که حالا رو پیـ ـشونیش خط انداخته بود سینی و گرفت طرف مهیار…
حس میکردم خوشش نیومده از اینکه جلوی من بهش تشر زدن ….حق میدادم بهش چیز خاصی نگفته بود ولی اینطور که فهمیدم خانواده ی سرهنگ بیشتر طرفدار مرد سالاری بودن و زیاد به دخترا بها نمیدادن …و دوست داشتن دخترشونو بیشتر خانوم و متین بار بیارن تا یه دختر پرشیطون و بازیگوش …چیزی که کاملا برخلاف طبیعت ذاتی مهسیما بود
با همون اخم نشست روی مبل کنار مادرشو ظرف بستنیشو گرفت دستشو باهاش ور رفت …نگامو ازش گرفتم و گوشمو سپردم به حرفای سرهنگ و بقیه …
نگاهی به ساعت انداختم … یازده و چهل دیقه بود … نگاهی به جمع کردم و رو به سرهنگ گفتم
-خب دیگه اگه اجازه بدین من مرخص شم از خدمتتون…خیلی زحمت دادم …
سرهنگ نگاهی به ساعت انداخت
-اِ کجا …تازه که سر شبه …
بلند شدم و رو کردم سمت مهسیما
-میشه لطف کنی کت منو بیاری ؟؟
بی حرف راه افتاد که بره کتمو بیاره …همسر سرهنگ با لطفی مادرانه گفت
-کجا آخه پسرم توام که تنهایی بیا همین طبقه بالا پیش مهیار بمون امشب و ….
لبخندی به روش زدم
-خیلی ممنون خانوم سارنگ …به اندازه کافی زحمت دادم بهتون …
-چه زحمتی آخه این غذا رو من میپختم بالاخره یکم بیشتر پختم …
-بفرمایید جناب سروان …
چرخیدم سمت مهسیما و کتمو ازش گرفتم … بعد خدافظی از جمعشون از خونه زدم بیرون …همشون تا ایون دنبالم اومدن …برگشتم سمتشون …
-بفرمایید تو خودم میرم …
مهیار روبه پدرش گفت
-شما برید تو من تا دم در بدرقش میکنم …
هر دو راه افتادیم سمت در …نشستم تو ماشین و درماشین و بستم …اومد نزدیک در …شیشه رو دادم پایین …سرشو خم کرد و بهم نگاه کرد
-فردا ساعت نه تو اداره باش باید باهم بریم جایی
ابروهامو گره کردم
-کجا؟ ..
-بیا میفهمی..
عقب کشیدو منم براش چراغی زدم و از کوچشون خارج شدم … امروز دو شنبه بود فردا باید راه می افتادیم سمت شمال که تا جمعه بر گردیم …
خسته بودم …تا درو بستم پیراهنمو در آوردم و خودمو پرت کردم رو تخـ ـت … خوابم نمی اومد ولی چشمامو سفت روی هم فشار دادم …ترجیح میدادم بخوابم تا اینکه به چیزی فک کنم …
جلوی هتل پارس نگهداشت …با تعجب نگاش کردم …نگاش خیره به در ورودی بود …سوالی نگاش کردم
-دقیقا برای چی اومدیم اینجا ؟؟
-امروز راس ساعت نه یه نفر میاد دیدن آیناز امیری…بچه ها تحقیق کردن دیدن یه مرد تقریبا میانسال میاد اینجا دیدن آیناز امیری و طبق تحقیاتشونو گفته آیناز امروزم قراره بیاد…
صدای بیسیم بلند شد

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۳]
#تاتباهی #قسمت۵۷ از فجر ۳به فجر ۱
مهیار بیسیمو برداشت و بدون اینکه نگاشو از در ورودی بگیره گفت
-فجر سه به گوشم
-قربان همین الان دختره با همون مرده اومدن بیرون …
اخمای هردومون رفت توهم …از در اومدن بیرون حس کردم مهیار با دیدن دختره دستاشو مشت کرد
-دیدمشون تمام
-تمام
بیسیمو گذاشت سر جاشو ماشینو روشن کرد …
نگاه دقیقی بهشون انداختم …مرده حدودا چهل و پنج ساله اینا بودو قد کوتاه و هیکل درشتی داشت ….دختره خیلی شیک بود یه ساپورت تنگ با بوتهای بلند و یه پالتوی سفید و شال و کلاه قرمز رنگ …
سوار یه پرادو مشکی رنگ شدن ….ماشین و روشن کردو آروم پشت سرشون راه افتاد …مسیرارو خوب نمیشناختم ولی انداخته بودن توی کوچه پس کوچه ها ….نگامو به اطراف چرخوندم …با دیدن تابلویی که روش کلیسای مریم مقدس نوشته بود حدس زدم باید تو محله مسیحی نشینا باشیم …
بعد چند تا کوچه که رد کردن جلوی یه در سفید که معلوم بود در یه خونه ویلایی نگه داشتن …با فاصله ماشین و پارک کرد…مرده دروبرای آیناز باز کردو اونم وارد خونه شد ….
