سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

تاتباهی داستان آنلاین پریناربشیری سرگذشت واقعی
0

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱تا۲۰

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱تا۲۰

رمان:تاتباهی

:نویسنده:پریناز بشیری 

#تاتباهی #قسمت۱ دست بردم که صدای موسیقی و کم کنم ….ریتم تند آهنگ همزمان توی گوش و سرم پیچیده بودو حال خرابمو خراب تر میکرد

سیـ ـگارو از گوشه لـ ـبم برداشتم و از پنجره پرت کردم بیرون ….پامو رو گاز فشار دادم ….چهار راه ابوریحان بودیم ….و ترافیک بود …

یادم باشه با دیدن این فرهاداز این به بعد پشت دستمو داغ کنم تا دوسـ ـت دختر دبیرستانی پیدا نکنم ….

 

 

-چیه دادا باز که ترش کردی ….

با غیظ نگاه فرهاد کردم که شیشه شو داده بود بالا و سیـ ـگار دود میکرد …عصبی شیشه رو دادم پایین

 

 

-صد بار گفتم این و میکشی شیشه رو بده پایین …..بدم میاد از ماشین بو سیـ ـگار بیاد

خندید –خوبه بابا سوسول نشو …

پفی کردم و راه افتادم سمت هنرستان دوسـ ـت دخترش …نمیدونم بر خلاف هممون چرا تو فاز دختر دبیرستانیا بود…میگفت این دختر جدیده دختره پایه ایه …

امروز بارون بد جوری راه هارو بند آورده بود دستمو گذاشتم رو بوق و دوسه بار پشت سر هم زدمش

راننده پژوی جلو سرشو از پنجره آورد بیرون و با عصبانیت گفت

 

 

-هوی چه خبرته ….راه بستس کورکه نیستی

همون موقع جلوش باز شد با کج خلقی گفتم

 

 

-بکش بکنار بابا گاری چی

ماشینو کشید کنار ….باسرعت خواستم از کنارش رد شم که یه فوش رکیک داد و پیچید تو یه فرعی ….

فرهاد ته سیـ ـگارشو از پنجره پرت کرد بیرون

 

 

-مرتیکه ….شیطونه میگه..

عصبی گفتم

 

 

-شیطونه گوه خورده چیزی بگه بگو کجا با دختره قرار داری؟

حرفشو خورد ونگاهی به درو برش کرد …

 

 

-نمیدونم گفت انگار طرفای دانشم و اینا….

بارون داشت باز شروع میشدو هر لحظه شدید تر میشد …مونده بودم تو کف این دختره احمق که تواین بارونم ول کن معامله نبود

فرهاد سریع زد رو داشبود

 

 

-آآآ ….نگه دار …نگه دار اوناها ..اوناها

مسیر دستشو دنبال کردم …. دوتا بودن ….اولش تعجب کردم به تیپشون نمیخورد بچه دبیرستانی باشن …بیشتر داف بودن تا دختر مدرسه ای ….

جلوشون نگه داشتم و زدم رو ترمز …با دیدن ماشین چشماشون برق زد ….سریع اومدن طرف ماشین … در عقب و باز کردن و نشستن توش …

فرهاد با لبخند دختر کشی برگشت عقب

 

 

-سلام عزیزم …(روبه دوستش)سلام خانوم

صداشونو که به زور سعی داشتن پر عشوش کنن وبلند کردن و جواب سلامشو دادن ….برگشتن سمت من …دوسـ ـت دخترش صداشو حسابی تو دماغی کرده بود

 

 

-سلام آقا پویا ببخشیدا مزاحم شمام شدیم ….

سعی کردم لحنم زیادم سرد نباشه از آینه نگاشون کردم

 

 

-سلام ..این چه حرفیه مراحمید…درضمن من اسم پوریاست نه پویا

خنده جلف و صدا داری کرد …دراصل خندش جلف نبود ولی نمیدونم چه اصراری داشت عشوه ی خندشو زیاد کنه ولی اثر معکوس میداد

 

 

-خوشبختم …آقا پوریــــا….

دستشو دراز کرد سمتم

 

 

-منم آرتیمیس هستم

یه تای ابرومو دادم بالا …اسمش اصلا به خودش نمیومد یه جوریم با غرور اسمشو ادا کرد انگار مثلا چیه …بی میل دستشو فشردم

دوستشم دستشو آورد جلو

 

 

-منم طنازم

دست اونم فشردم …کمترین رغبتی برای آشنایی با این دوتا فنچ که خودشو خیلی شاخ و خاص فرض میکردن نداشتم…..فرهاد رو بهشون گفت

 

 

-خب بچه ها بریم؟

هردو موافقتشو اعلام کردن …با گرفتن تایید ازشون دندرو عوض کردم و راه افتادم ….نیازی به پرسیدن نبودگفته بود میخوان برن هفت سنگ برای همین بی حرف مسیر هفت سنگ و پیش گرفتم ….

هر سه مشغول گپ زدن بودن ….. از آینه نگاهشون کردم …آرایش و تیپشون تکمیل بود …یه سوالی عین خوره رو مخم بود …عادت نداشتم سوالامو بی جواب بزارم

دستمو بردم و آینه رو درست روی صورتشون تنظیم کردم و صدای آهنگ قطع کردم

لبخند دختر کشی قاطی لحن مثلا سوالیم کردم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۲]
#تاتباهی #قسمت۲ -خانوما ….

هردو نگام کردن و حرفشونو ادامه ندادن

آرتیمیس-جانم؟!

یه تای ابروم بالا پرید …هه جانم چقدر اپن مایند…. ….پوزخندمو خوردم

 

 

-مگه شما دبیرستانی نیستین؟؟!

دوستش طناز با حالت خاصی موهای جلوی صورتشو عقب زد

 

 

-چرا هستیم …

لبخند کوچیکی زدم

 

 

-ولی تیپتون ….یعنی اینکه…..

صدای خنده بلند آرتیمیس و خنده ریز دوستش همزمان بلند شد …..نگاهی به فرهاد انداختم ……. چشمکی بهم زد که معنیشو نفهمیدم

طنازبا خنده ای ه توی لحنشم اثر گذاشته بود گفت

 

 

-ما زنگ آخر و پیچوندیم تو آبدار خونه اینجوری به خودمون رسیدیم …..وگرنه فک کن یه درصد با این تیپ بریم مدرسه

چشام از زور تعجب گشاد شد ….این همه آرایش و تیپ زدن تو مدرسه؟!…..جلوی هفت سنگ نگهداشتم هرسه پیاده شدن و منم ماشین و پارک کردم و پیاده شدم …

فرهادو دوسـ ـت دخترش رفته بودن تو ولی دوسـ ـت دختره جلوی در ورودی منتظر من ایستاده بود …

حدس میزدم امروز دوستشم آورده که مخ منو بزنن و بعدم به این زرنگیشون بخندن ….ولی مشکل اینجا بود که من از هفده سالگی دختر بازیامو شروع کردم و الان که بیست و شیش سالمه دیگه واحدای دختر شناسیمو از دم پاس کردم …

درو باز کردم و کنار ایستادم تا اول اون وارد بشه ……لبخندی به صورتم زدو وارد شد ….فرهادو دختره رو دیدم که برامون دستشونوبالا آوردن ….دور یه میز خلوت تویه گوشه دنج نشسته بودن

هردو راه افتادیم سمتشون دختره جلوتر از من بود …از پشت آنالیزش کردم …ساپورت سفید با مانتوی سفیدو سویشریت صورتی رنگ که با کفشای اسپورتش ست کرده بود ….هیکلش چنگی به دل نمیزد از طرفیم بدم میومد بابچه ها بپرم برا همین از زدن مخش صرف نظر کردم

دور میز نشستیم و پیزامونو سفارش دادیم …..آرتیمیس برگشت سمت من

 

 

-پوریا تو تنهایی؟؟….یعنی دوسـ ـت دختری ….چیزی؟؟

ریلکس تکیمو زدم به صندلی و دستامو رو سیـ ـنم قلاب کردم

 

 

-چرا …دوتا دوسـ ـت دختر دارم

حس کردم قیافه دوستش دمغ شد ………پوزخندی نشست روی لـ ـبم برنامه هاشونو بهم ریخته بودم گویا….

فرهاد با خنده دستشو زد روی شونم

 

 

-این پوریای ما مثله من نیست که یه سر داره هزار سودا

به این حرفش خندیدو من نگاش کردم …نگاهی که معنیشوتنها خودش میفهمید نه کسی ….

فرهاد شماره این دخترم از گوشی دوسـ ـت دختر سابقش کش رفته بود ….کلا عاشق پریدن با بچه دبیرستانی هابود …میگفت گاگولن تازه کارن راحت میشه ازشون سواری گرفت

آرتیمیس با غرور گفت

 

 

-شما که آقای خودمی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۴]
#تاتباهی #قسمت۳ سرمو انداختم پایین تا نبینه که از شدت خنده عین لبو سرخ شدم ….این دقیقا اولین قرارشون بود بعد سه هفته دوستی و حالا فرهاد آقاشون بود …….من سه ماه با یه دختر دوست میشم و کم کم چهار بار باهاش رابطه دارم اینجوری آقامون آقامون نمیکنه ….فرهاد فهمید و سقلمه ای به پهلوم زد

خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم نگامو ازشون بدزدم تا با دیدن خودشو دوست عتیقه وازهمه مهمتر آقاشـــــــــون خندم نگیره

خلاصه بعد از حدودا چهل و پنج دیقه که غذامون خوردیم و فرهاد رفت رو مخ دختره همگی عزم رفتن کردیم …..زیاد دوست نداشتم برسونمشون ولی چون به فرهاد قول داده بودم امروز باهاشون باشم برا همین حرفی نزدم و بعد آدرس دادن دخترا راه افتادم سمت آدرساشون …

تقریبا مطمئن بودم آدرس خونشونم دارن اشتباه میگن چون موقع آدرس دادن یه نگاه بهم کردن و طناز یه چشمک به آرتیمیس زد …..

ماشین و نگه داشتم ….بارون بازم شروع شده بود…..دلم سوخت براشون که باید تو این بارون تا خونشون خیس آب میشدن …..

آرتیمیس خم شد سمت من

 

 

-وای مرسی خیلی خوش گذشت ….ببخشید مزاحمتون شدیما

بی اینکه نگاش کنم سرد گفتم

 

 

-کاری نکردم

دوستش طنازم گفت

 

 

-آره مرسی واقعا خوش گذشت ….امیدوارم بیشتر ببینمتون

به ظاهر طرف حرفش هردو بودیم ولی ضایع بود منظورش منم حرفی نزدم ….

فرهاد-پس اوکیه دیگه …مهمونی آخر هفته رو جور کنین که حتما باشین

با چشمایی گشادشده نگاش کردم…..باورم نمیشد بخواد این دختر بچه ها رو بیاره تو اون مهمونی که من خودم باوجود اینکه یه پسرم گاهی از رفتن بهش پشیمون میشدم

آرتیمیس-اوکیه جانیم ……فقط خودت میای دنبالمون ؟؟

فرهاد با نگاهی که داشت میخندید گفت –آره عزیزم..

