سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان

آغوش اجباری رمان آنلاین داستانهای واقعی نگار قادری
1

رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت۲۱تا۳۰ 

رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت۲۱تا۳۰ 

رمان:آغوش اجباری

نویسنده:نگار قادری

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۰۹:۵۳]
#۲۱

از اشپزخونه رفتم بیرون به محمد یه نامه نوشتم که دیگه زنگ نزنه و گفتم از دعوا گفتم از
اینکه مامان همه چیو فهمیده ازاینکه گفته بیاد خواستگاری همه رو گفتم
میترسیدم زنگ بزنه
دیگه زنگ زدنمونم تموم شده بود
مامان گفته بود رابطمو باهاش قطع کنم ولی من مگه میتونستم
دیگه کارمون شده بود نامه دلم واس صداش یه ذره شده بود .
پنج روز از عید میگذشت مراسم عقد پسرعمویه مامانم )عمو حسین(ناصر بود و دختر
داییمو عقد میکرد مامان منو با عروس فرستاد ارایشگاه ک منم همونجا اماده بشم
وقتی داماد اومد دنبال عروس منو زن دایی موندیم با عروس داماد نرفتیم چن دیقه بعدش
محسن برادر ناصر اومد دنبالمون وقتی از ارایشگاه اومدم بیرون نگاه محسن تغیر کردو یه
لبخند چندش رو لباش جا خوش کرد سلام کردیمو سوار ماشین شدیم از اینه ماشینش هی
داشت نگام میکرد
خیلی میترسیدم از نگاش
حس کراهت داشتم حس میکردم با نگاه اون به من
من به محمد خیانت میکنم رومو کرده بودم سمت پنجره وقتی رسیدیم خونه زن دایی جلو
تر پیاده شد و راه افتاد سمت خونه منم از ماشین پیاده شدم و درجا به دنبالم محسن پیاده
شد
_خیلی خشکل شدی حنا خانم
جوابشو ندادمو خودمو زدم به نشنیدن زود پا به خونه گزاشتم
نگاه کل زنا و مهمونا به من بود حتی از راه رفتنم میترسیدم میگفتم الانه ک بیفتم یه جوری
همشون خیره شده بودن بمن
خودم وقتی تو ارایشگاه خودمو دیدم تعحب کردم اولین بار بود خوشکلی رو توخودم حس
کردم
ولی این همه نگا بخاطر خشکلی نبود بخدا
رفتم یه گوشه نشستم که تو دید هیشکی نباشم
عروس و داماد عقد کردنو و جوونا شروع کردن به رقصیدن محسن اومد طرفم
_ حنا خانوم چرا نشستین پاشین بیاین
_ممنون
_پاشین دیگه حیف این همه خشکلی نیس اومدین اینجا این گوشه نشستین
_گفتم که ممنون نمیام
دیدم توجه چن نفر به ما جلب شده بود میخواستم انقد سر مامان داد بزنم ک کل حرصم
خالی شه چرا هیچی نمیگفت اون که همیشه پایبند به این عقیده بود ک دختر نباید با ی
نامحرم حرف بزنه الان برو بر محسنو میبینه هیچی نمیگه
خیلی کلافه بودم عقد زهرمارم شده بود و علل خصوص که محسنم هی دوروبرم پرسه میزد
عقد تموم شدو رفتیم خونه همینه ک پا به خونه گزاشتم دادم بلند شد
_مامان تو چرا هیچی به اون محسن نگفتی ها
اصلا چرا گزاشتی اون بیاد دنبالمون
_چ خبرته دختر صداتو واس من نبر بالا اول که زن داییت باهات بود بعدشم خیلی پسر
خوبیه
_اره خیلی پسر خوبیه ندیدی چ جوری دوبرم بود
_خیلی از خداتم باشه حالا چ تحفه ای هستی اگه مث اون دهات۵ب دست پا چلفتی بود اون
موقع ازش خوشت می اومد
_دهاتیم باشه درکو شعور سرش میشه و مزاحم نمیشه
_بسه وگرنه به بابات میگما
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۰۹:۵۵]
#۲۲