نگاهی به من کردو هر دو از ماشین اومدیم پایین ….سر صبح بودو توی محله رفت و آمد بود…
نگاهی به اطرافش انداخت …
-یه جوری باید بریم تو
اطراف و نگاه کردم …چشمم خورد به یه ساختمون نیمه کاره که بالا برده بودنش و تقریبا چهار پنج خونه فاصله داشت با خونه ای که اونا رفته بودن توش ….یکم عقب تر رفتم و ارتفاء ساختمونای کناریشو نگاه کردم …-مهیار …
چرخید طرفم –چی شده ؟؟
با سر اشاره ای به ساختمون کردم … نگاهی به ساختمون نیمه کاره انداخت …فهمید منظورمو …سری به نشانه تائید تکون داد…
-تو اینجا وایستا اگه اومدن بیرون تعقیبشون کن من میرم بالا یه سرو گوشی آب بدم …
-نه من زیاد مسیرای اینجا رو نمیشناسم اگه قرار باشه تعقیبشون کنیم من نمیتونم …من میرم بالا تو بمون …
سری تکون داد و عقب عقب رفت ….سریع چرخیدم و وارد ساختمون شدم …
کارگرا یه گوشه مشغول بودن ….از پله های نیمه کاره بالا رفتم …سه طبقشو بیشتر نساخته بودن …رسیدم بالا ..نگاهی به خونه بعدی کردم …دقیقا مماس با ساختمون بود ولی ارتفاعش کمی بیشتر بود …نگاهی به دورو برم کردم …اولین چیزی که به چشمم خورد یه فرغون پر سیمان بود …سریع رفتم پشتشو فرغون و آوردم نزدیک دیوار …با یه جهش پریدم رو کیسه های سیمان و از اونجام پریدم بالا تا بتونم لبه دیوارو بگیرم …
خودمو کشیدم بالا …صدای یکی از کارگرا بلند شده بود
یه چیزی به ترکی گفت که حالیم نشد …پامو که گذاشتم روی سقف یدفعه پام سر خورد و نزدیک بود با سر پرت شم پایین ….نفسم تو سیـ ـنه حبس شد و سریع دستمو انداختم به کانال کولری که روشو پوشونده بودن …نگاهی به زیر پام انداختم ..برفای کنار دیوار یخ بسته بودن و نمیشد روشون ایستاد…نگاهی به پایین کردم وچشمامو ازش گرفتم …نمیشد وقت تلف کرد سریع دویدم سمت ساختمون بعدی …بد بختی اینجا بود که اونجام ارتفاعش خیلی کمتر از این یکی بود …
دستی به ته ریش صورتم کشیدم و اطرافمو دید زدم تا بلکه بتونم یه چیز درست و حسابی پیدا کنم که بشه باها رفت پایین ….