طنازم گفت-منم به مامان میگم ولی ۹۰%منم اوکیم

فرهاد سری تکون داد ….هردو از ما خدافظی کردن و پیاده شدن ….ماشین و از کوچه در آوردم …از آینه نگاشون کردم هردو دویدن زیر سقف یکی از خونه ها خیس نشن ….فرهاد پقی زد زیر خنده

فرهاد-حالا تا بخوان ماشین گیر بیارن که برن فجر موش آب کشیده میشن

با تعجب نگاش کردم-فجر؟؟؟

سیـ ـگاری از جیبش در آورد و با فندک من روشنش کرد ….کام محکمی گرفت و دودشو داد بیرون

 

 

-آره بابا خونشون فجره البته نسرینه ها اون یکی و نمیدونم

اخمامو کشیدم تو هم

 

 

-نسرین دیگه کدوم خریه ؟؟…چرا دری وری میگی

شیشه رو کمی کشید پایین

 

 

-بابا همون آرتیمیسه …آرتامیسه چی چیه ….اسم اصلیش نسرینه دوستشم فاطمس

خندم گرفت –حالا از کجا فهمیدی ؟!

خندید –یادت رفته با همکلاسیش تو کلاس زبان دوست بودم آمارشو از اونجا در آورده بودم ….خودشم دیشب اس داد فردا با فاطی میام سر قرار یدفعه فاطی شد طناز

بلند زدم زیر خنده فرهادم خندید….جدا این دخترا چقد ساده و تعطیل بودن…..به خاطر بارون راه بسته بود زیر لب اهی گفتم و پیچیدم تو فرعی …یدفعه حرف آخر فرهاد یادم افتاد

 

 

-راستی جدی جدی نمیخای که بیاریشون تو مهمونی صابر

چشمکی زدو فیلتر سیـ ـگارشو از پنجره پرت کرد بیرون

 

 

-اتفاقا همین ومیخوام ..

اخم کردم-بابا اینا بچن …

فرهاد خندید –فک میکنی بچن پاش بی افته همه جوره در خدمتن

با دیدن دختری که کنار خیابون کلاسورشو گرفته بود رو سرشو دستشو تند تند برا ماشینا میبرد بالا جواب فرهادو ندادم

فرهاد مسیر نگامو دنبال کرد ولی انگار متوجه دختره نشد

 

 

-هوی کجا رو دید میزنی ؟؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۵]
#تاتباهی #قسمت۴ سرعتمو کم کردم ….یه جین دمپای آبی رنگ با مانتوی مشکی و مقعنه همرنگش داشت موهاش و یه وری ریخته بود بیرون ولی انگار به خاطر بارون چسبیده بودن به پیـ ـشونیش …..اون حس انسان دوستانم که سالی یبار گل میکنه گل کرد

رو کردم سمت فرهاد

 

 

-عین آدم رفتار میکنیا

اینو گفتم و جلوی پاش زدم رو ترمز…دختره با دیدن ماشینم دو قدم رفت عقب …شیشه سمت فرهاد و دادم پایین و کمی سرمو خم کردم

 

 

-خانوم بفرمایید تا آژانس میرسونمتون خیس شدین

با اخم گفت

 

 

-نخیر مرسی الان تاکسی میاد

نگاهی به خیابون کردم به خاطر بارون تند کسیم میومد احتمالش کم بود سوارش کنه ……..فرهاد با تعجب نگام میکرد رو به دختره گفتم

 

 

-هر جور راحتی ولی فک نکنم ماشین گیرتون بیادا

بازم اخم کرد-گفتم که ممنون از لطفتون …لطفا بفرمایید

همزمان سریع اومد جلو دستشو برا تاکسی که داشت نزدیک میشد برد بالا ….از شانسش تاکسی نگه داشت و سریع سوار شد

بیخیال شدم و منم راه افتادم فرهاد با تعجب گفت

 

 

-میشناختیش ؟؟

شونه ای بالا انداختم

 

 

-نه …

 

 

-پس چرا نگه داشتی …(لحنش شیطون شد)هــــــــا خودم فهمیدم

جدی نگاش کردم

 

 

-خفه بمیر فهمیده ….فقط دلم سوخت بارون خیلی تنده

مسخره دستشو مشت کردو کوبید به سینش

 

 

-آخ من فدای دل کباب شدت !….

چپ چپ نگاش کردم ….جدا منظوری نداشتم به خاطر تیپ ساده و لباسای خیسش دلم سوخت براش همین….. بی حرف راه افتادم سمت خونه احتیاج مبرمی به خواب داشتم ….فرهاد و جلوی خونشون پیاده کردم …

دوتا کوچه باهم فاصله داشتیم …جلوی خونه خودمون ایستادم درپارکینگ و با ریموت باز کردم و ماشین و بردم تو …

درو باز کردم و پیاده شدم ….بی اینکه درو قفل کنم راه افتادم سمت خونه ….بارون شدتش کم شده بود درو که باز کردم یه چیزی گوله پرید تو بغـ ـلم وخنده رو آورد روی لـ ـبم …تنها بهونه من واسه زندگی پرگلم

خودشو از گردنم آویزون کردو محکم صورتمو بـ ـوسید

 

 

-سلام داداشی

بغـ ـلش کردم و از زمین کندمش

 

 

-سلام عشق خودم

خودشو لوس کرد

 

 

-خسته نباشی

یه تای ابرومو دادم بالا و با خنده گفتم

 

 

-بازچی شده چی میخوای که مهربون شدی؟؟

تعارف و گذاشت کنارو با خنده و ورجه ورجه گفت

 

 

-پوری جونــــــم بریم دور دور ؟؟

گذاشتمش زمین و کتمو در آوردم پرت کردم رو مبل

 

 

-مگه نمیبینی الان اومدم کجا ببرمت تو این بارون !!

لبـ ـاشو جمع کردو با اخم گفت

 

 

-بهونه نیار از صبح تا شب دوسـ ـت دختراتومیچرخونی یبارم منو بچرخون دیگه

رفتم جلو و لپشو محکم کشیدم

 

 

-ببینم مگه تو درس مرس نداری که میخوای با من بیای بیرون ؟!

دستاشو زد زیر بغـ ـلش

 

 

-خیر ندارم ….

از دستم آویزون شد

 

 

-بهونه نیار دیگه …لطفـــــا

پفی کردم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم تازه ساعت پنج بود ….دستمو از بین دستاش کشیدم بیرون

 

 

-اوکی باشه میریم ولی فعلا خستم بارونم تنده بزار ساعت هفت میبرمت اوکی ؟؟

با ذوق پرید و دوباره از گردنم آویزون شد

 

 

-ولی مرسی داداش چشـــم

دستاشو از دور گردنم باز کردم خندم گرفت هر وقت کارش گیرم بود میشدم داداش ….راه افتادم سمت پله ها

 

 

-مامان کجاست ؟؟

خودشو پرت کرد رومبل و گوشیشو گرفت دستش

 

 

-با دوستاش رفتن استخر بابام امروز صبح رفت ارمنستان

بی حرف رفتم تو اتاق و درو بستم …به این مدل زندگی عادت کرده بودم مادری که بیشتر وقتا نبود پدری که همش تو هواپیما راهی این کشور به اون کشور بود …..خواهری که تازه پونزده سالش شده بودو نیاز داشت یکی همش کنارش باشه تا احساس تنهایی نکنه ولی کسی و نداشت و منی که تنها کار مفیدم از صبح تا شب خوابیدن و خوابیدن و خوابیدن بود …..

آدم مفت خوری نبودم ولی عادت داشتم هر ماه حساب بانکیم با پولای باباپر شه و خودمم برای اینکه منتی سرم نباشه برا ماشیناش مشتری جور میکردم …

خوبی دختر پسرای تبریزی این بود که برای چشم و هم چشمیم که شده هر دو سه ماه یبار یه ماشین عوض میکردن واینطوری جیب من و بابامم پر میشد

پیراهنمو در آوردم و باهمون شلوار جین خودمو پرت کردم روی تخـ ـت ….میدونستم پرگل عمرا پشیمون بشه برا همین ساعت گوشیمو روی شیش و نیم تنظیم کردمو گذاشتمش رو عسلی …

ملافه رو کشیدم رو خودمو چشامو بستم ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۶]
#تاتباهی #قسمت۵ صدای آلارام گوشی تو گوشم پیچید خوابم سبک بود اونقدری که یکی در اتاق و باز میکرد از خواب میپریدم ….

یه نگاه به بیرون کردم هوا مثله گرک و میشای صبح بود و دیگه بارونی نمیبارید

دست بردموگوشیمو برش داشتم ….طبق معمول رو سایلنت بودو پیاما و میس کالاش همه بی پاسخ بودن

پنج تا تماس داشتم دوتا از شبنم دوسـ ـت دختر جدیدم و یکی ازنگار و دوتای دیگم از ارشیا بود نشستم رو تخـ ـت و پاهامو از تخـ ـت آویزون کردم و گذاشتم روی زمین ….شماره ارشیا رو گرفتم

بعد سه تا بوق جواب داد مثله همیشه پر انرژی و خندون بود

 

 

-به به!داش پوریا …چه عجب شما یه نگا به گوشیت انداختی

بلند شدم رفتم سمت کمد …

 

 

-سلام چطوری ؟!
صدای خنده چند نفر از اون طرف میومد معلوم بود تنها نیست

 

 

-قوربون داداش خوب خوبم …کجایی پوریا ؟!

تیشرت سبزمو با تک کت اسپرت مشکیم برداشتم و پرت کردم رو تخـ ـت

 

 

-خونم دارم حاظر میشم پر گل و ببرم بیرون یکم بگردیم

 

 

-ایول چه عالی …. بیاید پیش ما همه بچه هام هستن

گوشیو گذاشتم بین شونه و گردنم و دست بردم سمت ژلی که رو میز بود و کمی به کف دستم زدم و بردمش لای موهام

 

 

-کجایید شما ها ؟…کیا هستن

 

 

-مهران و دوسـ ـت دخترش و خواهر دوسـ ـت دخترش حمیدو آیلی ونسیم و فرید و بنده همگی داریم میرم ائل گلی و آش رشته بخوریم پاشین بیاین پیش ما

تیشرتموتنم کردم و پشت بندش کت اسپورت مشکیمو پوشیدم

 

 

-اوکی ما نیم ساعت دیگه اونجاییم

 

 

-حله پس منتظریم

 

 

-اوکی فعلا

 

 

-میبینمت فعلا

گوشیو قطع کردم و انداختم رو میز و ساعت بند چرمی مشکیمو دستم انداختم ….تقه ای خورد به در میدونستم پر گله

 

 

-بیا تو

درو باز کردو سرشو از لای در آورد تو

 

 

-اجازه هست؟!!