زبون به دندون گرفتم چون تهدیدش کار ساز میشد
با عصبانیت رفتم اتاقم و درو بهم کوبیدم
بچه ک نبودم میدونستم رفتار محسن بامن مث بقیه نیس بخصوص که مامانمم
طرفداریشو میکرد
عحیبه والا مامان ک نمیزاره با پسر عمو و عمه حرف بزنم الان انقد راحت اینارو میگه کارم
سخت شده بود
مامان کاری رو که میخواست رو به هر قیمتی به انجام میرسوند .
دو روز بعد اون روز شوم بابا گفت ک اماده باشیم میریم شهرستان
انقد خشحال شدم ک نفهمیدم جلو بابامم گفتم اخجووون بابا چشم غره ای بهم رفتو ساکت
شدم اخه گفته بود کار داره و نمیتونه بریم شهرستان هنوز خونه ای که اومده بودیم نیمه
کاره بود
لباسامونو جمع کردینو برو که رفتیم راه افتادیم سمت دیار یار
باید با محمد حرف میزدم و همه چیو بش میگفتم اون باید می اومد همینجوری پیش بره از
دستش میدم.
وقتی رسیدیم خونه خانم بزرگ از شانس من عمه ساره هم اونجا بود
همه باهم سلام علیک کردیمو بعد شام عمه تو اشپزخونه داشت چایی تو فنجونای کوچیک
گل سرخ خانم بزرگ میرخت رفتم پیشش.
_عمه
_جونم
_عمه باید محمدو ببینم نمیدونم چ جوری و از چ راهی ولی باید صد درصد ببینمش
_چرا چیشده
عمه پسرعمویه مامانم فک کنم منو در سر داره تازه مامانمم موافقه باید با محمد حرف
بزنم
_باشه عمه جون من فردا میرم بهش میگم
_نه عمه میخوام ببینمش خیلی وقته نه صداشو شنیدم نه دیدمش دلم واسش پر میزنه
_الهی عمه فدایه اون دل کوچیکت بشه ،باشه یه کاریش میکنم الان بیا این چایی هارو
واسشون ببریم تا صداشون درنیومده
عمه چایی رو بردو منم قندونارو بردمو کنار عمه نشستم
عمه تو فکر فرو رفته بود
منم فکر میکردم چ خاکی به سرم بریزم
یه ساعتی گزشته بود که اقا فرید گفت
_ بهتره ما رفع زحمت کنیم
_سعید خان منتظر هستما قدمتون روچشم
_بله حتما مزاحم میشیم
_این حرفا چیه منزل خودتونه
عمه بلند شدو گفت
_داداش اگه اجازه داشته باشی حنارو باخودم ببرم میخوام پیشم باشه،شماهم فردا تشریف
بیارین
بابا بهم نگا میکرد منم با یه علامت سوال و تعجب بزرگ روسرم نگاهم بین عمه و بابا
ردوبدل میشد
چیشد عمه اینو گفت
_باشه ولی ما فرداهم پیش خانم جون میمونیم پس فردا میایم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۰۹:۵۸]
#۲۳
_هروقت بیای خوشحالم میکنی
پس حناجان برو اماده شو که بریم
به مامان نگا کردم با اخم داشت نگام میکرد و راضی نبود
ولی باید میرفتم حتما عمه راهی سراغ داره کفته باهاش برم
مطمنماگه به حرف عمه عمل نکنم محمدو نمیبینم
چون مامان جریانو میدونست و به هیچ بهونه ای نمیشد بابا رو راضی کرد مامان منصرفش
میکرد
بی توجه به مامان رفتم اتاقو چادرمو برداشتم
وقت خدا حافظی مامان با اخم بدرقم کرد ولی واسم مهم نبود
رسیدیم خونه عمه اقافرید هنوز توحیاط بود
_عمه چیشد گفتی بیام اینجا
_فردا میرم خونه داداشم به محمد خبر میدم اینجاییو کارش داری
_مدیونتم عمه تورونداشتم چیکار میکردم
عمه رو تواغوش کشیدمو با عشق عطرشو بلعیدم
_بدو بخوابیم ک فردا زود بیدارشیم و تو به دیدین یار بپیوندی
باز با فکرو خیال همون دلشوره لعنتی خوابم برد.
صبح ک بیدار شدم عمه نبود حتما رفته بود خونه عمو دست صورتمو شستمو و رفتم تشک
و پتو رو جمع کردم نشستم انقد استرس داشتم با دندون ناخونامو میجویدم
صدایه کلید تویه در اومد سیخ بلند شدمو رفتم دم در ورودی ایستادم عمه وارد شدو درو
بست
_بیدارشدی عمه جان
_اره کجا بودین
_به بهونه نون رفتم خونه داداشم هرجوری بود محمدو حالی کردم ک بیاد
_بنظرت میاد؟
_اره میاد مگه میشه حناش اینجا باشه و نیاد
بیا بریم صبحونه بخوریم اونم میاد
با عمه رفتیم اشپزخونه ولی چ صبحونه خوردنی دلم مثله سیرو سرکه میجوشید
صدایه در یهو بلند شد خیلی ترسیدم پاشدم ایستادم نه توان داشتم برم درو باز کنم نه
حرفی میزدم
عمه ک حال خرابمو دید گفت ک خودش میره درو باز میکنه
چشم به در دوخته بودم طپش قلبم اونقدر رفته بود بالا میگفتم هر ان ممکنه بیاد بیرون با
دندون لبامو میجویدم
نمیدونم چم شده بود سرم سوت میکشید سینم سنگین شده بودو نفس کشیدنم سخت
در باز شدو طپش قلبم اونقد بالا رفت فک میکردم رو زبونم داره بالا پایین میپره
عمه داخل شدو بعد اون محمد همین که دیدمش شعله عشق تودلم شعله ور شدو گر
گرفتم
هرقدم که به طرفم برمیداشت حس میکردم چقد دوسش دارم چقد میخوامش
اونقدر میخواستمش ک حاظر بودم جونمم بخاطر یه لحظه دیدنش بدم چ برسه ب اخم
مادرم
_سلام حنایه من
چشامو بستم نمیخواستم این لحظه تموم شه یه حسی بهم میگفت دارم محمدو از دست
میدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۱۰:۰۰]
#۲۴