هر چی بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم …
ناچار دستمو گذاشتم روی لبه دیوار و برگشتم…پامو به زور روی یکی از آجرای دیوار محکم کردم …هر لحظه ممکن بود با سر بخورم زمین و مخم پخش زمین شه …
نفس عمیقی کشیدم و یه پای دیگمم گذاشتم ….چشمامو بستم تا نگاه به ارتفاع نیافته …
نفسمو با صدا دادم بیرون و یه کم دیگه اومدم پایین … تا اومدم پای چپمو بردارم یه دفعه سر خوردو یکی از دستامم آزاد شد …
نزدیک بود برم پایین که سریع دستمو به نرده کنار پنجره انداختم … داشتم نفس نفس میزدم …. فک نمیکردم ارتفاع تا این حد نفرت انگیز باشه
-باهزار بد بختی یه کم دیگه پایین اومدم ….الان دقیقا مابین دیوار خونه بغـ ـلیو آویزون خونه کناریش بودم …پامو روی دیوار کناری محکم کردم و آروم دستمو از روی نرده ها برداشتم ….خیلی سعی کردم که تعادلم بهم نخوره که اگه میخورد کلا یه جهان از شرم راحت میشد ….با یه جهش جفت دستامو ول کردم و محکم دیوار روبه روشو گرفتم و خودمو کشیدم بالا …یه پامو گذاشتم رو لبه دیوارو پریدم روی سقف…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۵]
#تاتباهی #قسمت۵۸ دویدم سمت خونه بعدی شانس آوردم بقیه خونه ها به نسبت راحتتر بودن و تونستم راحت رد بشم …
از بالای سقف کناری نگاهی به داخل خونه کردم …یه خونه معمولی که دور تا دورشو درختای بزرگ چیده بودن … با نگاهی گذرا خیز برداشتم و سریع پریدم رو دیوار نسبتا عریض خونه …نشستنم رو دیوار همانا و آخ خفیفیم که ازم در اومدهمانا…
دستمو آوردم بالا و نگاهی به کف دستم کردم …بردیگی نسبتا عمیقی بود …چشمم چرخید رو شیشه خورده هایی که سراسر لبه دیوار ریخته بودن …
خونریزی دستم زیاد بود …شالگردن دراز و نازکی که گردنم بودو در آوردم و پیچیدم دورش …به ثانیه نکشید که رنگ سفیدو مشکی شالگردن همرنگ خون غلیظ و قرمزم شد …توجهی به دستم نکردم و آروم از دیوارپریدم پایین …
-حیاط جمع و جوری بود ….آروم از پشته درختا راه افتادم سمت ساختمون … سوزش دستم داشت اذیتم میکرد ولی اونقدرام مهم نبود …اخمامو کشیدم تو هم …
یه راهرو که انگار منتهی بود به زیر زمین اونجا بودو نگاهی به درو برم کردم …یه پنجره معلوم بود …سریع پامو گذاشتم روی سکویی که اونجا بودو خودمو آروم کشیدم بالا …خودشون بودن ….
آیناز نشسته بود روی یه صندلی و دوتامردم که نمیشناختمشون داشت یه چیزایی رو نشونش میدادن… آیناز یه چیزی به مرده گفت و اونم سری تکون داد و هر سه بلند شدن … سریع سرمو دزدیم و پریدم پایین ….توپیچ همون راهروی منتهی به زیر زمین پنهون شدم …
صدای در و شنیدم … و پشت بندش صدای در حیاط و که پشت سرشون بسته شد …اینبار هر سه باهم خارج شده بودن …
برگشتم و نگاهی به حیاط کردم …انگار که کسی نبود … برگشتم سمت راهرو و از پله هارفتم پایین …
زیادی تاریک بود نمیتونستم جلوی راهمو ببینم … ایستادم و دستمو بردم توی جیبم و گوشی و کشیدم بیرون …
فلش دوربین و روشن و کردم وگرفتم جلوم …یکم دید برام راحتتر شد .. آروم آروم از پله ها رفتم پایین … رسیدم به یه فضای باز …دوربین وتودستم چرخوندم …یه جای خالی با کمی خرت و پرت …. یدفعه چشمم افتاد به گوشه دیوار … رفتم نزدیک تر .. خم شدم و چند تا تیکه پارچه رو که روی زمین افتاده بودن و برداشتم … با اخمایی درهم نگاشون کردم ..سه تا مانتو با دوتا شال دخترونه بود … پس خودشه ….نباید برشون میداشتم وگرنه ممکن بود بویی از این ماجرا ها ببرن…یکم دیگه مابین خرت و پرتا گشتم ….چیز خاص دیگه ای پیدا نکردم … از زیرزمین زدم بیرون … و محتاطانه از پشت درختا خودم و رسوندم به در اصلی ..آروم درو باز کردم و اومدم بیرون….