گردنبند نقره کلفتمو انداختم تو یقم

 

 

-گفتم که بیادیگه چراخودتو لوس میکنی

خندیدو پرید تو نگاهی به تیپش کردم ….موهاشو سه تا بافت از کنار شقیقش بافته بودو بقیشو یه وری ریخته بود رو صورتش…ی شلوار جین لوله تفنگی آبی با مانتوی اسپورت مشکی تنگ و شال آبی نفتی یه کاپشن مشکی و سفیدم پوشیده بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۷]
#تاتباهی #قسمت۶ کمی آرایش داشت میدونستم الان تو سن و سالی هست که دوست داره جلب توجه کنه برای همین زیاد روآرایش و لباساش غیرتی بازی در نمی آوردم

سوتی کشیدو دورم چرخید

 

 

-ای جونم چه کردی باخودت بلا…. خوش به حال دوسـ ـت دخترات

خندیدمو دستمو انداختم دور گردنش

 

 

-خفه بمیر بچه بدو بریم دیر شد

خندید و جلوتر از من از اتاق دوید بیرون ….سویچ و گوشیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و درو بستم

هردو سوار شدیم …درو زدم که باز بشه همزمان با باز شدن در پامو گذاشتم رو گاز که از در پارکینگ بزنم بیرون …. شاخ به شاخ شدیم با دویست و شیش مامان

عینکش رو موهای طلایش بودو دوستاشم کنارش بودن…. تو نگاه اول اصلا نمیتونستی باور کنی این زنی باشه که یه پسر بیست و شیش ساله و یه دختر پانزده ساله داشته باشه …همیشه خوشتیپ و خوش لباس بودو هیکلشم نمیذاشت بهم بریزه

چراغی برام زدو ماشینشو بردعقب تربا تک گازی ماشینو از جا کندمو از در خارج شدم …وای نایستادم تا سلام و احوال پرسی کنم باهاش کلا به نظرم تو خانواده ما این چیزا مسخره بود

پرگل از آینه نگاهی به ماشین مامان کرد که رفت تو پارکینگ حیاط

 

 

-وای منیژه جونم باهاش اومده بود

نگاش کردم …این حرف و با ذوق خاصی ادا کرد…یه تای ابروم رفت بالا میشناختمش همون زنی بود که جلو نشسته بود…. زن درستی نبودو اونطوری که شنیده بودم شیش سال پیش از شوهرش طلاق گرفته بودو بچشم ول کرده بود به امون خداو هر چند وقت یبار صیغه یه مرد پیزوری و پولدار میشد

 

 

-چیه اون زن برات انقد جالبه ؟؟!!
با هیجان رو صندلی چرخیدوبرگشت سمتم

 

 

-وای پوریا نمیدونی که چقد باکلاس و شیکه انقد خوب حرف میزنه …ناخناشو دیدی؟ آرایشگره خودش مانیکورش کرده مامان گفت عید میتونم برم تا ابروهامو برام مرتب کنه …انقد زن خوش مشربیه

اخمام رفت توهم دوست نداشتم پرگل تو این سن به زنی مثله منیژه کشش داشته باشه و این بیخیالی های مامانمم بیشتر عصبیم میکرد ….یاد دوتا دختر دبیرستانی امروزافتادم شاید فقط دویا سه سال از پرگل بزرگتر بودن ولی کاملا معلوم بود چقد بی بندو بارو باری به هر جهت به بار اومدن

دوست نداشتم یه روز خواهر منم مدرسه رو بپیچونه تا به خودش برسه و بره سر قرار با چند تا پسری که فقط برا سرگرمی و بازی بازی کردن میخوانش

با صدای پرگل حواسم برگشت

 

 

-پوریــا…هوی عمو کجایی؟!

نگاش کردم –اینجام …کمی مکث کردم و ادامه دادم

 

 

-پرگل به نظرت الان وقت مناسبی برا توئه که به فکر مرتب کردن ابرو و مانیکور ناخن و این جور کارا باشی؟!

اخماش رفت توهم

 

 

-مگه الان چشه؟؟نکنه تو فک میکنی من هنوز بچم ؟؟

پفی کردم مشکله همه دختر و پسرای نوجون ….من بچه نیستم دیگه بزرگ شدم ……نمیدونستم چطوری قانعش کنم که حتی بچه تر از اونیکه خودشم داره تصور میکنه …من یه پسر بودم از نوعی که دختر بازی دیگه برام تفریح نبود و عادت بود ….میدونستم به دست آوردن دخترایی مثل پرگل و بازی با احساساتشون ارضای نفس خودمون پُرپُرش سه ماه بیشتر وقت نمیبرد

دستی به موهام کشیدم

 

 

-نه عزیزم نمیگم بچه ای ولی میگم بهتره الان به فکر درسات باشی وقت برا این کارا هست

طلب کار گفت

 

 

-نخیرم نیست …درس بخونم که چی بشه بشم دکتر مهندس؟؟؟….همین مژده جون روزی یه عروس آرایش میکنه دوملیون میگیره در آمد روزانش از دکترو مهندسام بیشتره …الکی خودموبکشم که دانشگاه قبول شم ؟؟خب میرم آزاد مثله تو …مگه خود توام آزاد درس نخوندی ؟

نمیدونستم چی بگم …حرفاش غلط نبودو بد بختی درستم بود …..منی که خودم هیچ وقت درس نخوندم حالا داشتم یکی دیگه رو نصیحت میکردم

دیگه رسیده بودیم برا همین بحث و گذاشتم برای یه وقت دیگه

 

 

-اوکی باشه بعدا راجبش حرف میزنیم فعلا پیاده شو رسیدیم

با تعجب ه دورو برش نگاه کرد

 

 

-اِاومدیم ائل گلی؟؟

ماشین و کنار ماشینای دیگه پارک کردم وکمـ ـربندمو باز کردم

 

 

-آره پیاده شو

کمـ ـربندشو باز کردو سریع پیاده شد

هواهنوز نم داشت پیاده شدو منم پشت سرش پیاده شدم ….به ارشیا اس دادم که کجاسریع جواب داد همون پاتوق همیشگی

دستشو گرفتمو راه افتادیم بریم پیش بچه ها ….حس میکردم پر گل موقع راه رفتن با غرور قدم برمیداره و یه جوری رفتار میکنه انگار که میخواد به همه ثابت کنه من دوست پسـ ـرشم نه برادرش

رفتارای بچه گونش امروزبد جوری رو مخم بود انگار اون دوتا دختر دبیرستانیه امروز مخمو از آکبندی در آورده بودن…تازه میفهمیدم چقد از پرگل غافل بودم که الان این چیزای کوچیک براش شدن عقده

وارد سفره خونه کوچیکی شدیم که همیشه آش رشته میپخت …ارشیا و فرید با دیدنمون دستشونو بردن بالا …دستشو کشیدم تا بریم پیش بقیه

 

 

-وای پوریا دوستاتم هستن ؟؟

بدون اینکه نگاش کنم جوابشو دادم

 

 

-آره

ذوق کرد….رسیدیم پیش بچه ها فرید دستشو دراز کرد سمتم
@nazkhatoonstor

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۸]
#تاتباهی #قسمت۷ به به !داش پوریا خوش اومدی دادا

دستشو فشردمو تک تک با همشون دست دادم نسیم نگاهی به پر گل انداخت و چشمک بامزه ای زد

نسیم-اِ پوریا دوسـ ـت دختر جدید مبارک رو نکرده بودی شیطون

خندیدن منم خندیدم دستمو انداختم دور شونه پرگل و رو به همه کردم

 

 

-معرفی میکنم خواهر یکی یدونه من پرگل

پرگل با لبخند دستشو دراز کرد سمت نسیم

 

 

-سلام خوشبختم

نسیم متقابلا لبخندی زدو دستشوصمیمانه فشار داد …همه به پرگل خوش آمد گفتن وارشیا رفت تا برای همه یه کاسه آش رشته سفارش بده

نشستم کنار مهران و پرگلم رفت نشست کنار آیلی و نسیم…… دخترای خوبی بودن نسیم و سه سالی میشد میشناختم و آیلیم هشت ماهه پیش با حمید دوست شده بود تو این بین دوسـ ـت دختر مهران فرناز و خواهرش بهناز برام غریبه بودن که زیاد روشون حساسیت نشون ندادم

فرید برگشت سمتم

 

 

-برنامه آخر هفته رو که هستی مهمونی صابر؟

اخمامو کشیدم تو هم

 

 

-بدم میاد از این مرتیکه حس خوبی نسبت بهش ندارم

مهران پرید تو بحثمون

 

 

-منم همین طور یه جوریه دیدی مهمونیاش چه ریختیه همینشون مونده منقل و جنساشونو بیارن وسط و به همه سور بدن

سری به نشونه تائید تکون دادم –راس میگه زیاد مواد پخش میشه تو مهمونیاش به درد ماها نمیخوره یبار بگیرنمون میشیم اش نخورده و دهن سوخته

فرید بیخیال شونه ای بالا انداخت

 

 

-به ما چه ماها میریم برا عشق و حال اونایی باید بترسن که پایه مصرف و عملن

با صدای ارشیا هر سه سرمون چرخید طرفش …..کفشاشو در آوردو اومد بالا نشست کنارمون دخترا باهم مشغول بودن و حواسشون به ما نبود

ارشیا-فرید راست میگه بیخیال بابا…ما خلاف گندمون زدن دو سه تا پیک مشـ ـروبه کاری به اون واونایی که برا مصرف میان تو مهمونیش نداریم که

شونه ای بالا انداختم

 

 

-نمیدونم این هفته که هستم ولی گمون نکنم دیگه از این به بعد بیام هر وقت میام تا دوروز از بوی تند تـ ـریاکیکه میپیچه اونجا گیج میزنم

مهرانم پشت بند حرف من گفت

 

 

-منم نمیام دیگه بابا کثافت کاریه همش

ارشیا زد رو شونش

 

 

-بیخیال این سوسول بازیا بابا …به ما چه کی چی میکشه و کی چیکار میکنه ما میریم عشق و حال

با آوردن آش ها حرفشو نیمه تموم ول کردو مام بحث و کش ندادیم

همگی مشغول خوردن آشامون شدیم ….پرگل خوب با نسیم و دخترا اخت شده بود …

آیلی یه قاشق از آششو خوردو گفت

 

 

-بچه ها میگم اون دختره بودمهسا دوسـ ـت دختر مهدی ثباتی پسر دکتر ثباتی

نگاش کردیم نسیم گفت-خب ؟!

یه قاشق دیگه از آششو خورد و دور دهنشو بادستمال کاغذی پاک کرد

 

 

-میگن دو هفته ای غیب شده ….امروز تو دانشگاه اومده بودن تحقیق

فرید ابروهاشو کشید توهم

 

 

-غیب شده ؟؟!!….یعنی چی ؟؟با مهدی رفته ؟!

آیلی-نه بابا خود مهدیم نمیدونه کجاست دو هفته پیش یهویی غیبش زده خانوادشم به پلیس خبر دادن و اونام دنبالش میگردن

پرگل با تعجب گفت

 

 

-آخه چرا یدفعه ای باید غیبش بزنه ؟؟

آیلی شونه ای به معنی نمیدونم بالا انداخت و بی حرف به ماها نگاه کرد ….نگاهی به پسرا کردم ارشیا گفت

 

 

-زیاد مهدی و ندیدم همینجوری چند باری با همون دختره تو مهمونی بچه ها دیدمش به نظر همچین پسر سر به راهیم نمیاد ازش خوشم نمی اومد

نسیم خندید

 

 

-بمیرم نیست تو خودت خیلی سر به راهی

زدیم زیر خنده ….ارشیا یه چشم غره بهش رفت

ارشیا-کوفت بی مزه

نسیم دهن کجی به ارشیا کرد- حرص نخور آقای بامزه

پریدم بین بحثشون
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۸]
#تاتباهی #قسمت۸ -بیخیال بابا کل نندازین بخورین بریم یکم تو بگردیم امشب خواهر کوچولومو آوردم ددر

همگی خندیدن ولی اخمای پرگل رفت توهم ….حدس زدم از اینه بهش گفتم کوچولو ناراحت شد ….به روی خودم نیاوردم و بعد اینکه بچه ها آششونو تموم کردن همگی بلند شدیم پسرا سر اینکه کی حساب کنه باهم تعارف تیکه پاره میکردن که کهران گفت اینبار همه مهمون اونیم و نذاشت کسی حساب کنه

رفت و پول و حساب کرد همگی راه افتادیم سمت ورودی اصلی و راه افتادیم سمت شهر بازی ….هوا کم کم تاریک شده بودو با وجود سردی هوا خانواده های زیادی اومده بودن برا شب نشینی

پرگل دمغ بودو جلوتر پیش دخترا حرکت میکرد…. رفتم کنارشو دستمو انداختم دور کمـ ـرش

از جا پرید ولی اخم کردو خودشو تکون داد تا از حصار دستم خارج بشه

 

 

-اِ ول کن پوریا زشته

خندیدم و لپشو بـ ـوسیدم

 

 

-نبینم شاباجیم اخم کرده باشه

سعی کرد گره ابروهاشو باز کنه

 

 

-اخم نکردم

دستمو بردم جلو و گره بین ابروهاشو باز کردم

 

 

-پس اینا چیه؟؟!!