_چرا اینجوری شدی رنگت شده رنگ دیوار حالت خوبه
چشامو باز کردم
خواستم حرف بزنم ولی پاهام کم اوردو به زانو افتادم
محمدم کنارم زانو زد دستامو گرفت
انگار برق سه فاز بهم زدن گریم بند اومد خشک شدم
_چرا دستات انقد سرده چیشده
زود دستمو از دستش کشیدم
_محمد بدبخت شدیم
_چیشده حنا بگو جون به لبم کردی
_محمد پسر عمویه مامانم….
همه چیو با گریه و هق هق واسش تعریف کردم
سرشو بین دستاش گرفته بود
با بغض نالید
_حنا نکنه قبول کنی
حنا تو فقط مال منی
محمد من نمیتونم کاری بکنم من دخترم نمیتونم در برابر مامان بابام وایسم
_نمیدونم حنا نمیدونم
_تو مردی نمیدونی چیکار کنی ولی من ی دخترم انتظار داری چ جوری دربرابرشون وایسم
توروخدا یه کار بکن
گریه نزاشت بیشتر ادامه بدم
دوباره دستامو تو دستاش گرفت
_نکن حنا توروخدا گریه نکن دلمو اتیش نزن امشب با مامان حرف میزنم راضی شد شد
اگه نشد با بابام میام تورو از بابات خواستگاری میکنم
سرمو به چپوراست تکون دادم
_بهت قول میدم حنا مطمن باش منو تو فقط مال همیم
نمیدونم چرا به حرفاش امیدوار نمیشدم حتی یه ذره هم از دلشورم کم نشده بود
دستامو از دستاش کشیدم بیرون
بی تو میمیرم
_امیدوارم محمد فقط بدون ،بدون
اهی کشیدو از جاش بلند شد منم بلند شدم به اطراف نگا کردم ببینم عمه کجا غیبش زده
بیچاره بخاطر اینکه ما تنها باشیم کجا رفته بود
رفتیم تو هال چن دیقه بعد عمه هم اومد داخل
سرمو زیر انداختم خیلی به زحمتش انداخه بودم
زیر زیرکی به چهره محمد نگا کردم چهرش گرفته بود و ناراحت با صدایه عمه چشم از
محمد برداشتم و گوش به حرف عمه سپردم
_چیشد عمه جون تصمیمتون چیه
محمد پیش صحبت شد
_امشب با مامان حرف میزنم هرطوری شده راضیش میکنم
_عمه جان توهم یه تکونی به خودت بده حنا دختره دفاعیتی نداره اگه دوسش داری تو باید
پیش قدم بشی اون نمیتونه رو حرف پدرمادرش حرف بزنه
محمد کلافه دستی تو موهایه پرکالغیش کشیدو با اه گفت
_میدونم عمه میدونم حنام چقد زجر میکشه ولی امشب حلش میکنم نمیزارم دیگه اشک
به چشاش بیاد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۱۰:۰۳]
#۲۵