همونجوریکه حدس زده بودم مهیار اونجا نبود … نگاهی به اطراف انداختم … چشمم خورد به یه سوپر مارکت که دقیقا روبه روی خونه بود … راه افتادم سمتش … یه بطری آب و یه بسته دستمال کاغذی و از اون دستمال سفره ها ازش گرفتم …اومدم بیرون و نشستم کنار دیوار…شال گردن و باز کردم … خون فواره زد بیرون …اخمام بیشتر رفت توهم … خیلی عمیق تر از اونی بود که فکر میکردم …سریع بطری و باز کردم و خم شدم کنار جوب و آب و ریختم رو دستم … لـ ـبمو گاز گرفتم و چشمام و بستم سوزشش خیلی زیاد بود …ده بیستا از دستمالارو بیرون کشیدم و فشار دادم رو زخمم و دستمال سفره رو دورش محکم کردم …
گوشیم تو جیبم لرزید … نشستم کنار دیوارو دست سالمم و بردم توی جیبم … مهیار بود
-الو …
-الو کجایی؟؟
-از خونه زدم بیرون …
-میتونی بیای اداره ؟…
چشمامو روهم فشار دادم و دستمو مشت کردم
-آره میام …تو چیکار کردی …
منم دارم برمیگرم سمت اداره آیناز امیری و که برگردوند به همون هتل و خودشم دادم بچه ها تعقیب کنن …
-یه نفرم بفرست اینجا حواسشون به این خونه باشه فک کنم اینجام خبراییه …
-چطور چیزی پیدا کردی …
از درد و سوزش دستم نمیتونستم زیاد حرف بزنم
-میام اداره میگم …
-باشه پس میبینمت …
گوشی و قطع کردم و انداختم توی جیبم بلند شدم و بطری وجعبه ر پرت کردم تو سطل بزرگ آشغال که کنار خیابون بود …
دستمو برای تاکسی که میومد بردم بالا …نگهداشت …سوار شدم و گفتم بره سمت اداره …
باندو محکم کشیدم و چسب و زدم روش .. وسایل و پرت کردم توی جعبه کمک های اولیه و درشو بستم … ازپشت میزم بلند شدم و راه افتادم سمت اتاق مهیار …تقه ای به در زدم …با صدای بفرماییدش درو باز کردم و وارد اتاق شدم
تا منو دید بلند شدو اومد کنارم …
-خب چی فهمـــ
با دیدن دستم حرفشو خوردو اخماشو کشید توهم
-دستت چی شده ؟؟دستمو آوردم بالا و انگشتامو جمع کردم و نگاهی بهش انداختم
-چیزی نیست رو دیوار شیشه ریخته بود منم نفهمیدم دستم و بریدن
-زخمش که عمیق نیست ؟!
-نه چیز خاصی نیست …
نگام کرد
-خب چی فهمیدی …
با صدایی خشک و جدی گفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۵]
#تاتباهی #قسمت۵۹ -یکی از بچه ها رو بفرست اونجا مـ ـستقر شه … اونجوری که فهمیدم چند تا از دختراقبلا اونجا بودن …چند تا مانتو و شال دخترونه تو زیر زمین افتاده بود …
اخماش رفت توهم ..
-من اونجا پرس و جو کردم …اون خونه ماله یه پیرمرد مسیحیه که ده سالی میشه اونجاست …یه پیر مرد بازنشسته و از کار افتاده ..
-در هر صورت باید حواسمون بهشون باشه
سری به نشونه تائید تکون داد …
-خوبه توام برو آماده شو … چند تا از بچه ها تا شمال دنبالتون میان و از دور پشتیبانیتون میکنن ولی بهتره یه ردیابی چیزی محض محکم کاری با خودتون ببرید
بی حرف سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم …
تا درو بستم گوشیم توی جیبم لرزید … گوشیو از جیبم کشیدم بیرون و نگاش کردم .. شماره ناشناس بود ..
تماس و وصل کردم
-الو ..
صدای دخترونه بشاشی تو گوشم پیچید
-به به سلام علیکم آقـــا
اخمامو کشیدم توهم
-شما ؟؟
با لحنی پر شیطنت گفت
-شما دوست داری من کی باشم …
توجهی به ادامه حرفاش نکردم و گوشی و قطع کردم .. .حوصله این مسخره بازیارو نداشتم …
یبار دیگه گوشی تو دستم لرزید با صدایی جدی و خشن گفتم
-ببین دختر جون اگه یبار دیگه زنگ بزنـــ
بلند خندید
-اوه اوه سامی بابا کوتاه بیا خواستم کمی سر به سرت بزارم …لا لم …
باشنیدن اسمش جا خوردم ..
-لاله ؟!
-نشناختی ؟!..
وارد اتاق شدم و درو بستم
-چرا شناختم … اولش مسخره بازی در آوردی نشناختمت
خندید
-بابا شوخی کردم …شمارتو از مهسی گرفتم نشستم پشت میز
-کاری داشتی ؟..