با اخم صورتشو چرخوند سمتم

 

 

-چرا پیش دوستات به من گفتی خواهر کوچولو …میخواستی غرور منو جلوشون خورد کنی ؟؟

ابروهام از زور تعجب رفت بالا منظورش چی بود ….غرورشو خورد کنم ؟؟….

 

 

-چی میگی تو پرگل من فقط شوخی کردم

چیزی نگفت و صورتشو چرخوند….اخمام رفت توهم بدم میومد از این حساسیتای بچه گونه

 

 

-ببین پرگل بدم میاد انقد لوس بشی….به قول خودت تو دیگه بزرگ شدی پس این ادا اصول بچه گونه بهت نمیاد …در ضمن …

برنگشت …فشار نسبتا خفیفی به کمـ ـرش وارد کردم که اجباری برگشت

پرگل-بــــله ؟…

ایستادم و خیره شدم به چشمای عسلیش که همرنگ چشای خودم بود

 

 

-در ضمن یادت نره هر چقدم بزرگ بشی بازم در برابر من بچه ای یادت نره من کم کم یازده سال ازت بزرگترم

با حرص خودشو از بین دستام کشید بیرون و از بین دندوناش غرید

 

 

-بله داداش یادم میمونه

اینو گفت و باحرص و قدمایی تندرفت سمت دخترا

 

 

-چی شده ؟؟

صدای ارشیا بود دستامو گذاشتم تو جیبمو بی اینکه نگامو از پرگل که حالا کنار آیلی قدم بر میداشت بگیرم گفتم

 

 

-حس میکنم این مدت خیلی از پرگل غافل شدم ….یادم رفته بود اون الان تو سنیه که نیاز به توجه داره …خیلی رفتاراش و کاراش داره مثله عقده ایا میشه….سعیش تو جلب توجه دیگران و رفتارای بزرگتر از سنش …علاقه ای که به زنای شیک و پیک و مدای روز نشون میده و هزار جورکوفت و زهرمار دیگه

از پشت نگاهی به پر گل انداخت و باهام هم قدم شد

 

 

-ناراحت نشیا ولی خودمونیم عقده نشه باید تعجب کنی

گره اخمام غلیظ تر شد

 

 

-منظور؟؟

مثله من دستاشو کرد توی جیبش و شونه ای بالا انداخت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۹]
#تاتباهی #قسمت۹ -والا ننه بابای درست حسابی که بالا سرش نیست داداششم که تو باشی فقط برا خواب میری خونتون و وقتی براش نداری …..این دخترمعنی خانواده رو نمیدونه توجه پدر و مادر و برادرشو ندیده برا همینه که سعی میکنه توجه آدمای بیرون و به خودش جلب کنه ….

نفسمو با صدا دادم بیرون

 

 

-باید یه فکری به حالش بکنم وگرنه میشه یکی مثله مامان

تک خنده ای کردو برگشت سمتم

 

 

-مگه مامانت چشه ؟؟!!

خندیدم و به سنگ ریزه های جلوی پام ضربه ای زدم و نگامو دوختم به استخر بزرگی که حالا به لطف بارون پر آبم شده بود

 

 

-چیزیش نیست فقط از مادری زایدنشو بلد بوده ….نمیگم برا من اینجوری بوده …..نه تا هفت هشت سالگی من که آقا جونم زنده بود مامانم به لطف ترسی که از اون و اخلاق دیکتاتوریش داشت همیشه تو خونه بودو خواه ناخواه مجبور میشد تک وتوک وظایف مادریش و به جا بیاره ولی بعد مردن آقا جون انگار از بند اسارت آزاد شدو همه وقتش شد مدو پز و گشت و گذارو عوض کردن لباسا و طلاای جور و واجور ….(نفس عمیقی کشیدم)اونقد غرق شد که من گاهی تا دوروز نمیدیدمش

رسیدیم به ورودی حرفمو تموم کردم و سریع رفتم و پول ورودی و دادم و همگی وارد شهر بازی شدیم ….پر گل حدالمقدور از من دوری میکرد

 

 

ارشیا گفت که کاری به کارش نداشته باشم… با دخترا و بقیه همراه شده بودو میرفت سمت وسیله های بازی و داشت کیف میکرد

ارشیا دستمو گرفت و کشید روی یکی از صندلیا نشوند

چرخیدم سمتش گفت

 

 

-خب حالا میخوای چیکار کنی؟؟

دستمو کشیدم به صورتمو پفی کردم

 

 

-نمیدونم به خدا خودمم نمیدونم چیکار باید بکنم …ارشیا دلم شور میزنه میترسم برا فرار از این تنهایی….برای این تشنه محبت بودنا بره سمت یکی مثله خودم …یه ادم عوضی که از احساسش از جسمش سوء استفاده کنه

خونسرد گفت

 

 

-مطمئنی تا حالا نرفته ؟؟

با تعجب سریع نگاش کردم….یه پاشو انداخت روی اون یکی و نگاشو دوخت به پرگلی که الان با بقیه توی چرخ و فلک تو فراز آسمون بودن

 

 

-ببین پوریا بیا رک باشیم این مدلی که تو میگی من گمون نکنم خواهرت تاحالا نرفته باشه سراغ کسی ….علاوه بر اون یکم تو رفتارش دقیق بشی میتونی بفهمی الانشم پای یک یا دونفری وسط هست

اخمام غلیظ تر شد

 

 

-منظورت چیه؟؟

برگشت سمتم –سر میز وقتی داشتیم آش میخوردیم دقت نکردی مدام داشت گوشیشو چک میکردو به یکی اس میداد

ساده لوحانه خواستم خودمو قول بزنم

 

 

-خب اینکه نشد دلیل شاید طرف دوستش بوده …چه میدونم همکلاسی چیزی

پوزخندی زد

 

 

-مطمئنن خواهر تو همکلاسیاش بیست چهار پنج سالشون نیست …با(مکث برگشت طرفم) اونم از جنس مذکرش

سر در نمی آوردم داره چی میگه انگار پی به آشفتگیم برد با سر نامحسوس اشاره کرد سمت چرخ و فلک

 

 

-یه نگاه به کابین پاینی دخترا بکن

سرمو چرخوندم سه تا پسر نشسته بودن و میخندین و گاهیم با شیطنت نگاه به کابینای دیگه میکردن

 

 

-خب که چی؟؟

 

 

-اون پسره هست یه پلیور لیمویی پوشیده موهاشم فشن کرده ….(با دقت نگاش کردم و دیدمش)درست وقتی میخواستیم از سفره خونه بیایم بیرون وارد شدن حواسم بهش بود دیدم برا خواهرت چش ابرو میاد فک کردم اول از این پسر جفنگ وژیگولاس که میخواد مخ بزنه ولی متوجه شدم خواهرت یه اس زد بهش و همزمان پسره هم گوشیشو گرفت دستشوپیامی که براش اومده بودو خوند بعدشم کمی از ماها دور شدن ولی از اون موقع تا حالا دنبال پرگل و ماست

با اخم نگاه پرگل کردم ….متوجه نگاهای سرکشش شدم که ناخداگاه کشیده میشد سمت پسره و خنده های ریزی که میکرد ….یه لحظه رگ گردنم باد کرد واقعا باید خودم و شماتت میکردم

خاک تو سرم که یه غریبه متوجه رفتارای غیر طبیعی خواهرم شده بودولی خود من نه

زیر لب غریدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۹.۱۷ ۲۰:۲۹]
#تاتباهی #قسمت۱۰ -گردن پسره رو میشکنم من

تا اومدم بلند شم سریع دستمو گرفت

 

 

-بشین بینیم بابا الکی برا من ادای قلچماقارو در نیار الان بری جلو چیزی به پسره بگی یا درگیر بشی از چشم خواهرت می افتی و بیشتر ازش دور میشی ….سعی کن یکم اون عقل آکتو به کار بندازی

با حرص از بین دندونای کلید شدم غریدم

 

 

-میگی بشینم و ببینم اون بچه ژیگول داره با خواهرم تیک میزنه و جفتشون دارن به ریش نداشته من میخندن که هه هه داداشه رو اسکل کردیم و داریم باهم لاو میترکونیم

دستمو کشیدو کامل برگشت طرفم

 

 

-خیر اخوی نمیگم بشین و ببین اونا چه غلطی میکنن …میگم بشین فک کن ببین چیکار کنی که خواهرت خودش بیخال شه تو درگیر شی کارو خرابتر میکنی

 

 

-میگی چیکار کنم ؟!

شونه هاشو انداخت بالا

 

 

-فعلا هیچی امشب که گذشت ولی از فردا بیشتر حواست بهش باشه …جای این دختر بازیا یکی دوماهی فکرتو مشغول خواهرت کن تا به قول خودت یکی مثله خودمون نیاد قاپشو بدزده

حرصی نفسمو فوت کردم بیرون و به پسره نگاه کردم از همینجام معلوم بود پسر آس و پاس و ولگردی …هیزی نگاشو میتونستم قشنگ رو پرگل و دخترای دیگم حس کنم

پسر بودم و خوب میفهمیدم معنی نگاهای یه پسر به دخترو

چرخ و فلک ایستادو بچه ها پیاده شدن و همزمان اون سه تام پیاده شدن

سریع بلند شدم که صدای ارشیا میخ کوبم کرد

 

 

-رفتار غیر منطقی نکن ….ریلکس باش پرگل الان جوزدس بد باهاش تا کنی بد تر میکنه

راه افتادیم سمت بچه ها …نیش پرگل باز شده بودو خیال بسته شدنم نداشت دستشو توی دستم گرفتم….داشتیم میرفتیم سمت تونل وحشت که با صدای آخ پرگل همگی چرخیدیم سمتش

 

 

-آی…. داداش ول کن دستموشیکست

متوجه فشار محکمی که به دستش میدادم نبودم نفسمو کلافه دادم بیرون و دستشو ول کردم

 

 

-معذرت میخوام

دست دیگشو دور مچ دستش حـ ـلقه کردو ماساژشش داد فرناز رو بهش گفت

 

 

-خوبی عزیزم ؟!

موهاشو کمی داد عقب و لبخندی بهش زد

 

 

-اهوم خوبم…. مرسی بریم

ارشیا نگاه معنی داری بهم انداخت و همگی راه افتادیم ….آیلی و پرگل دقیقا جلوی من و فرید نشستن و پشت سر مام ارشیا و حمید مهران و فرناز جلوی پرگل اینا و نسیم و بهنازم جلوی اونا بودن …..قطار راه افتاد …صدای جیغای مسخره و لوس دخترا رو مخ بود حسابی از اومدن به اینجا پشیمون بودم

همزمان با ورودمون به تونل چراغ صفحه گوشی پرگل روشن خاموش شد کمی خم شدم تا بتونم صفحه گوشیشو ببینم

اس ام اس بود بازش کرد

 

 

“بمیرم برات عشقم میخواستم بیام جلو گردن اون داداش نره خرتو بشکنم که انقد محکم دستای کوچولوتو گرفت”

انگار یه تیکه زغال داغ شده گذاشتن رو سیـ ـنم از شدت عصبانیت میخواستم پرگل و همینجا بکشمش باورم نمیشد انقدر احمق باشه که با همچین چیزای مسخره وپیش پا افتاده ای خر شده باشه

چشم به انگشتای باریک و کشیدش بود که روی صفحه گوشی تند تند تکون میخورد

 

 

“اِ آرش نزن این حرف و داداشم خیلیم گله ”

نشستن تو اونجا برام سخت شده بود …دست بردمو یکم یقه پیراهنمو کشیدم تا شاید این گرما شدتش کم شه ….