هرطور شده به دستش میارم نمیزارم مال کسی غیر از من شه
_خب من برم عمه خیلی زحمتت دادم تا اخر عمر نوکرتم
_نگو پسرم شما شاد بشین واس من بهترین هدیس
از رفتنش دلم گرفت دوست داشتم بمونه صداشو تو ذهنم نگه دارم خندشو تو ذهنم حک
کنم دوست داشتم بوشو داشته باشم
ولی رفت رفت
مطمن بودم مال محمد نمیشم این حس و دلشوره درونم سرکش تر از عشق پاکم بود
رفتو با دلی پر از غصه تنهام گزاشت
روز بعدش مامان باباهم اومدن نگار و عمه خیلی سعی میکردن شادم کنن
ولی کسی که شادم میکرد اونا نبودن
اونا مرهم دل زخم خورده من نبودن
اونا نمیتونستن این دلشوره لعنتی رو ازم بگیرن
اونا نمیتونستن منو به محمدم برسونن.
روز سیزده بدر همه مهمون عمو بودیم
رفته بودیم یه کوه ک دو طرفش جنگل بودو چشمه انقد قشنگ بود ک محو میشدی همه
رو دعوت کرده بود
عمه سارا از شیراز اومده بود با پسراش باربدو بهرام
عمه ساره بود
خانم بزرگ بود
بین این همه غمگین بودم وقتی نگام به محمد میفتاد اتیش میگرفتم فکر نبودنش داشت
از پا درم میاورد
محمد با باربدو بهرام رفته بود بالایه کوه
خیلی کلافه بودم دوست داشتم با محمد حرف بزنم
رفتم پیش لیلا
_لیلا
لیلا به ارومی گفت
_جونم زن داداش
از لفظ زن داداشش دلم غنج رفت
_میخوام با محمد حرف بزنم ولی میترسم مامان بابا بهم گیر بدن باهام میاید
لیلا رو به سحر گفت میای بریم بالایه کوه
سه نفری راه افتادیم رفتیم از دور محمدو دیدم با پسرا رو یه تخته سنگ نشسته بودن
لیلا با اشاره بهش فهموند که بیاد پیشمون
محمد حالی شدو به سمت ما راه افتاد لیلا و سحرم رفتن ک ما بتونیم حرف بزنیم
وقتی بهم رسید بااخم گفت
_تو اینجا چیکار میکنی برو پایین زود
نمیخوام جلو این پسرا باشی اینجام خطرناکه زود برو پایین
حرفشو زد و رفت
از حرکتش مات مونده بودم این چرا اینجوری کرد من میخواستم باهاش حرف بزنم حتی
نزاشت یه کلمه هم بگم
برگشت سرجاشو بهم نگا کرد با چشمو ابرو اشاره میکرد برگردم
با حرص رومو برگردوندمو رفتم پایین جوری پاهامو رو زمین میزاشتم که تا زانوم به درد
میفتاد ولی انقد عصبانی بودم نمیفهمیدم چشام هیچ جارو نمیدید
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۱۰:۰۶]
#۲۶