-اهوم ..سامی ببین فردا ساعت هشت شب همگی راه میافتیم قرارمونم همگی کنار اتوبان اصلی منتظر بقیه میشیم …میخوایم باهم راه بی افتیم …
اخم کردم …پس تا دیقه نود قرار نبود آدرس و بدن ….
-باشه مشکلی نیست …
-فقط توبا مهسی میای دیگه ؟؟
-آره
-اوکی پس فردا منتظریم
-باشه فقط چرا شب راه می افتیم ؟؟
-که تا فردا برسیم دیگه …تازشم شب جاده خلوت تره
-اوکی باشه…مرسی ..
-قوربونت کاری نداری ؟!
-نه
-باشه بای
گوشی و قطع کردم …باید سریعتر آماده میشدیم …
***
بیرون ماشین منتظرشون بودم تا بیان …نگاهی به ساعت انداختم …همینکه سرمو آوردم بالا ماشین مهیار پیچید تو کوچه …تکیه مو از درماشین کندم…ماشین و نگهداشت …در هر دو طرف باز شدو پیاده شدن …
چشمم خورد به مهسیما …
یه جین تیره با مانتوی مشکی و شال مشکی داشت ….یه سویشرت سفید و یه جفت کفش آل استار سفید پاش بودو یه کوله پشتی کوچیکم انداخته بود رو شونش …..
طبق معمول موهای قهوه ای و روشنش از شال زده بود بیرون و آرایش ملایمیم داشت …
مهیار اومد جلوو باهام دست داد …
-خب اینم مهسیما … سریع تر راه بی افتین …دوتا ماشینم پشت سرتون میان …خیالتون راحت باشه … منم تا فردا خودمو میرسونم
سری تکون دادم و به مهسیما اشاره کردم
-خب دیگه سوار شو … بریم دیر شد …
با مهیار خدافظی کردیم…کیف دستی کوچیک مهسیما رو گذاشتم صندوق عقب و سوار شدیم …دستی برامون تکون داد …راه افتادم سمت قرار بچه ها …
مهسیما خم شدو کیفشو پرت کرد رو صندلی عقب … و صاف نشست …برگشتم سمتشو نگاهی گذرا بهش کردم …
-کمـ ـربندتو ببند
بی حرف قبول کردو کمـ ـر بندشو بست…نگاشو چرخوند بیرون وجاده رو نگاه کرد …
به لطف جاده های آروم سر ده دیقه رسیدیم به بچه ها که منتظر بودن …دیگه کسی نایستاد …انگار ما آخرین نفر بودیم همگی راهی جاده شدیم …
هنوز نیم ساعت نشده بودکه راه افتاده بودیم مهسیما کلافه شده بود اینو از ول خوردنا و چپ و راست شدناش میفهمیدم …با صدایی جدی گفتم
-چی میخوای ؟!
برگشت طرفم –چی؟
نگاش کردم
-چی میخوای که نمیتونی آروم بگیری بشینی …
موهاشو داد زیر شالشو با قیافه ای در هم گفت
-شما حوصلت سر نمیره ؟؟…خب یه نوحه ای ..آهنگی ..رادیویی چیزی …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۱۶]
#تاتباهی #قسمت۶۰ فهمیدم دردش چیه …. –فک نکنم از آهنگای من خوشت بیاد …
صادقانه حرف زده بودم آهنگای من بیشترآهنگای روسی بودن که با سلیقه هر کسی سازگار نبود … تا این حرفو زدم سریع خم شد سمت صندلی عقب … کمـ ـربند مانع حرکتش شد … نشست و سریع باز کرد کمـ ـربندشو دوباره خم شد سمت صندلی …با تعجب داشتم به حرکاتش نگاه میکردم …کولشو برداشت وزیپشو کشید …کمی زیرو روش کرد تا بالاخره چیزیو که میخواست پیدا کرد
باهیجان یه فلش مموری دستش گرفت و آورد بالا …نگاهی به فلشه کردم و دستمو بردم جلو از دستش گرفتم…
با هیجان کولشو پرت کرد صندلی عقب …رفتارش واقعا شبیه دخترای هجده نوزده ساله بود … هجاناتشو نمیتونست کنترل کنه تا صدای آهنگ تو ماشین پیچید عین بچه ها سرشو خم کرد یه طرف و گفت
-صداشو کمی بلند کنم ؟؟؟
سری تکون دادم و دستموگذاشتم روی فرمون … دستشو برد جلو و شروع به عقب جلو کردن آهنگا و ولوم صدا کرد .. صدای آهنگ تو ماشین پیچید ..