فرید با تعجب نگام کرد

 

 

-بینم تو گرمه ؟؟!!

سری به نشونه نه تکون دادم و سرمو چرخوندم سمت دیگه ….صدای جیغ جیغای دخترا وخنده های پسرا رو مخم بود

سرم داشت میترکید ….تازه میفهمیدم هی چی این دنیا بلا عوض نیست

خود من یکیم عین اون پسره یا شاید بد تر از اون ….حالا میتونم حس برادرا و پدرا و درک کنم وقتی که دخترشون با یه آدم لاشی و هفت خطی مثل من دوست میشده

باید پرگل و سر عقل بیارم اون هنوز خیلی بچه بود برا گیر افتادن تو این مردابی که هرچی بیشتر توش بمونی بدتر توش فرو میری و بیرون اومدن ازش سخت تر میشه

همینکه با بچه ها پیاده شدیم سریع دست پر گل و گرفتم….رو کردم سمت بچه ها

 

 

-بچه ها من و پرگل دیگه باید بریم دیرمون میشه

آیلی با تعجب گفت

 

 

-کجا؟؟هنوز دو ساعتم نیست که اومدین

لبخند مصنوعی زدم به روش گفتم

 

 

-بهتره دیگه بریم یه کار واجب پیش اومده

پرگل با تعجب دستشو کشید

 

 

-اِ …ول کن دستمو چرا آخه من تازه داشت بهم خوش میگذشت…من نمیام

دندونامو سابیدم روی هم خیلی دلم میخواست الان جوری با پشت دست بکوبونم تو دهنش که دندوناش خورد شه تو دهنش

با غیظ نگاهش کردم

 

 

-باید بریم ….بحثم نکن

لجوجانه پاشو کوبید رو زمین

 

 

-من نـِ…می…یام

تا دستمو آوردم بالا یکی بخوابونم تو گوشش ارشیا سریع دستمو گرفت و فشار خفیفی بهش وارد کرد ….برگشت سمت پرگل

 

 

-پرگل خانوم بهتره بری چون مام دیگه کم کم باید بریم دخترا که تا ساعت یازده بیشتر نیستن و مام باید بالاخره بریم خونه دیگه تنها که نمیتونی بمونی

با حرص خیره شد تو چشمای ارشیا

 

 

-مثلا تنها بمونم چی میشه ؟!

دیگه کفرم در اومد فشار خفیفی به مچ دستش وارد کردم که آخش در اومد توجهی نکردم و از بین دندونای کلید شدم غریدم
@nazkhatoonstor

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۰]
#تاتباهی #قسمت۱۱ -بریم

منتظر اعتراضش نشدم و یه خدافظی کلی از همه کردم و محکم کشیدمش ….پشت سرم کشیده مشید ولی سعی داشت دستشو آزاد کنه

 

 

-ولم کن پوریا…اِ میگم ولم کن حوصله خونه رو ندارم

حالم داشت از این بچه بازیاش بهم میخورد …رسیدیم کنار ماشین تا درو باز کردم بشونمش تو ماشین دستشو محکم از دستم کشید بیرون و دوسه قدم پرید عقب

نگاش کردم با صدای بلندی گفت

 

 

-من میخوام یکم بیشتر بمونم میفهمی؟؟

خون جلوی چشممو گرفته بود این دختر حتی ذره ای سیاستم نداشت انقد تابلو بود که هر احمقی میفهمید یه ریگی به کفشش هست ولی من احمق تا حالا نفهمیده بودم

با عصبانیتی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم

 

 

-پرگل بیا سوار شو بحث نکن کار دارم

لجباز در غین حال با گستاخی خیره شد تو چشام

 

 

-به من چه خودت قول دادی منو بیاری دور دور مرد باش و پای حرفت وایستا من قصد ندارم به این زودی برم خونه

نفهمیدم که چی شد کف دستم خوابید رو گونش و بعدم پرتش کردم رو صندلی ….نشستم پشت فرمون و پامو گذاشتم رو گاز به دقیقه نکشید که صدای گریش بلند شد

 

 

-عوضی چرا منو میزنی …خیلی آشغالی….ازت متنفرم کثافـــ

با پشت دست کوبیدم تو دهنش عادت به این بد دهنیا نداشتم ….من خواهرمو خوب میشناختم اهل این حرفا نبود ….نمیتونستم اونطوری که ارشیا گفت خونسرد باشم چراشو خودمم نمیدونستم

میون هق هقای پرگل صفحه گوشیش خاموش روشن شد ….قبل اینکه بتونه عکس العملی نشون بده سریع گوشی و از دستش کشیدم و پیام و باز کردم

آرشین

 

 

“پس کجا رفتی نفسم اون داداش الدنگت کجا بردتت یهویی؟”

عصبی بودم عصبی تر شدم ….انگار فهمید بندو آب داده با تته پته گفت

 

 

-داداش …داداش دوستم آرشین بود

خونسرد گفتم

 

 

-من انقد خر به نظر میرسم؟؟

 

 

-دا…دا..داداش

دستمو بردم بالا که یکی دیگه بزنم تو دهنش …دستاشو حائل صورتش کردو خودشو گوشه صندلی جمع کرد پفی کردم و دستمو قفل کردم روی فرمون

داد زدم-از فردا خودم میبرمت مدرسه خودمم میام دنبالت دیگه گوشی و تبلت و اینترنت نداریم …میشینی مثله بچه آدم درستو میخونی جای اینکه منو خر فرض کنی و با پسرای دیگه قرار بزاری

هق هقش قطع نمیشد

 

 

-دادا…داداش به خدا من فقط…داداش غلط کر…

داد زدم-خفه شـــــــو

جاخورد و یدفعه از ترس بالا پرید …. خودمم از بلندی صدام جا خوردم….انقد سریع رانندگی میکردم که سر یه ربع رسیدیم به خونه در پارکینگ همینکه باز شد گاز دادم و ماشین و بردم تو هنوز خاموشش نکرده بودم که از ماشین پرید پایین و دوید سمت خونه …..سریع در ماشین و قفل کردم و دویدم دنبالش ….مامان با دوستاش نشسته بودن وداشتن طبق معمول نمیدونم فال قهوه یا چه زهرماری میگرفتن بی توجه بهشون سریع از پله ها رفتم بالا

مامان با صدای بلندی گفت

 

 

-پوریا این چه وضعشه…..پرگل چرا اون ریختی بود؟…

توجهی بهش نکردم و رفتم سمت اتاق پرگل ….دستمو بردم رو دستگیره و چند بار بالا پاینش کردم درو قفل کرده بود با مشت کوبیدم به در

 

 

-پرگل باز کن درو ….

جزصدای گریش چیز دیگه ای به گوشم نخورد محکم تر کوبیدم

 

 

-د میگم باز کن این لامصب و تا نزدم نشکوندمش

 

 

-چی شده ؟؟؟

با صدای مامان چرخیدم عقب …عصبی نگاهی به در اتاقش انداختم

 

 

-میخواستی چی بشه دختر خانموتون دوست پسـ ـر پیدا کرده

مشت دیگه ای کوبیدم به در

 

 

-باز کن درو کاریت ندارم میخوام تبلت و لب تاپتو بردارم

دستای مامان دور مچ دستم قفل شد

 

 

-برای چی؟؟مگه چی شده این همه الم شنگه راه انداختی

نگاش کردم و پوزخندحرصی و صدا داری زدم

 

 

-هه …چی شده ؟؟….(صدامو بردم بالا)میپرسی چی شده؟؟…..بعنی انقد نفهمی که نمیفهمی دوست پسـ ـر داشتن یعنی چی ؟؟

با چشای عسلی که آرایش شده بود خونسرد زل زد بهم

 

 

-نه نمیفهمم تو خودتم کلی دوسـ ـت دختر داری و کسی کاری به کارت نداره پس توام حق نداری کاری به کار پرگل داشته باشی …در ضمن من از قضیه پرگل خبر داشتم

با بهت نگاش کردم

 

 

-چی؟…تو …تو خبر ….تو خبر دارشتی و هیچی نگفتی

شونه ای بالا انداخت

 

 

-به تو ربطی نداشت که بخوام بگم پرگل حق داره آزاد باشه همونطوری که تو آزادی اون دیگه اونقدری بزرگ شده که بتونه برا خودش تصمیم بگیره

داشتم شاخ در میاوردم از این همه دری وری که داشت تحویلم میدادم خواستم دهن باز کنم که صدای منیژه تو گوشم پیچید

 

 

-وای پوریا یکم امروزی باش من تورو امروزی تروروشن فکر تر از اینا تصور میکردم

نگاش کردم یه تیشرت آستین کوتاه تنگ مشکی با شلوار کوتاه همرنگش پوشیده بودو موهای شـ ـرابیشو آزادانه ریخته بود رو شونه هاش
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۲]
#تاتباهی #قسمت۱۲ لبخندی زدو اومد جلوتر و ایستاد کنار مادرم

 

 

-ببین عزیزم دیگه الان همه دخترا یه دوست پسـ ـر دارن و روابط بین اونا عادیه نباید انقد حساسیت نشون بدی …..دیگه نباید ادای املها رو در آوردتو این زمونه…دیگه عصر عصر برابری حقوق زن و مرده دوره مرد سالاری و دخترارو زندونی کردن که مبادا افتاب مهتاب روشونه بیبنه تموم شده

حس میکردم پشت گوشام داغ شده واقعا نمیفهمیدم معنی حرفاشونو

مامان پشت چشمی برام نازک کرد

 

 

-منیژه هرچیم بگی اینم یه مرده فک میکنه فقط خودش حق خوشی و زندگی کردن داره

باورم نمیشد این زن تا این حد روی افکار مادرم تاثیر گذاشته باشه با چشمای سرخ نگاشون کردم

 

 

-اگه اسم بی غیرت و میزارین تمدن و روشن فکری و یا امروزی بودن میخوام صد سال سیاه امروزی نباشم ….شمام بهتره این عقایدفیلسوفانتو ببری دیکته کنی به شوهرای صیغه ایت که هر شیش ماه یبار عوضشون میکنی خانوم اینجا جاش نیست

مامان با عصبانیت غرید

 

 

-پوریـــا

منیژه از زور عصبانیت سرخ شد مشت محکمی به در اتاق پرگل کوبیدم و با صدای بلندی گفتم

 

 

-بالاخره که از اون سوراخ موش میای بیرون

اینو گفتم و با قدمایی تند راه افتادم سمت اتاقم و رفتم تو…درو محکم کوبیدم بهم

کتمو در آوردم و پرت کردم یه گوشه و گوشیشم پرت کردم رو تخـ ـت ….انگشت شصتمو محکم کشیدم دور لـ ـبم …هیچ رقمه تو کتم نمیرفت خواهر من دوست پسـ ـر داشته باشه

حالم داشت از مادرمو دوستاشم بهم میخورد شک ندارم پرگل دلش به اون قرص بوده که همچین غلطی کرده وگرنه میدونم مثله چی از من و بابا میترسه

گوشیمو از جیبم برداشتم خواستم بندازمش رو عسلی که صفحش روشن خاموش شد ارشیا بود ….نفس عمیقی کشیدم و تماس و وصل کردم

 

 

-الو

 

 

-الو پوریا کدوم گوری هستی تو چرا جواب نمیدی اون گوشیتو

چشمامو کلافه بستم و با انگشت اشاره و شصتم فشارشون دادم

 

 

-خونم…رو سایلنت بود نشنیدم

 

 

-چی شد چیکار کردی تو؟نگو که خر شدی و گازش گرفتی

خودمو و پرت کردم رو تخـ ـت و نشستم روش

 

 

-دوتا کشیده خوابوندم رو صورتش تا یاد بگیره چاک دهنشو الکی باز نکنه

عصبی داد زد

 

 

-دِ خره چرا بد ترش میکنی آخه اون هنوز بچس …لجبازه بفهم اینو لج کنه عمرا بتونی جلوشو بگیریا

از بین دندونام غریدم

 

 

-پس میگی چیکار کنم بشینم و ببینم ناموسم دستمالی بشه ؟

کلافه نفسشو داد بیرون

 

 

-چرا انقد تند میری بابا خیلی بد بینی

عصبی چنگ زدم تو موهام

 

 

-ارشیا نگو تندمیری …نگو بد بینی من خودم یه عمره کارم اینه تو خودت یه عمره دوسـ ـت دختر عوض میکنی رنگ به رنگ… چندتاشونو گذاشتی زیر سیبیلی از زیر دستت در برن ؟؟به چند تاشون دست درازی نکردی هان ؟؟

ساکت شد ….جفتمون جواب این سوال و خوب میدونستیم تنها من و امثال من که این کارا دیگه برامون شده بود عادت میفهمیدیم هدفمون از دختر بازی و زدن حرفای قشنگ قشنگ فقط ارضای نفس خودمون بود ….