یه دفعه رسیدم شیب تند کوه و دور برداشتم و با جیغ به پایین میدویدم محمد خیلی ازم
دور بود
محمد خیلی ازم دور بود بهم نمیرسید
از دور دیدم مهدی برادر کوچیکه محمد داره میاد بالا وقتی دید اینجوری دور برداشتم
دستاشو ازهم باز کردو به طرفم دویید ولی پا نیم خیز شدم رو زمین و زانوهام زخمی شد
خداروشکر مهدی نزاشت سرم به زمین بخوره
لیلا و سحر به سمتم دویدن و به محمد گفتن ما میبریمش
به کمک اونا رفتم پایین و لب چشمه دستو پامو شستم
و لباسامو که خاکی شده بود با دست خیس بهش میکشیدم که گردو خاکش بره
روبه لیلا و سحر گفتم من اینجا به ی تخته سنگ اشاره کردم من اینجا میشینم شما برین
هردو فهمیدن حالم خوب نیس رفتن حوصله جمعشونو نداشتم دوست داشتم تنها باشم
به رفتار محمد فک میکردم حتی نزاشت لبامو از هم باز کنم چرا اینجوری کرد
یه سایه رو سرم افتاد سرمو بلند کردم محمد بود
_چیکار کردی باخودت دختر
به دوروبرنگا کردم هیشکی پیداش نبود
_چرا اونجوری رفتار کردی من میخواستم بات حرف بزنم
_خب دوست نداشتم اومده بودی پیش اون دوتا
_من اومده بودم پیش تو نه اونا
_پاهات چطوره خیلی زخمی شده
_بیشتر از زخم دلم نیس
_حنا قرار بود دیگه به اینا فکر نکنی
_محمد من دلم شور میزنه مطمئنم این اخرین دیدارمونه
_مگه من مردم هیچ وقت نمیزارم مال کس دیگه ای بشی
اون نمیفهمید منو درک نمیکرد خودمم درک نمیکردم این دلشوره لعنتی چیه
_پاشو بریم سرما میخوری فداتبشم پاشو
_تو برو من بعد تو میام
_باشه
رفت چن دیقه بعدش منم رفتم دیدم داره با زن عمو صحبت میکنه و زن عمو با غضب بهم
خیره شده بود و یه چشم غره به محمد رفت
رفتم نشستم پیش لیلا و سحر
ساعت نزدیک چهار همه حاظر شدیم و برگشتیم خونه عمو
تو اشپزخونه با لیلا و سحر نشسته بودیم
_لیلا دست خودم نیس بخدا منم دوست ندارم این فکر شوم ازارم بده
_خب من نمیدونم این همه نگرانیت براچیه
_انقد بچه ک نیستم نگاه کردنو تشخیص ندم
پسره هی با لبخند نگام میکنه ،مدام دوربرم میپلکه، میاد به زور پیشنهاد رقص میده،
واسم کیک میاره ،ازم چشم برنمیداره، بهم میگه خشکل شدی
تازه از همه بدتر ک مامانمم میگفت چ اشکالی داره
تو باشی نگران نیستی
لیلا میخواست حرف بزنه که محمد وارد شد و روبه من گفت
_چطوری خانم کوهنورد
_مسخرم میکنی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۱۰:۰۸]
#۲۷