بزار اسمم روی اسم تو بمونه
نزار این جدایی دستمو بخونه
نزار این روزای خوبمون تموم شه
نمیخوام که زندگیم بی تو حروم شه
دل من هیچ کس و غیر تو نمیخواد
با دل هیشکی به جز تو راه نمیاد
آخه تو عشقمی جز تو کیو دارم
که شبا سر روی شونه هاش بزارم
بی تو تمومه دنیام
بی تو حروم رویام
این دل بی تو میمیره
دنیام بی تو هیچه
عطرت تا مییچه
این دل بی تو میمیره
بی تو تمومه دنیام
بی تو حروم رویام
این دل بی تو میمیره
دنیام بی تو هیچه
عطرت تا مییچه
این دل بی تو میمیره
چشمم بهش افتاد که داشت با آهنگ زمزمه میکرد …از صدای آروم خواننده خوشم اومده بود
فکرمیکردم که برات زیادیم خسته شدی
عزیزم نفهمیدم شاید تو وابسته شدی
کاش بدونی که نگاتو به یه دنیا نمیدم
عشق من بودی و من بودنتو نفهمیدم
بی تو تمومه دنیام
بی تو حروم رویام
این دل بی تو میمیره
دنیام بی تو هیچه
عطرت تا مییچه
این دل بی تو میمیره
“امین رستمی –بی تو”
دیگه تا نزدیکای ساعت ده دوساعت و بکوب روندیم …. متوجه چراغ زدنای ماشین سعید شدم ….ماشیناشونو کشیدن کنار یه سفره خونه و پیاده شدن …منم نگه داشتم … قبل پیاده شدن از آینه به پشت نگاه کردم …متوجه ماشینایی که از اول پشت سرمون بودن شده بودم … پیاده شدم … مهسیما سویشرتشو دورش محکم تر کرد …منم گرم کنم و برداشتم و همراهش راه افتادم سمت بچه ها …رویام اومده بود ..تعجب کردم چطوری یه پدرو مادر میتونست انقد بیخیال باشه و بچشو ول کنه به امون خدا … راه افتادیم سمت سفره خونه …
همگی دور یه تخـ ـت بزرگ نشستیم…نیما بلند شدو رفت برای همه چلو کباب سفارش داد…مهسیما دقیقا چفت من و لاله هم کنار اون نشسته بود …
سعید برگشت سمت من
-خب سامی چه خبرا ..اونبار یادم رفت شمارتو بگیرم گفتم لاله دعوتت کنه
لبخند کمـ ـرنگی زدم
-آره مرسی واقعا …حوصلم سر میره از بیکاری
کمی خودشو بالا کشیدو لم داد به پشتی که گذاشته بودن روی تخـ ـت ..
-راستی سامان تو کارو بارت چیه …از ماشین و سرو وضعت که معلومه حسابی جیبت پره
با لحن بی تفاوتی و زیرکی گفتم
-همش از صدقه سری جیب بابامه ..منم خیر سرم اومدم تبریز یکی از شعبه های شرکتشو بچرخونم ولی خب من حوصله کار کردن واسه باباهه رو ندارم …دنبال یه کار درست و حسابیم که از زیر بیلیتش بیام بیرون
یه تای ابروشو داد بالا
-خریا تو که بابا به این خرپولی داری جای تیغ زدنش میخوای تازه پشت پا بزنی به بخت خودت و ماله اون
نگاهی به مهسیما و دخترا انداختم که مشغول بودن و نگامو چرخوندم سمت سعید …
-راستشو بخوای خستم میکنه … این کارو بکن اون کارو نکن اینو بپوش اونو نپوش …با این بگرد با اون نگرد … دستم که بره تو جیب خودم دیگه از دست خورده فرمایشاشم راحت میشم
-کار بابات چیه ؟
-تو کار صادرات واردات
سری تکون دادو باخنده کجکی نگام کرد
-دست تو هر کاری بزنی باید جون بکنی تا چندر غاز بزارن کف دستت …بابات هر چقدم گیر بده پول مفت میریزه تو جیبت
نگامو دوختم به نیما که داشت با یه سینی پر لیوان و پارچ دوغ میومد سمتون
-تو فکرش هستم یه کار کم دردسر و پر پول واسه خودم دست و پا کنم
-آها ..
@nazkhatoonstory

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1249

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.