مهم نبود دختره لطمه بخوره یا نه …احساسش خدشه دار شه یا نه …جسمش نابود شه یا نه ….روحش داغون شه یا نه

این وسط فقط خودمون مهم بودیم و بس …

 

 

-حالا برنامت چیه ؟؟

گردنم داشت از زور درد امونمو میبرید لـ ـبمو گاز گرفتم

 

 

-نمیدونم …فعلا که گوشی و تبلت و اینا رو ازش میگیرم و از فردام خودم میبرمش مدرسه و میارمش

 

 

-فایده نداره ….برادر من فایده نداره

عصبی گفتم –داره….. آدم میشه

 

 

-نچ نمیشه ….تو چند روز میبری میاریش؟؟؟….چند روز میتونی راهای ارتباطیشو ببندی….فک میکنی امروز فرداس فقط؟؟….پس فردا با گوشی دوستش تو مدرسه زنگ میزنه به پسره ….پس اون فردا تو خونه نیستی با گوشی خونه ….خونه نیستی سر کوچه قرار میزاره باهاش هزار و یک راه واسه اینکه دورت بزنه هست الکی داری زور میزنی

کلافه گفتم

 

 

-پس میگی چه غلطی بکنم آخه ؟؟…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۲]
#تاتباهی #قسمت۱۳ خونسرد گفت-منکه همون اول گفتم باهاش راه بیا ….اونقد کنارش باش تا از زور تنهایی رو نیاره سمت پسرای دیگه …تو جای اینکه خلاء زندگیشو براش پر کنی بیشتر از خودت دورش میکنی جوری که دیگه قد همین دور دورا و حرفای معمولیم دیگه باهات راه نیاد و سر کشی کنه

کلافه دستمو فرو کردم تو موهام

 

 

-ارشیا داغونم نمیدونم چه غلطی بکنم

 

 

-لازم نیست فعلا غلطی بکنی ….فقط خونسرد باش و بزار تا وقتی که جفتتون آروم نشدیدن و اون آماده پذیرش حرفات نشد حرفی بینتون زده نشه

حرفی نزدم …حرفی نداشتم که بزنم …

ارشیا-پوریا من باید برم …

نفسمو با صدا دادم بیرون

 

 

-باشه برو …

 

 

-بعدا باهم حرف میزنیم

 

 

-اوکی فعلا

 

 

-فعلا

گوشیو قطع کردم و خودمو پرت کردم روی تخـ ـت ….نمیدونستم چیکار کنم حالا میفهمم چقد بده آدم با ناموس یکی بازی کنه …

باید قبل از اینکه اتفاقی بی افته همه چیزو درست میکردم ….پرگل هنوز بچه بود ….اونقد بچه که نمیفهمید

نمیفهمید گرگایی مثله منو و اون پسره همیشه زوزه نمیکشن

گاهی میگن دوست دارم و زودتر از اونکه بفهمی یه بره ای میدرنت

و تومیمونی و خاطراتتو تنی که حالا بوی گرگ گرفته

چشمامو بستم سرم بد جوری داست میترکید ….نیاز داشتم به چند دیقه سکوت تا آروم بگیرم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۳]
#تاتباهی #قسمت۱۴ آخرین نگاه و به خودم انداختم و ادکلنمو روی خودم خالی کردم

یه پیراهن جذب مشکی پوشیده بودم که یقش باز بود و یه کت مشکی براق با شلوار جین مشکی …موهامو کلا فشن کرده بودمو ساعت استیلمم انداخته بودم دستم …تیپم تکمیل بود بعد دو سه روز عصاب خورد کنی شاید امشب این مهمونی میتونست یکم سر حالم بیاره …

تقریبا از بعد اون دعوا دیگه پرگل و ندیده بودم …شده بودیم جن و بسم الله تا منو میدید غیبش میزد …امشبم تولد دوستش دعوت بود و باز ندیدمش

سویچمو برداشتم و از خونه زدم بیرون ….مهمونی تو خونه صابر بود یه مرد خیکی و چاق که نگاهش جزحس چندش و کثیفی چیزی و بهت تلقین نمیکرد ….خونش طرفای زعفرانیه بود

امشب قرار بود با نگار برم به اون مهمونی چون خونشون همون طرفا بود

ماشین و سر کوچشون نگه داشتم و تک انداختم بهش….به سه دیقه نرسیده دیدم که داره میاد سمت ماشین

یه مانتوی کوتاه بنفش که جلوش باز بودو لباس همرنگ مانتوش کاملا تو دید بودو پوشیده بود و یه شلوار جین مشکی شال حریر بنفشمم آزادانه رو سرش انداخته بود

پوزخندی زدم حالا میفهمیدم وقتی میگن آدم رو کسایی که دوسشون داره غیرت داره یعنی چی ….هیچ تعصب و غیرتی رو دوسـ ـت دخترام نداشتم و فقط گاهی برای جلب اعتمادشون هارت و پورت میکردم ….چقد تازگیا میفهمم آدم آشغالی بودم و خودم خبر نداشتم

در ماشین و باز کردو نشست توماشین ….لبخندی زد بهم

 

 

-سلام عزیزم

متقابلا لبخندی شاید ساختگی و شاید تصنعی تحویلش دادم

 

 

-سلام گلم خوبی؟

دنده رو عوض کردم و ماشین راه افتاد

 

 

-تو خوب باشی منم عالیم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۳]
#تاتباهی #قسمت۱۵
لبخند مسخره ای زدم و چیزی نگفتم بعد ده دیقه رسیدیم …کوچه پر بود از ماشینای مدل بالا و با کلاس ….خونش تو یه کوچه بود که فقط سه تا خونه ویلایی داشت و کسیم گیر نمیداد به سرو صدا هاو رفت و آمدای زیاد خونه صابر ….چون اونجوریم که فهمیده بودم خونه نو ساز بودو دیواراشم عایق

ماشین و پارک کردم و هر دو پیاده شدیم …نگار دستشو انداخت دور بازومو راه افتادیم سمت خونه ووووطبق معمول چند تا از نوچه هاش دم در بودن و مواظب بودن تا ماموری چیزی اونورا آفتابی نشه

وارد شدیم از ورودی حیاطم میشد رقص نورو سایه دختر پسرای در حال رقص و دید

نگار با ذوق گفت

 

 

-وای من عاشق همچین مهمونیایم

چیزی نگفتم ….برخلاف اون من دیگه این مهمونیا جذابیت خاصی برام نداشت و صرفا جهت پر کردن وقت و خوش گذرونی میومدم اینجا

وارد خونه که شدیم صدا ها واضح تر شد ….موسیقی تندی که دی جی ثابت مهمونیاش داشت میزدو دختر پسرایی که وسط رقص نورو تاریکی داشتن حسابی خوش میگذروندن

نگامو دور تا دور سالن چرخوندم … ارشیا کنار مهران تکیه زده بود به میزی که جلوی اپن اشپز خونه بودو یه گیلاسم دست هر کدومشون بود

نگار دستشو از دور بازوم باز کرد

 

 

-پوریا من میرم لباسامو عوض کنم بیام

چشمکی بهش زدم و راه افتادم سمت ارشیا و مهران…جفتشون با دیدنم صاف ایستادن رسیدم کنارشون جفتشون باهام دست دادن

مهران-سلام با نگار اومدی؟؟

 

 

نگهی به دورو برم کردم-اهوم شما چی ؟

ارشیا گیلاسشو سر کشید وگذاشتش روی میز

 

 

-من که طبق معمول اومدم یکیو از اینجا تور کنم و اینم تنها اومده

اخم ظریفی کردم

 

 

-پس چرا فرنازو نیاوردی

اخم کرد-اه گفتم که بدم میاد از مهمونیاش ….الاناس که بو تـ ـریاک باز بلند شه

با نزدیک شدن نگار حرفمونو نیمه تموم گذاشتیم ….یه دکلتـ ـه بنفش سیر که بلندیش تا وسطای رونش بودو یه جوراب شلواری نازک و رنگ پام پاش کرده بود جلف بود ولی به من ربطی نداشت

دستشو دراز کرد سمت بچه ها

 

 

-سلام ارشیا …سلام مهران

هردو جوابشو دادن سرشو چرخوند سمت من و دستمو کشید

 

 

-پوریا بیا بریم برقصیم

دستمو آروم از بین دستاش کشیدم بیرون

 

 

-نگار تو میخوای برقصی برو فعلا من پیش بچه هام

کمی اصرار کردو وقتی دید بی فایدس خودش راهی پیست رقص شد …نگامو ازش گرفتم و برگشتم سمت بچه ها

 

 

-فرید کجاست پس؟؟

مهران-نیومده امشب انگار مادر بزرگش ایست قلبی کرده بردنش بیمارستان

 

 

-اِ …خدا شفاش بده …حمید چی اونم نیست ؟

ارشیا تک خنده صدا داری کرد

 

 

-زکی حرفا میزنیا اون بچه سوسول کی بوده که حالا باشه

یه گیلاس برداشتم و ایستادم کنارشون مهران راست میگفت بوی تـ ـریاک باز پیچید توی سالن ….همه یه سیـ ـگارو یه گیلاس دستشون بود

ویژگی خاص مهمونیای صارم همین بود هر خلافی توش مجاز بود ….مهمونیاش پر بود از زنا و دخترای سن بالا و دختر پسرای جون تازه کار که دنبال عیش و نوش بودن

هر کسی نمیتونست بیاد تو مهمونیاش ولی اوناییم که میومدن بیشترشون نمیتونستن دل بکنن و میشدن پایه ثابته هه مهمونیاش

گیلاسمو آوردم بالا یه جرعه ازش بخورم کهچشمم به فرهادو اون دوسـ ـت دختر عتیقه و دوستش افتاد

انگار اونام منو دیدن چون دختره اشاره ای بهم کردو هر سه راه افتادن سمتم

ارشیا با دیدنشون پوزخندی زد

 

 

-باز این پسره رفته سراغ دختر بچه ها ؟؟

سری به نشونه تائید تکون دادم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۴]
#تاتباهی #قسمت۱۶ -دختره آخره کلاسه فقط بشین و بخند

رسیدن کنارمون فرهاد دستشو دراز کردو با هممون دست دادو دخترام به تبعیت از اون باهامون دست دادن فرهاد زد رو شونم

 

 

-تنها اومدی؟

بیخیال گیلاسمو سر کشیدم

 

 

-نه با نگارم نگاشو بین ادمای اطراف چرخوند

 

 

-پس کوش؟؟ندیدمش

ارشیا به جای من جواب داد

 

 

-رفته برقصه

دوسـ ـت دختره که خودشو طناز معرفی کرده بود با شیطنت وتنه گفت

 

 

-واو چه عاشق …عجب تعصبی روی عشقت داری نمیزاری حتی ی دیقه هم تنها بمونه

خودشو دوستش به این حرف مسخره خندیدن جدی خیره شدم بهش

 

 

-من تنها توی تخـ ـت خوابم عاشقم و ی لحظم دوسـ ـت دخترامو تنها نمیزارم …وقتای دیگه وقتمو تلف نمیکنم

هر دو از این حرفم جا خوردن و ارشیا و مهران یه پوزخند بهشون زدن …..