باخنده گفت
_نه والا ولی مواظب خودت باش من زن زخمی نمیخواماا
از حرفش دلم غنج رفت ،خندش دلمو لرزوند
به لحظه نداشتنش فکر کردم
اشک وحشیه عشق به چشمام حمله ور شدو رو گونم افتادن
لیلا اومد جلو و محمدو کنار زد
_چیکارش داری برو کنار ببینم گناه داره
_من که چیزی نگفتم داره خودشو واسم لوس میکنه
سرمو به سمتش بردم بالا گفتم
_محمد لوس چیه بخدا میترسم هرچی میشه میزنم زیر گریه
صدایه لیلا دراومد
_بیا شرط ببندیم
_چی
_اگه تو زن محمد شدی باید به هرکدوممون ده تومن بدی ،اگه هم خدایی نکرده نشدی ما
هرکدوم به تو ده تومن میدیم
با دست به خودشو سحر اشاره کرد
دوباره به محمد نگا کردم گفت
_بااینکه هردوش از جیب منه ولی میرزه نگا گریت بند اومد،قبول کن
_باش قبوله
زن عمو وارد اشپزخونه شد
محمد زود دستشو که پشت سرم تکیه گاه بدنش کرده بود رو برداشت
زن عمو رو به محمد گفت
_تو اینجا چیکار میکنی
_اومدم اب بخورم
_خب بخور برو
رو به منم گفت
_بابات میگه بیاد اماده شه میخوایم بریم
وای خدا باز وقت وداع رسیده بود
محمد قبل از خارج شدن از اشپزخونه نگاهی بهم انداختو چشماشو یه بار بازوبسته کرد
یا صدایی ناله مانند گفتم الان میام
بالیلا و سحر روبوسی کردمو رفتم بیرون با مامان باباهم از بقیه خداحافظی کردیم
دلم عجیب هوایه اغوش محمدو داشت ازحس خودم شرمم شد و به یه خداحافظی
اکتفاکردم
و سوار ماشین شدیمو رفتیم خونه خانم بزرگ.
ازفکرو خیال خوابم نمیبرد
به هرموضوع بیش از ده بار فکر میکردم
اگه محسن بیاد خواستگاری چیکار کنم چطوری جواب بدم
گاهی وقتام به محمدو رسیدن بهش فکر میکردم
ولی فکر شوم برنده تر بود و بازمحسن و ترس از محسن تو افکارم نقش میبیست
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۱۰:۱۱]
#۲۸