اینا هنوز بچه تر از اونی بودن که بفهمن بودن با پسرا و معنی دوسـ ـت دختر و دوست پسـ ـری فقط تا یه جایی ختم میشه تو شیطنتای کوچه پس کوچه های خلوت و تلفنای مخفیانه ی شبونه

از یه جایی به بعد وقتی دوستی که همپای همه شب نشینیای طرفت باشی و گاهی وقتا تا صبح رو یه تخـ ـت مشترک سر کنی

ارشیا ضربه ارومی زد به شونم

 

 

-پوریا میرم بیرون یه سیـ ـگار بکشم میای ؟؟

سری تکون دادم و بی توجه به اونا راه افتادیم سمت بیرون …مهران اهل سیـ ـگار و اینجور چیزا نبود کلا طرفدار عشق و حال از نوع سالمش بود

جفتمون تو ایوون خونه ایستادیم …ارشیا سیـ ـگاری روشن کردو و داد دستم ….سیـ ـگارو گذاشتم رو لـ ـبم و کام محکمی ازش گرفتم …دور غلیظشو دادم بیرون …یه دستمو گذاشتم توی جیب شلوارمو دست دیگمو رو سیـ ـگاری که روی لـ ـبم بودگذاشتم

تکیه دادم به ستون بلندی که کنارم بود

 

 

-ارشیا

دود سیـ ـگارو حـ ـلقه مامان داد بیرون و با خنده خیره شد به دود ….تنها کسی بود که دود سیـ ـگارم مثله قلیـ ـون حـ ـلقه حـ ـلقه میداد بیرون

 

 

-هوم؟؟!!

 

 

-تا حالا شده حس کنی یکی داره توی سرت به صورت مداوم و بی هیچ وقفه ای سوت میزنه

 

 

-نچ

نفس عمیقی کشیدم-الان چند وقته همچین حسی دارم ….یه چیزی مثله دلشوره ….نگرانی …ترس ….حس میکنم قراره یه اتفاقایی تو زندگیم بی افته که خودمو برا رویارویی باهاشون آماده نکردم

کامی از سیـ ـگارش گرفت و دودشو حبس کرد تو سینش

 

 

-ول کن پوریا بنداز دور این افکار مالیخولایی رو ….من یه فلسفه ای تو زندگیم دارم ….

عین من تکیه زد به ستون کنارشو سیـ ـگارشو پرت کرد جلوش…با کفش فیلتر مونده زیر پاشو له کرد

 

 

-اونم اینکه هر موقع هر چی که شد باهاش کنار بیام ….دنیا کوچیکترو عمرمن کمتر از اونیکه بخوام برا چیزایی که پیش میان یا قراره پیش بیان غصه بخورم و بترسم

پوزخند صدا داری زدم

 

 

-هه خوش به حالت کاش منم مثله تو بـــ

ارشیا سریع از جاش پرید …نگاش خیره بود به گوشه خلوت حیاط

 

 

-ببینم پوریا اون …اون پر گل نیست

سریع مسیر نگاشو دنبال کردم ….دوتا مرد داشتن یه دخترو که تلو تلو میخورد و انگار حال درستیم نداشت وب زور با خودشون میبردن

چشمامو ریز کردم هیکلش از پشت خیلی شبیه هیکل پر گل بود ….یه لحظه نیم رخ دختر چرخید سمت مرد کناریش تا دستشو از دست اون مرد آزاد کنه

با دیدن نیم رخ دختره رنگ از صورتم پرید و انگار یه سطل آب جوش ریختن روی سرم

نفهیدم چی شد که هردو دویدیم سمت ته حیاط

تا خواستم از پله ها بپرم پایین یهو سیـ ـنه به سیـ ـنه یه دختر شدم و اون محکم خورد زمین …نگاهی گذرا به صورتش انداختم ولی بی توجه بهش دویدم سمت اون دوتا مرد

با صدای بلندی داد زدم

 

 

-وایستید ببینم…. کدوم گوری دارید میرید

مردا چرخیدن سمتمون ….انگار با دیدن من و ارشیا که به سرعت داشتیم میدوئیدیم سمتشون هل شدن و سرعتشونو بیشتر کردن ارشیا بلند تر گفت

 

 

-دِ وایستید …

همون موقع صدای جیغ و دادا از داخل خونه بلند شد

 

 

“پلیس ….پلیسا دارن میان…..سریع در برید”

به ثانیه نکشید همهمه ای شد که بیا و ببین و دخترا و پسرایی که جلومون بودن و میخواستن از در پشتی فرار کنن باعث شدن که اون دوتا مردو گم کنیم ….کلافه نگاهی به ارشیا انداختم …انگار اونم نگران بود ….

صدامو بردم بالا که بتونه بشنوه چی میگم

 

 

-چه غلطی بکنم حالا کجا بردنش ؟!

جفت دستاشو فرو کرد تو موهاشو نگاهی به اطرافش کرد …اونایی که میخواستن سریع تر فرار کنن هر کدوم تنه ای بهمون میزدم و میدوئیدن سمت در پشتی ساختمون

نگاشو بین گوشه کنار حیاط چرخوند…مثله خودم صداشو بالا برد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۵]
#تاتباهی #قسمت۱۷-نمیدونم ….بدو بریم بیرون اونام لابد رفتن بیرون

به زور جمعیت و کنار زدیم و دویدیم سمت در خروجی …تا از خونه زدیم بیرون نگامو بین دوطرف کوچه چرخوندم خواستم بدوئم سمت ماشینایی که داشتن با سرعت از کوچه خارج میشدن که یدفعه کتم از پشت کشیده شد و با صدایی که تو گوشم پیچید و سردی سر لوله اسلحه ای که روی سرم قرار گرفت خشکم زدم

 

 

-ایست …پلیس …به نفعته جم نخوری…..

چشمامو محکم روی هم فشار دادم و سرمو چرخوندم سمت ارشیا که با درموندگی نگام میکرد

کلافه برگشتم سمت ماموری که میخواست دستبند بزنه به دستم

 

 

-خواهرکوچیکه مو بردن توو خدا یه کاری بکنین

با کج خلقی هلم داد سمت ماشین ونی که اونجا پارک بود

 

 

-آره تو که راست میگی …

ارشیا کلافه گفت

 

 

-بابا راست میگه دختررو دزدیدن

ماموره با اخم نگاه ارشیا کرد

 

 

-حرف نباشه سوار شو تو کلانتری همه چی معلوم میشه

 

 

به زور هلمون دادن تو ون ….دستامو که حالا دستبند زده بود بودن و فرو کردم تو موهام داشت گریم میگرفت ….رو کردم سمت ارشیا

 

 

-ارشیا چه خاکی به سرم بریزم اگه بلایی سرش بیارن من چه غلطی بکنم ؟

سعی کرد بهم تسلی بده …خونسرد گفت

 

 

-آروم باش چیزی معلوم نیست که هنوز اصلا شاید ما اشتباه دیده باشیم

سرمو چرخوندم تا چشای اشکیمو نبینه …..نگران بودم …حسم میگفت اون خود پرگل بود ….مامان گفت امشب تولد دوستش دعوته …فقط کور سوی امیدی که برام باقی مونده بود همین بود

اینکه پرگل من …خواهر کوچولوم ….الان صحیح و سالم داره تو تولد دوستش خوش میگذرونه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۵]
#تاتباهی #قسمت۱۸ روی دو ردیف صندلی رو به روی هم نشسته بودیم ….همه استرس داشتن و تو یه جا بند نبودن ….دخترا گریشون گرفته بودو پسرا به فکر جور کردن بهونه بودن

سربازی که جلوی یکی از اتاقا نشسته بود با صدای بلندی گفت

 

 

-ساکت باشید دیگه …

یکی از دخترا به حالت التماس گفت

 

 

-سرکار تورو خدا بزار ما بریم مامان و بابای من الان نگرانم شدن

سربازه که یه پسر لاغرو درازسبزه بود کلاشو رو سرش مرتب کرد

 

 

-مگه دست منه ولتون کنم برید الان خود جناب سرگرد میاد تکلیفتونو روشن میکـ…

همین موقع با دیدن مرد جونی که لباس نظامی تنش بودو داشت نزدیک میشد صاف ایستادو ادای احترام کرد

یه پسر جوون حدودا سی-سی و یک ساله با قدی بلندو هیکلی ورزیده و چش ابرویی سیاه ….میشد گفت خیلی جذاب و با جذبه بودو از درجه هاشم معلوم بود که سرگرده

با اخم در همون اتاقی که سربازه جلوش بودو باز کردو رو کرد به سربازه

 

 

-سه نفر سه نفر بفرستشون تو …به سروان حق نوازم بگو بیاد اتاق من

سربازه محکم پاشو کوبید رو زمت

 

 

-چشم قربان

رو کرد سمت سه نفر اولی

 

 

-بیاید برید تو ….

سه نفرشون با ترس و لرز قدم برداشتن سمت اتاق….برگشتم سمت ارشیا که دستاشو ستون بین پیـ ـشونی و پاهاش کرده بودو چشماشو بسته بود

 

 

-ارشیا

حالتشو تغیر نداد

 

 

-هوم ؟؟

 

 

-الان چیکار کنم بزارن زنگ بزنم به خونه

دستاشو باز کردو صاف نشست …صورتشوبرگردوند طرفم

 

 

-نمیدونم …ولی بهترین کار اینکه همینکه رفتی تو بگی میخوای به خانوادت اطلاع بدی تا بیان دنبالت و همونجا زنگ بزنی به خونه

باز دوباره گردن دردم شروع شده بود جفت دستای دستبد زدم و آوردم بالا و ماساژش دادم ….فایده ای نداشت برای همین سرمو تکیه دادم به دیوار پشتیم و چشامو بستم …خنکی دیوار حالمو کمی بهتر کرد ….