باصدای اذون ازفکر خارج شدم
پاشدم وضو گرفتمو تو اتاق خانم بزرگ سجاده خوش بوش رو پهن کردمو نشستم و نمازمو
خوندم و ازخدا با گریه و التماس تمنا کردم
تمنایه عاقبت بخیری کردم
وقتی دعام تموم شد سجاده رو کنار گزاشتمو برگشتم سرجام تصمیم گرفتم به محمد یه
نامه بنویسم
)سلام محمدم الان که این نامه به دستت میرسه من دیگه نیستمو نامه رو دادم عمه واست
بیاره
نمیدونم چرا دلم خواست واست نامه بنویسم ولی بدون خیلی دوست دارم مطمنم اگه ی
روزی بی تو باشم روز مرگمه.نمیگم خودکشی میکنم چون نه جرئت دارم نه میخوام خدا
باهام قهرکنه ولی بی تو زندگی واسم معنایی نداره تااخرعمرم عاشقت میمونم
یادته گفته بودیم اگه پسر دار شدیم اسمشو میزاریم امیر اگه هم دختر دار شدیم اسمشو
میزاریم نفس_ازت میخوام اگه بهم نرسیدیم اسم بچه هاتو امیرو نفس بزار
میخوام همیشه یاد حنات بیفتی
ازت خواهش میکنم یه کاری بکن نزار بی تو باشم
خیلی دوست دارم
قربانت حنا(
وقتی نامه تموم شد دیدم اشکام دوباره روونه شدن
اشکامو پاک کردمو نامه رو زیر بالشم قایم کردم نمیدونم چن دیقه گذشت خوابم برد
باصدایه مامانم بیدار شدم
_پاشو دخترم دیگه ظهر شد میخوایم بریم خونه ساره ازش خداحافظی کنیم راهی بشیم
با حرف مامان سیخ نشستم هی دنبال بهونه بودم که چ جوری برم خونه عمه و نامه رو بدم
بهش
پاشدم دست و صورتمو شستمو رفتم بیرون بابا داشت با خانم بزرگو بچه ها صبحونه
میخورد منم نشستم و شروع کردم به صبحونه خوردن .وقتی تموم شد بابا رو به من گفت
جمع کن
سفره رو جمع کردمو از تو اشپزخونه شنیدم که ب مامان گفت بچه هارو نمیبریم ،میر یم
زود خداحافظی میکنیمو برمیگردیم
رفتم بیرون
_بابا منم میخوام بیام
_توکجا
_میخوام از عمه خداحافظی کنم ما ک سالی ی بار میایم
-باشه زود باش برو اماده شو
زود پریدم اتاقم چادرموسرم کردمو نامه رو زیر چادرم با دست گرفتمش که معلوم نشه
وقتی رفتم تو هال نه مامان نه بابا نبودن ترسدم رفته باشن سریع و باسرعت ازهال رفتم
بیرون
ولی پام به درب وردی گیر کردو از پله ها افتادم مامان باباهم وسط حیاط بودن مامان زود
اومد زیر بغلمو گرفتو بلندم کرد و نامه نمایان شد افتاده بودم رو نامه
قبل اینکه بتونم برشدارم بابا اومد نامه رو از رو زمین برداشت
_این چیه
_برایه سحره
_تو که دیشب پیش سحر بودی
خواست نامه رو باز کنه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۱۰:۱۳]
#۲۹

_توروخدا باز نکن بابا حرف خصوصیه
_توحرف خصوصی باهیشکی نداری
پاکت نامه رو باز کرد و خواست نامه رو باز کنه
دست مامانو رها کردمو با وجود زانو دردم دویدم سمت بابا و نامه رو گرفتم
قبل اینکه بابا بتونه بگیرتش نامه رو ریز ریز کردم
باسیلی که بابا بهم زد از شوک ترس خارج شدم
_برو تو ،توقرارنیست بیای میام باهات تکلیفمو روشن میکنم
بریم خانم
مامان نگاهی بااخم بهم انداختو رفت
زود رفتم اتاق هم خوشحال بودم بابانتونست نامه رو بخونه هم یاد حرفش میفتادم میام
تکلیفمو باهات روشن میکنم
زانوهامو بغل گرفتمو و شروع کردم به جویدن ناخونام
نمیدونم چقد گذشت باصدایه دربه خودم اومدم
سرجام وایسادم میترسیدم برم درو باز کنم
بالاخره با ترسو لرز رفتم درو باز کردم
بابا یه نگاه بهم انداختو با اخم وارد شد
مامانم اومد تو و دروبستم پشت سرشو رفتم
همین که پا به داخل گزاشتم
بابا خواست به سمتم بیاد که خانم بزرگ گفت
_دست بهش زدی نزدی شیرموحاللت نمیکنم
_د اخه مادر من مگه ندیدی چیکار کرد چرا نزاشت بخونم مثلا
از ترس تو خودم مچاله شده بودم و با فریاد بابا قبض روح میشدم
_خب مادرجان اونا دخترن و حرف خصوصی دارن تو ک نباید بخونی
بابا یکم به سمتم خم شدو انگشت اشارشو بالا اورد و گفت
_این دفعه به خاطر خانم جون وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم
با عصبانیت از خانم بزرگ خداحافظی کردو رفت بیرون
منم دستشو بوسیدم ازش خداحافظی کردم
توماشین خودمو زدم به خواب میترسیدم سوالی ازم بپرسنو سوتی بدم
شنیدم بابا گفت
_دختر ارومیه معلوم نیست چشه این سلیطه بازیش چی بود
_نمیدونم والا کلا اخلاقش تغیر کرده
دیگه میترسیدم حتی پلکمم تکون بدم
بالاخره رسیدیم بعدشام زود رفتم اتاقم بخوابم یه جورایی از بابا فرار میکردم .
صبح زود بیدارشدمو لباسامو پوشیدمو راه مدرسه رو درپیش گرفتم.
اتفاقایی ک افتادو واس سمیه تعریف کردم
_وای حنا تصور کن بابات نامه رو میخوند
_نگوو موبه تنم سیخ میشه ابروم میرفت
_بازم دم مامانت بزرگت بخاری که نزاشته باهات کاری داشته باشه،خب دختر تو چرا نامه
رو تو کیفی چیزی نزاشتی
_انقد عجله داشتم حواسم نبود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۶.۱۷ ۱۰:۱۵]
#۳۰

ورود معلم دیگه نزاشت به بحث ادامه بدیم
زنگ اخرم زده شد از مدرسه که خارج شدم هی حس میکردم یکی پشت سرمه ولی جرئت
نداشتم رو برگردونم ببینم کیه
وقتی رسیدم سر کوچه خودمون شجاع شدمو برگشتم به پشت سرم نگا کردم
ووووووووواااااییی این چرا دنبالمه
اومد جلو قلبم از ترس شروع کرده بود به تنبک زدن
_سلام حنا خانوم
_سلام حنا خانوم
_سلام اقا محسن
_چطورید خوبید؟
_ممنون
یکم وایسادم دیدم حرفی نمیزنه
_خداحافظ
واینستادم جواب بگیرم با دو به سمت خونه رفتم درحیاط باز بود زود پرید تو حیاطو درو
بستم
مامان تو حیاط بود و داشت حیاطو میشست بهم نگاهی انداختو با اخم گفت
_یکم اروم دختر چته
_هیچی
زود رفتم تو خونه و لباسامو عوض کردم
نمیدونم چرا انقد از این پسر میترسیدم
جوان خوش برو رویی بود
چشم قهوه ای
موهایه خرمایی
صورتی سفید
قد بلند
اصلا شبیه هیولا نبود ک من وقتی میدیمدمش شروع میکردم به لرز کردن.
صبح روز بعدش باز تکرار شد و محسن سر رام قرار گرفت.
دیگه شده بود عادتش هر روز می اومد دیگه بهش محل نمیزاشتمو خودمو به کوچه علی
چپ میزدم و بهش سلام نمیدادم
میترسیدم به مامان بگم
هی میگفتم ی روز خودش خسته میشه و میره.
یه روز شیفت ظهربودم مامان واس شب خانواده عمو حسینو با خانوادایی دعوت کرده بود
به مناسبت نامزدیه سمانه و ناصر
تصمیم گرفتم به محسن بگم که چرا هر روز میاد سر راهم
وقتی از مدرسه اومدم بیرون دوربرمو نگا کردم خبری ازش نبود
یه نفس از سر اسودگی کشیدم و راه خونه رو دربرگرفتم
درخونه رو با کلیدم باز کردم رفتم تو
مامان تو اشپزخونه بودو بویه غذا خونه رو برداشته بود
_به به چ بویی مامان چ کردی
_سلامت کو
_خب سلام
@nazkhatoonstory

سایت نازخاتون کانال رمان کانال تلگرام داستان آنلاین دانلود رمان
لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1092

1 دیدگاه در “رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت۲۱تا۳۰ 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.