با دستی که خورد به شونم چشمامو باز کردم

 

 

-شما سه تا پاشید برید تو نوبت شماست

با ارشیا نگاهی بهم انداختیم و بلند شدیم …دستشوآورد جلو و دستبندامونو باز کرد …انگار تازه یادم اتفاد نفس کشیدن یعنی چی …اون دوتا حـ ـلقه فلزی که دور دستم بود حسابی داشت خفم میکرد

همزمان با ما یه دختر حدودا بیست –بیست و یک سالم بلند شد انگار ماها آخرین نفرات بودیم

دختره دستاش بد جوری میلرزید و صورتشم حسابی رنگ پریده بود ….چهرش آشنا بود برام….یکم چشمامو ریز کردم …

یادم اومد همونی بود که خوردم بهش و افتاد رو زمین ….دقیق تر نگاش کردم استرسش یکم غیر طبیعی بود….انگار بیشتر از بقیه میترسید

سرباز تقه ای به در زدو درو باز کرد

هردو کنار وایستادیم تا اول دختره وارد بشه …پاهاش داشت میلرزید هر آن ممکن بود نقش زمین شه ….ارشیا زیر لب زمزمه کرد

 

 

-الان جنازش پخش زمین میشه

هر سه ایستادیم جلو همون مرده که اول دیده بودم ….سرش پایین بودو داشت یه چیزایی رو تو پرونده جلویش ثبت میکرد …چشم دوختم به اسمی که رو سینش چسبیده بود

 

 

“سرگرد مهیار سارنگ”

بی اینگه سرشو بیاره بالابا لحنی سردو جدی گفت

 

 

-اسم شهرت

اول ارشیا دهن باز کرد

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۶]
#تاتباهی #قسمت۱۹ -ارشیا عظیمی

نفس مو با صدا دادم بیرون

 

 

-پوریا الوند

دختره مکث کرد …آب دهنشو قورت دادو با نفسایی بریده انگار که دارن جونشو میگیرن گفت

 

 

-مهسیـ…مهسیما سارنگ

شنیدن اسم همانا و بالا اومدن سر سرگردو مرده دیگه ای که کنارش بود همانا ….

سرگرده با بهت نگاه دختر روبه روش کرد

 

 

-مه….مهسیمــــا تو؟!!

حالا فهمیدم علت این همه استرس چی بوداز فامیلیشون میشد فهمید که نسبتی باید باهم داشته باشن …

دختره دیگه صبر نکردو صدای هق هقش بلند شد

 

 

-داداش …ببخشید …

همگی خیره شده بودیم به اون دوتا …سرگرده بلند شدو اومد جلو تا به دختره نزدیک شد دختره سریع یه قدم به عقب برداشت و دستشو گذاشت رو صورتش …سرگرده ایستاد با حیرت گفت

 

 

-تو …تورم تو اون مهمونی گرفتن؟؟

صدای هق هق دختره بلند تر شد

 

 

-دا…داداش…به خدا…به قرآن اولین …اولین بار بود میرفتم

سرگرد با دو دست صورتشو پوشوند

 

 

-وای …چیکار کردی تو دختر…ابروی من و بابارو بردی

مرده دیگه ای که توی اتاق بود پرید میون حرفاش

 

 

-میخواید به سرهنگ بگید؟؟

دختر هل کرد سریع پرید جلو و دست برادرشو گرفت

 

 

-نه تورو خدا داداش اگه بابا بفهمه منو میکشه…خواهش میکنم داداش ….فقط همین یبار بود …تورو خدا..توروخدا ببخشیـ….

صدای محکم و جدی و نسبتا بلندش و به رخ کشید

 

 

-ساکت شو …فعلا فقط ساکت شو …

عصبی جنگی انداخت تو موهای کم پشتش ….پوزخندی زدم ….الان قشنگ حسی که داشت و میتونستم درک کنم

چند تا سرفه مصلحتی کردم تا توجهشون بهم جلب بشه ….سر همشون چرخید سمتم

 

 

-میتونم زنگ بزنم خونمون ؟؟

خودمم جا خودم از این همه ناامیدی که تو صدام موج میزد ….یه جورایی حس میکردم دیگه به آخر خط رسیدم ….دیگه تموم شدم

سرگرده فقط سری به نشونه باهش تکون داد و به تلفن روی میزش اشاره کرد

معتل نکردم و رفتم سمت تلفن …دست خودم نبود قدمام شل بود انگار که دارم به زور خودمو میشکم سمت تلفن …

گوشی و برداشتم …ذهنم قفل کرده بود …چشمامو روی هم فشار دادم تا شاید شماره خونه یادم بیاد ولی جاش نیمرخ دختری که عجیب شبیه پر گل بود تو سرم نقش بست …

ارشیا فهمید حال خرابمو بلند شد و اومد کنارم …دستشو گذاشت رو شونم

 

 

-بشین من زنگ میزنم

خودمو ول کردم رو صندلی که کنارم بودو دستامو فرو کردم تو موهام و سرمو انداختم پایین

سروانی که اونجا بود با نگاهی عمیق سر تاپامو از نظر گذروند

 

 

-چیزی مصرف کردی؟؟

پوزخندی زدم …این حال خرابمو چی تعبیر کرده بودو من حال خرابم از چی بود …

صدای ارشیا تو گوشم پیچید

 

 

-الو …سلام خانوم الوند

 

 

….ارشیام دوست پوریا

 

 

…ممنون مرسی

عذر میخوام خانوم الوند…پرگل …پرگل خونس ؟؟

چی؟….تا این وقته شب ساعت از یکم گذشته !!

سرگرده عصبی و کلافه گفت

 

 

-زنگ زدی بیان اینجا یا حال و احوال کنی سریع تمومش کن …

ارشیا بی توجه به اون به حرفش ادامه داد …قلـ ـبم دیگه ریتمش طبیعی نبود …یه حسی میگفت اون دختری که تو مهمونی بود خود پرگل بود

 

 

-خانوم الوند میدونید تولد کدوم دوستش بوده ؟…یه زنگ بزنید ببینید چرا نیومده

عصبی کمی صداشو برد بالا

 

 

-خانوم الوند میشه محض رضای خدا انقد سوال نکنید و یبار تو زندگیتون اون حس مادرانتون گل کنه ….

دیدم فایده نداره سریع بلند شدم و گوشی از دستش کشیدم

 

 

-الو مامان …

صدای طلبکارش تو گوشم پیچید

 

 

-این دوست پرروت چی چی میگه برا خودش …به اون چه که پر گل خونس یا نه

عصبی بودم صدام ناخواسته رفت بالا

 

 

-خفه شو فقط زنگ بزن ببین پرگل کدوم گوریه این وقت شب

بلند تر از من داد زد

 

 

-یبار گفتم به تو ربطی نداره …پرگل یه دختره آزاده منم میدونم کجاست پس تو دخالت نکن

سرگرده اومد جلو و گوشی و محکم از دستم کشید …دوست داشتم با مشت بکوبم تو فکش …واقعا این زن اسم خودشو گذاشته بود مادر؟؟

 

 

-الو سلام

 

 

…سرگرد سارنگ هستم از اداره آگاهی زنگ زدیم خدمتتون

 

 

…خانوم محترم مسائل خانوادگی شما به ما ربطی نداره …لطفا برای رسیدگی به مشکل پسرتون تشریف بیاریداینجا …

ببینید خانومـــــ

گوشی و از دستش کشیدم

 

 

-ببین همین الان زنگ میزنی ببینی پرگل کجاست …یه تار موازش …

گوشی و ازم گرفت قطعش کرد با عصبانیت داد زد

 

 

-نجف زاده …

سربازی که دم در بود سری درو باز کردو اومد تو

 

 

-بله قربان ؟!

عصبی نگام کرد

 

 

-اینو منتقلش کن به بازداشگاه انگار تنش میخاره

کلافه بودم ….کلافه تر شدم درمونده نگاش کردم

 

 

-ببینید جناب سرگرد…

سربازه اومد جلو تا خواست دستمو بکشه ارشیااومد جلو و دست سرگردو گرفت …باخونسردی و آرامش گفت

 

 

-جناب سرگرد درک کنید حالش خوب نیست …امشب خیلی فشار روش بوده

عصبی دستشو از بین دستای ارشیا کشید بیرون و جدی گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۹.۱۷ ۱۶:۰۷]
#تاتباهی #قسمت۲۰ -تو خودتم باید بری بازداشتگاه تا تکلیفت مشخص شه

ارشیا از رو نرفت

 

 

-چشم …حرف شما متین میرم …ولی خواهش میکنم بزارید زنگ بزنه خونشون … خواهرش تو دردسر افتاده

سروانه از اونور گفت

 

 

-این چیزا به ما مربوط نمیشه …ما فعلا مسئول پرونده خودشیم نه خواهرش

سرگرده نگاهی به خواهر خودش انداخت که بیحال روی صندلی نشسته بودو رنگش صورتش همرنگ دیوار بود …انگار فهمید حال خرابمو

تلفن و برداشت و گذاشت جلوم

با نگاهی سردو یخ خیره شد تو چشمام

 

 

-سریع باش

تو اون لحظه انگاردنیا رو دو دستی تقدیمم کرد با ذوق سریع تلفن و چرخوندم سمت خودمو شمارو گرفتم

بعد سه تا بوق صداش تو گوشی پیچید

 

 

-بله؟؟

 

 

-چی شد اونجا بود

حس کردم یکم ترس و نگرانی تو صداش بود

 

 

-آ…آره تو تولده

نمیدونم چرا دلم آروم نگرفت از این حرف

 

 

-پس چرا تا حالا نیومده ؟….شماره خونه دوستش چنده

 

 

-ها…چیـ..چی ؟شماره خوه دوستش ؟

کلافه گفتم

 

 

-چرا گیج میزنی میگم شماره خونشو بده

به تته پته افتاده بود

 

 

-چیزه من زنگ زدم دیگه تو راهه داره با بابای دوستش میاد

حس میکردم دروغ میگه ولی چاره ای جز باورش نداشتم

 

 

-مطئن باشم ؟

 

 

-آره

نفسمو کلافه دادم بیرون و دستمو بین موهای آشفتم فرو کردم

 

 

-باشه پس من نیم ساعت دیگه زنگ میزنم ببینم رسید یا نه

 

 

-با…باشه

گوشی و گذاشتم روش …ارشیا با کنجکاوی و اون دوتام با چشایی ریز شده و مشکوک نگام میکردن

سرگرده دهن باز کرد

 

 

-چرا این همه کلافه ای ؟؟

هوای خفه اتاق و با دم عمیقی به ریه هام فرستادم

 

 

-چیزی نیست.. نگران خواهرم بودم

 

 

-نمیان دنبالت

با کف دست کوبیدم به پیـ ـشونیم انقد ذهنم درگیر پرگل بود که به کل خودمو فراموش کرده بودم

 

 

-پدرم ایران نیست و مادرمم امشب نمیتونه بیاد

روکرد سمت ارشیا و منتظر زل زد بهش …ارشیا ریلکس گفت

 

 

-الان همشون خوابن فردا زنگ میزنم بیان

رو کرد سمت سربازه

 

 

-نجف زاده …منتقلشون کن بازداشتگاه

بازومو گرفت تا ازاتاق ببره بیرون که چرخیدم سمتش …

 

 

-نیم ساعت دیگه میتونم زنگ بزنم ؟؟

بی اینکه نگام کنه رو بههمون سرباز گفت

 

 

-بگو نیم ساعت دیگه اجازه بدن یه تماس بگیره با خونشون

سربازه پاشو محکم کوبید رو زمین بله قربان

جفتمون راه افتادیم سمت بازداشتگاه …ارشیا با خنده ی مسخره ای گفت

 

 

-هه میگم پوریادقت کردی فقط اینجا رو افتتاح نکرده بودیم که کردیما

خواستم بخندم ولی خنده به لـ ـبم نیومد ….هنوز تو دلم اشوب بود

در سلول و باز کرد…پر بود از پسرایی که امشب تو مهمونی دستگیرشن کرده بودن ….جفتمون رفتیم و یه گوشه نشستیم …صدای همشون عین وز وز مگس تو گوشم بود…عجیب میل به زدنشون داشتم چراشو خودمم نمیدونستم
@nazkhatoonstory

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1244

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.